(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

دل شکسته ی دلشکسته

دل هم جا و فضا دارد
گاهی اوقات که دل انسان بدجوری می شکند. احساس می کنی صخره ای از برجی بلند روی یک استکان کمرباریک دور طلایی افتاده. گریه می کنی، شکست می خوری، به دنیا بد و بیراه می گویی و صخره و برج و استکان را با اون نوار طلایی مسخره اش نفرین و لعنت می کنی.
.
غافلی عزیز، دلت نشکسته. سقف دلت کوتاه بوده و امروز که باید قد می کشیدی سرت محکم خورده به این سقف لعنتی دل. صدای شکستنش یکسان است، اما ماهیتش فرق دارد. غصه و غ م ت هم برای درد سرت است که به سقف خورده. ناله کن شاید آرام تر شوی، کیسه ی آب گرم هم پیشنهاد من است، بدک نیست.
.
ولی آرام شدنت راه چاره نیست. پیشگیری کنی بیشتر سود می بری. وقتی دو تا سیم باریک هم درون دلت جا نمی گیرد، قد علم کردن که پیشکشت، حتی نمی توانی پلک بزنی. کمی درد بکش، ورزش کن و قد دلت رو بلند کن. این راه چاره است. 
.
خلاصه بگویم،
دلت که شکست به صدایش گوش کن. اکثرا همان دل شکستنی نیست که تو فکر می کنی، دلت دارد بزرگ می شود عزیز. دردش را به جان بخر که فردا به فضایش بیشتر نیاز داری.
.
محمد علی پارسا
18 دی 1390

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد

 

خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد

اگر ناخدا جامه بر تن دَرَد*

 

 

 پروردگار من،

 تخته چوب شکسته ای که بر آن ایستاده ام را کشتی می خوانم تا نعمت های بی شمارت را شکرگزار باشم. کشتی فرسوده ای که تاب موج های کوچک ساحل را که بچه ها در آن شن بازی می کنند، نیز ندارد. کشتی من از هر نوع آسمان و هوایی هراسان است. چه آفتابی باشد، چه باد، چه طوفان چه شب چه روز... . تنها دست به سکان کشتی ایستاده ام به خیال باطل که من میرانم. سکان را چنان محکم گرفته ام گویی اسب چموشی را با غرور رام کرده ام. پشت سرم را نگاه نمی کنم، کشتی من هیچ خدم و حشمی ندارد. می ترسم، مباد عرشه فرو ریخته باشد.

 

 

همین تکه های باقی مانده را با جان و دل کنار هم چیده ام تا به جزیره ی موعودت برسم. می ترسم همین ها را هم از دست بدهم. جان داده ام، از همه چیز گذشته ام تا به سختی این قایق را به کشتی مبدل سازم. سکان را رها نمی کنم مبادا گمان کنی کوتاهی کرده ام. بادبان ها آماده ی دمیدن تواَند، همه چیز مهیاست تا رها شوم. اما نمی دانم کجای این اقیانوس بزرگم. گاهی به شمال می وزی، گاه به جنوب و من سخت سکان را به سمت شرق نشانه رفته ام.

 

 

چاره ای نیست، انگار سودی ندارد. برایم تفاوتی نمی کند به صخره ای استوار بکوبی ام یا با شن های زرین ساحل آشنایم کنی، دست از سکان بر نمی دارم. می دانم تو آنجا که خواهی بَری، اما برای درمانده ای چون من راهی جز در آغوش کشیدن این سکان باقی نمانده. غ م ی بزرگتر از اینکه بدانم سکان را هم تو در اختیار داری نیست؛ کشتی از آنِ تو، اما سکان را به من بسپار. دلم از تمام این کشتی به همین سکان نیمه جان خوش است. تو از من نگیر... یا برسان مرا، یا برهان.

 

 

برد کشتی آنجا که خواهد خدای

وگر جامه بر تن درد ناخدای**

 

*سعدی

**فردوسی

  محمد علی پارسا

30 مهرماه 1390

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

زندگی را خوب می داند پرستو

خوب می داند پرستو

زندگی، کوچ نیست...

زندگی تکرار کوچ است

زندگی عادت به کوچ است 

 

نیست هرگز زندگی یکسال...

زندگی، پرواز سالانه است

                                      برفراز قله ی همت، دشت رحمت، دره غ م

                                       شالی سبز ترانه، رود صحت، موج های ساحل عزت

 

زندگی، ناچار به هر روز است

خوش به حال آنکه هر روزش

                                                                                                                                                                                                            بُودپرواز

غ م

(محمد علی پارسا)

 سیزدهم شهریور 1390

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

اختلالات، هوا، خیال

هوا آلوده است. زندگی سخت شده، عذاب می کشی تا در این مرحله بمانی، چه برسد که ارتقا یابی. هوس ها هم آلوده شده به اختلالات. اختلالات شبکه، اختلالات جوی، اختلالات گوارشی، اختلالات ذهنی، اختلالات سیستم یا حتی اختلالات نعوظ! چه فرقی می کند؟ اختلالات، اختلالات است. کارش عذاب دادن من و توست. اختلالات که باشد دیگر نمی توان تصمیم گرفت و پیشرفت کرد. باید آنچه را که نمی خواهی دوست بداری و از آنچه که می خواهی متنفر باشی.


علت پیچیده ای ندارد. اختلالات یا ناشی از اضطراب و استرس است یا ناشی از احساس گناه. احساس گناه یعنی به آتش دست نزنی، اما بسوزی. به دره نزدیک نشوی، اما سقوط کنی. به عشق فکر نکنی، اما گرفتار شوی. یا شایدم به گل دست نزنی، اما خار نصیبت شود. احساس گناه این چنین است. نمی دانم درست ترسیم کردم یا نه، اما تو گمان کن که در قفس باز است، بال و پر پروازت مهیاست، و شاید کسی نیست که پیگیر فرارت شود، اما تو نمی پری. به روی خودت نمی آوری که در باز قفس را دیده ای، کنجی می نشینی، آب و دانه ات را می خوری و گهگاه آوازی می خوانی تا کسی به حست شک نکند، و خودت هم بخوابی. حس کردی احساس گناه را؟


نمی دانم چرا او که انقدر قادر و تواناست، درون را پر هیاهوتر و شلوغ تر از بیرون آفرید. کمی باید استفاده کنی از جسمت. دستی به موهایش بکشی، لبی تر کنی، چشمی بچرانی، زلفی بچرخانی، پایی دراز کنی، تنی بر تن بزنی... دیدی چقدر گفتنش راحت است؟ در قفس باز است، عادت کرده ای. تشویقت هم کنند باز نمی پری. بغضی در گلو داری که صدایت را خفه می کند. و آرزویی در دل، که ای کاش جسمم را زیر این قفس چال می کردم و روحم را که نه از در، بلکه از لابه لای میله های قفس میرهانیدم... در ذهن خویش میمانی و ترجیح میدهی میهمانی خودت را داشته باشی. شرابی بنوش، مست شو، نگاه خطایی بران، دستی بزن، و آنچنان خیالش کن که دوست داری او باشد.


ولی هیچ به هیچ نگو. اینجا ذهن توست، احساس گناه ندارد، استرس زیر پتوست، چراغ ها هم خاموش است. خیال کن، اما لام تا کام حرفی نزن. هوا و هوس آلوده است.

 

محمد علی پارسا

23 تیر 90

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠