(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

سرنوشت

سرنوشت

 

می دانم برای رسیدن به دورترین گل مشرق زمین، نزدیک ترین راه مغرب است. سوار بر خورشید می روم تا صبحی دیگر دست در دست یک گلبرگ برآیم. در خواب تصویر نازنین بهاری، عرق سردی بر پیشانیم می نشاند. صبح نزدیک تر می شود. طلوع دستانش را بر موهایم می کشد تا سایه بان چشمانم را نیازمندانه به سویش باز کشم. اکنون وقت زندگی است.

 

خسته اما امیدوارانه به سویش می دوم. آغوشی باز برای سرنوشت، این وفادار یار بی همتای من، مهیا می کنم. انگشتانم را بر بازوان توانمندش که بارهای بزرگی را هر بار از شانه ام بر می دارد و تجربه جای آن می کارد، می فشرم. سخت، تن خشک و تنومند اما چون صورت دخترک همسایه لطیف را به خودم می چسبانم. گردنم را بر گردنش می کشم تا نبض وجود فناناپذیرش را بیشتر حس کنم. تیک تیک ثانیه های خوشبختیم را با موسیقی دلنشین ضربان قلب پرامیدش کوک می کنم. خودم را عقب می کشم تا چشمانم را از نورش جانی دوباره بخشم. شاید این بار بتوانم بدون نورگیرهای شیشه ای (عینک) جهان را عاشقانه ببینم.

 

 

هر ثانیه زیباتر می شود. مست و مدهوش از جذابیت و غرور دائمی اش، لب به سخن می گشایم و با جسارتی بی شرمانه این پرسش همیشگی را از او می پرسم: امروز چه می کنی...؟

 

لبخندی پدرانه و فرزانه وار، چون تیری از چله در رفته، به سرعت در قلبم فرو می کند. چقدر لذت بخش است وقتی نوک پیکان تیر رها شده اش داغ های دلت را خنک می کند. خوب می دانم به چه اشاره می کند و چرا لبخند می زند. سرنوشت تنها شب ها به پرسش هایم پاسخ می دهد. اما هیچ وقت نفهمیدم پس چرا شب ها مرا خواب می کند تا دیگر از او چیزی نپرسم. بدون لالایی، مثل کودکی به خوابی ناز فرو می روم، گویی هرگز بیدار نبوده ام. او در کنارم استراحت می کند و بازی فردا و فرداهایم را طرح می کشد.

 

و چه طرح هایی می کشد! با یک قلم، بی شمار رنگ را چنان هنرمندانه کنار هم میهمان می کند که هر بیننده را مسحور خود می گرداند. در پایان، با خطی زیبا که خمش ها و پیچیدگی هاش چون طاووسی، دل هر جنبنده ای را می فریبد، آنرا به امضایش تکمیل می کند: سرنوشت...

 

هر روز که آفتاب ورزش صبحگاهی خود را بر خلاف فرزندان آدم از بلندترین نقطه کوه آغاز می کند، طرحش را با بوسه ای که چون تکه ذغالی گداخته داغ، اما مانند مرهمی آرام کننده است، به من هدیه می دهد. و شباهنگام که دایره ی زردِ چند ساعت پیش، سرخ و خجل، کشان کشان خود را به سیاهی می برد، طرح را از من باز می ستاند، ابروهای پرپشتش را در هم می کشد و به بازیگوشی ها و خط خطی هایم را روی طرح ِ چون باغستانش، می نگرد و زیر آن فقط همین را با اندوه فراوان می نویسد: دیگر خاطره است...

 

برگ به برگ این خاطره ها را دارم. سیاه ترهایشان را نگه نمی دارم. جوهر سیاه آنها خشک نمی شود و رنگش را به برگ های بی گناه رنگی دیگر می افشاند. هرچقدر هم رنگهای دیگر پررنگ باشد، کمرنگ ترین سیاهی آنها را ناپدید می کند. آخر مگر دیگر رنگ ها چه گناهی کرده اند که مشکی را بالاترین نهاده اند؟

 

باز به خواب می روم. کاش قلم سرنوشت، یک شب، و تنها یک شب با دست من می رقصید. آنگاه طرحی از سایه ی وجودت مرا کافی بود تا سال ها و چه بسا عمر ها از آن کپی بگیرم و در هوای آن نفس تازه کنم. هر شب هم پشتش بزرگ می نوشتم: عشق خاطره نیست، عشق تمام خاطر است!


محمد علی پارسا

15 اسفند 1387

 

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧