(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

گدای محبت

می گردم. خیابان ها را طی می کنم تا سر کوچه ای بساطم را پهن کنم. زخم خورده از کوچه ی قبلی می گردم. چراغی را می بینم. جای خوبی است. سر کوچه اش می نشینم. برف می بارد. کاسه ی گدایی ام را دستم می گیرم. در دلم امید دارم که صاحب این کوچه محبتی در کاسه ام می گذارد. مدت ها می نشینم. کسی نمی آید. نا امید نمی شوم. سفیدی همه جا را می گیرد. دستانم خشکی می زند. باید صبوری کنم.

از دور یک سیاهی در بین آن همه سفیدی نمایان می شود. لبخند گرمی بر لبانم می نشیند. دستم را جلوی صورتم می گیرم تا حفظ آبرو کنم. کاسه ام را بالا تر می گیرم تا نیازم را نادیده نگیرد. نزدیکتر می شود. با هر قدم او لبخند من گرم تر می شود. درونم ولوله ای به پا می شود. نفس های سردم تند تر می شود. تند تند می آید. به خودم می گویم مبادا آنقدر تند بیاید که مرا نبیند؟ لبخندم محو می شود.

دیگر آنقدر نزدیک می شود که صدای له شدن برف را زیر پایش می شنوم. به جلوی من می رسد. از بین انگشتانم نگاهش می کنم. از من رد می شود! قلبم فرو می ریزد. بدنم سرد می شود. خدای من، یعنی نمی آید؟ فکری می کنم. سرم را بلند می کنم. بلند می گویم: خانم...

می ایستد. بر می گردد تا ببیند چه کسی صدایش می کند. در چشمانش زل می زنم. اطراف را می بیند. تعجب می کند! چون مرا نمی بیند. دستم را بالاتر می گیرم. چشمش به من می افتد. سرش را به نشانه ی دلسوزی خم می کند. چشمانش را تنگ می کند و لبخند می زنم. تنفر مرا از ترحم باز بر می انگیزد. این بار از روی خشم سرم را پایین می گیرم. نگاهی به کاسه ی خالی برف نشسته می اندازد. افسوسش را با برگرداندن سرش نشان می دهد. همه ی این ها را از بین انگشتانم می بینم. نیم نگاهی به ته کوچه می کند. تصمیم می گیرد برود. دیگر صدایش نمی کنم. چند قدمی می رود و باز بر می گردد.

به خودم فکر می کنم. دلشکستگی از سرو صورتم می بارد. به حال خودم غصه می خورم. بغضی گلویم را می فشارد و اشک را از چشمانم روانه می کند. باد سرد به صورتم می خورد. لبانم را فشار می دهم تا خودم را کنترل کنم. آهی می کشم. حواسم به پاهایم می افتد. از سرما دیگر حسش نمی کنم. از رهگذر غافل می شود.

"گل پسر...!" صدایم می کند. باز متوجه حضورش می شودم. لبخند می زند. منتظر می شود تا صورت مرا ببیند. به ناچار دستم را بر می دارم و آرام سرم را بالا می آورم. به چشمانش نگاه نمی کنم. رو به کاسه ام می کنم. او هم کاسه را نگاه می کند. باز سرم را پایین می گیرم. کیفش را باز می کند. شروع به گشتن می کند. کنجکاو می شوم نگاهی به کیفش کنم. از بین نامردی ها، حسودی ها، بی معرفتی ها، به مهری ها و هزار چیز دیگر دنبال محبت می گردد. عکسی از کیفش روی زمین می افتد. عکس را نگاه می کنم. باورم نمی شود عکس همین آدم باشد. پر از معصومیت است. هیچ خطی چشمانش را با موهایش وصل نمی کند. هیچ رنگ لبانش را عاشقانه تر نشان نمی دهد. هیچ گردی پوستش را رنگ ماه نمی کند. نگاهی به صورتش می کنم. مملو رنگ است. آهی می کشم.

متوجه عکسش می شود. خم می شود و آنرا از روی زمین بر می دارد. به روی خودش نمی آورد. به گشتنش ادامه می دهد. من خسته می شوم بس که او می گردد. بالاخره پیدا می کند. به خودش می بالد که کار خیر انجام می دهد! تکه محبتی خشکیده و دهنی درون کاسه می گذارد. با غرور نگاهی می کند و به سرعت در کوچه محو می شود.

کاسه را پایین می آورم. ترک دستانم می ترکد و خون پوستم را نقاشی می کند. انگار دستانم خون گریه می کنند. نگاهی به کاسه می اندازم. چند لحظه ای به محبت نگاه می کنم. اشک در چشمانم حلقه می زند. به یاد می آورم زمانی را که محبت بر سر هر کوچه تقسیم می کردم. درد زخم دستانم آزارم می دهد. دستم را بر می گردانم تا جلوی صورتم گرمش کنم. کاسه از دستم می افتد. محبت روی برف ها لیز می خورد و خیس می شود. با پشت دست خونی ام، چشمان خون گریه کرده ام را پاک می کنم. برف های روی شانه ام را می تکانم. آری، من گدایی محبت می کنم...

 

محمد علی پارسا

١٨/٩/١٣٨٧

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧

فصل صبر، فصل سرما، فصل عشق

چه شکست هایی که در آزمون ها نسیب نمی شود! و چه درس هایی که از کف می رود و باز شکست نسیب می شود! چقدر دورم از تو! شاید چون در 20 آزمون من، 19 آزمون را شکست خورده ای. دست خودم نیست، دلم از اعتبارت می کاهد. چاره ای هم نیست، کسی را نمی خواهد

گاه یاد آور می شوی که باید دلم را تنبیه کنم. ازت ممنونم که به خاطرم می آوری. باید بر سرش بکوبم تا فراموش کار نباشد. فراموش می کند برای چه با همیم و برای چه با هم نیستیم. فراموش می کند صاحب دلش کیست و به چه بهایی فروخته شده است. تو ببخش، دل است دیگر، دست خودش نیست. نمی فهمد. اگر می فهمید گواه می دهم که چشمان هر دویمان را کور می کرد

ذهنی که تو را در خود ساخته، با تو بی خبر حرف می زند، می نشیند، پرواز می کند، اسپاگتی می خورد، و برایت چایی دم می کند. کلا این ذهن بی گناه با نامحرم زیاد می پلکد! انقدر مشکلات هست که دیگر فرصت تنبیه این یکی را ندارم. حقیقت ندارد؟ درست می گویی! بیا تا آرام در گوش تو، و فقط تو راستش را بگویم؛ خودم به او اجازه دادم این طور باشد. خستگی ها امانم را بریده، با ذهنم خلوت نکنم، با که خلوت کنم؟ بگذار ما با هم خوش باشیم. ذهن من رنگ ها را برایم می کشد و من به او احسنت می گویم. تازه! خیلی وقت ها برایش نوشابه هم باز می کنم

یار من! یاریار گفتنم دست یاری است! دستانی که برای تو گذاشته ام تا هر آنطور که دوست داری از آن استفاده کنی برای پیشرفتت. خواه اشکانت را پاک کن، خواه شلوار خاکی شده ات را، خواه رژ لبت را، و حتی، خواه از روی قلبت مرا.

از اینجا را کلی می گویم؛ دنیای متفاوت، سرنوشت متفاوت را می طلبد. ننگ نیست اگر بگویم که دنیایم را با ماشین اسباب بازی پر کرده ام تا پایپ ها و سیگاری ها اسبابِ بازی دنیایم نشوند. آزرده نیستم، اگر دستانم را به قلم بچسبانم تا آنکه بر تنِ بی تن و بی سرِ تن فروشی بلغزانم. تنهایم. ما تنهاییم. در قبال میلیون ها اعتقاد فروخته شده و هزاران چهارچوب ریخته شده، من و تو تنهاییم. دستانم را بگیر، تا از نو بسازیم آنچه که من و تو را ساخته است...

محمد علی پارسا

1387/9/2

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧