فرشته

دنیا، دنیای عجیبی است اما گاهی سادگی قوانینش تو را به اشتباه می اندازد تا آنرا ساده انگاری. چقدر سخت است وقتی همه ی خوبی هایش را برای مدتی به امانت به تو می دهند و دلتنگی و حسرتش را برای ابد در دلت جا می گذارند. اصل مطلب را بگویم، گاهی داشتن یک فرشته آنقدر کوتاه است که بوی دلتنگی اش مشامت را چنان پر می کند که گویی اکنون نیز آن فرشته را نداری و آنچه می بینی تنها یک خاطره است که در این لحظه رقم می خورد.
دوست داشتن در زمان معنایی ندارد. بوییدن، نگریستن، گریستن، خندیدن و گاه با هزاران خرمن جرأت، بوسیدن؛ همه و همه تنها در لحظه ایست که در قیاس با طول عمر جهان بسیار کوچک تر از پلک زدن چشمان زیبایت است. تو گمان کن که اصلا وجود ندارد و اتفاق نیفتاده. اما دلت زمان نمی شناسد، همواره عاشق است، می پرستد و ساعت مچی اش را که سالهاست به خواب رفته نگاه نمی کند.
این چند روز که حتی در مقابل عمر این غ م بزرگ هم خیلی کم است به زودی می گذرد و آنچه می ماند فقط یاد آن لحظه ایست که با اشک، دور از چشمانت، دستانم را می بوییدم. دستانی که به عطر پیراهنت آغشته بود. لاف است اگر بگویم عطرت را می توانم به یاد بیاورم، اما رد پایش در دلم حک شده است.
روز های تنهایی نزدیک است. روزهای گریستن، حسرت خوردن ولی راه یگانه شدن پیمودن. در آن روزها مرا دیوانه خطاب می کنند چرا که مدام بر تکرار تو در ذهن و قلبم پافشاری می کنم و بلند بلند اشک می ریزم و می خندم. تو کجایی؟ نمی دانم. می خندی؟ نمی دانم. هیچی از آن روزهای تو نمی دانم. بودنت در کنارم آنقدر سریع می گذرد که نبودنت را بیشتر احساس می کنم.
غ م، غم است. این بار بزرگ است. این بار با شکوه است. اسیر جدایی است. مرا از یاد ببر... . من اسیر غ م ام. تو خودت را به من زنجیر مکن.
محمد علی پارسا
9 فروردین 1389



