!می نويسم به قلمEntry for November 04, 2007
-
!می نويسم به قلميکي از جوان نشدنش به خاطر پيری می گويد!آن يکی از خالی شدن از درون!دوستی از آنکه نمی داند پيرهنش را گم کرده يا پيرهن او را!سه صدو شصت شده مجال صحبت با کسی که هرگز کسی نبوده و حالا پيدايش شدهچقدر راحت حرف دلت را با سه صد و شصت در ميان می گذاری، چطور بهش اعتماد می کنی؟از غصه هايت می گويی، از شکستهايت، از خنده هايت، از شاد بودنت، و از اينکه ديگر نمی خواهی با او بمانی يا عاشقش هستیآرزو ميکنی، کلمات قصار می گويی، شاعر می شوی و گاه هوس يافتن دوست به سرت می افتد! آشنا می شوی و فکر می کنی شادی! و اين فکر توست که شادی! قلقلک داداندن (!) دوست جديد تو را آزار می دهد! معتاد شده ای به چک کردن کامنتها و ميل باکست! هر دم با خود می گويی که اين دوستي كه اد نموده ام هم مثل سه صد و شصت است! پس حرف مرا گوش می کند و با من همراه است!دنيا دنيا حرف دارم برای تو تا بشنوی، برای تو، نه برای سه صدو شصت! اين تازه آغاز قلم بود. اي نبار به تو می نويسم، به تو:شاعر چه قشنگ گفت و آوازه قشنگ خواندشب سردی است و من افسردهراه دوری است پايی خسته...سايه ای هست و چراغی مردهمی کنم تنها از جاده عبوردور ماندند ز من آدمهاسايه ای از پس ديوار گذشت...غمی افروخت مرا در غمها
+
محمدعلی پارسا - ۳:٢۸ ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦




