آن شب گذشت...
-خوابت می آد؟
- اِممممم.... یه کم.
-خوب پاشو برو بخواب عزیز دلم!
- آخه...
-آخه چی؟
- یه کم می ترسم؟
- (با لبخند) از من یا از لولو؟
خیلی جدی گفت:
- از تویی که تبدیل به لولو بشی!
یه کم مکث کردم. باورم نمی شد با منه. گفتم شاید خسته است داره هزیون می گه. به روی خودم نیاوردم. اما نمی تونستم راحت از این حرفش بگذرم. باید سر در می آوردم، گفتم شاید داره خودشو لوس می کنه که نازشو بکشم، به شوخی گفتم:
- یوهاهاهاهاهاها! برو کنار که اومدم بخورمت!!! من لولو ام!!!! یوهاهاهاها!
- من جدی گفتم!
- خوب منم جدی گفتم!!! می خوام بخخخخخخورمت جیگر!!!
- اذیت نکن، من دارم جدی می گم!
انگار دیگه راه توجیهی نداشتم! داشت جدی می گفت!
- یعنی فکر می کنی من هیولا می شم؟
- آره.
- منی که این همه بهت محبت کردم و عاشقتم؟
- خوب آره!
تو چشاش نگاه کردم. چی می تونستم بگم؟ تو نگاهش حسی بدی موج می زد. یه کم ترسیدم. انگار همه محبتایی که بهش کردم هدر رفته بود. فقط نگاش می کردم.
گفت: می ترسم از روزی که این همه عشق تبدیل به نفرت بشه!
یه نفس راحت کشیدم، خندیدم و گفتم: مگه می شه؟
- آره، من می تونم! کاری هست که می شه با اون این کوه رو به دره بدل کرد!
- اه، بسه دیگه، انقدر چرت و پرت نگو نصفه شبی!
- یه قولی می دی؟
- چه قولی؟
- اگه ازم متنفر شدی بازم دوسم داشته باشی!
- نمی تونم! اما این قول و بهت می دم که اگه انقدر کثیف شدی که دیگه نتونستم دوسِت داشته باشم، چنان از قلبم بیرونت می کنم که انگار نبودی! حتی نمی ذارم تنفرت بیاد تو دلم تا جای کس دیگه رو تنگ کنه!
.... اون شب گذشت. و من به قولی که دادم عمل کردم.
محمد علی پارسا
۱۳۸۶/۱۱/۲۳



