(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم



این چشم توست که پی دامهای نر می دود

 

چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم، 

از کجا به کجا افتاده ای! دیگر صدای پای اسب همسایه هم برایت طنین انداز بوی دشت سرخ شده. 

 

 چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،

از اصل و اسب هر دو افتادی، از عرش به فرش و از فرش به سفلی آمدی،‌ از شادی به غم، و از غم به ماتم رسیدی. 

 

 

چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،

چشم های نگرانت سوی دام های نر، بی صبرانه می دود، بی آنکه بدانی خودت دام می آفرینی.

 

 چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،

کاخ مجللت را فروخته ای و کوخ نشین شده‌ای. درسر هر کوچه که می رسی کوخی می سازی و با رنگ قرمز آرایشش می کنی تا مبادا کسی سیاهی ببیند و میهمانت نشود.

 

 چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،

راستی، گفتم کاخ. می دانستی که یک همچون کاخی بی خانمان نمی ماند؟ و می دانستی کاخ در چشم حریصان و تنگ نظران نمایان نمی گشت تا مبادا گزندی از کوچکیِ دل سیاهشان به تو برسد؟ ارزش خانه را صاحب خانه می داند! احتمالاً در کوخ بیشتر پرده بر عیب هایت می کشند و بیشتر اندک حسنت را بر اسطرلاب می کنند!

 

  چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،

خدا را می بینم که بر تخت عدل ناب تکیه زده. آری،‌ این سزای جنس بدلی است. نمی توان قورباغه ی رنگ شده را در ویترین جواهر فروشی معروف یافت 

 

چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،

که این گونه تلاش می کنی تا شاید از این دور روزنه ای بر شب سیاهت همچون شهاب گردد، اما هیچ نمی یابی و با کرم های شب تاب آسمانت را به خیالت ستاره باران می کنی. غافل از این که کرم شب تاب روزها تاریک است و عمری کوتاه دارد! 

 

چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،

دست به دامانِ سروَت شدی! افتخاری نیست که سرو زمستان ها نیز سبزگون است. افتخار آن است که وقنی درخت سیب سبز است، عاشقی میوه اش را می چیند و قلبش را بر حاصل صبر درخت می نگرد. مگر نه این است که تنه از آنِ همه هست و میوه و بار از آنِ بارورها؟ عاقبت خود نمایی سرو،‌ کاغذ روزنامه ی باطله ی حوادث شدن است. حوادثی که از تجاوز نَسَبی به عروسک بازی گرفته تا تظاهر به امروزی بودن! 

 

چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،

ادامه دارد...

 م.ع.پارسا

8/12/1386

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦