هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم

هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
«بساز و ادامه بده...» بارها این جمله را به خودت گفتی و ادامه دادی. گمان بردی که می توانی دو راهی را یک جا بپیمایی، بدون آنکه کسی بداند که تو چقدر باهوش هستی!!! پل ساختی، چه پلی ساختی! راستی، پلت را بر کجا ساختی؟ بر اقیانوس؟ می دانی که بهترین پلهای عالم هم نمی توانند روی اقیانوس ها بنا شوند؟ می دانی که وقتی اقیانوس طغیان کند، تا آسمان بالای سرش، همه چیز را در خود نابود می کند؟ عمود های پلت را بر کدام خاک نهادی؟ بر جزیره هایی که من ساخته بودم؟ بر جزیره هایی که روی من شناور بود؟ و شناور بود! گمان کردی می توانی مثل جوی آب، از روی اقیانوس بپری. بار اول پریدی، کمی خیس شدی، اما موجهای اقیانوس تو را به ساحل رساندند. بار دوم بلندتر پریدی، اینبار بیشتر خیس شدی! اما باز هم اقیانوس و موج هایش به تو خشکی هدیه دادند.
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
یقین کردی که مسجد فقط برای عبادت است! بزرگتر شدی، مکارتر شدی، فکرت به پل رسید. پل ساختی و اقیانوس تو را... بماند... .
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
چند قدم پایینتر از تصویر چشمهایت، تو را به سخره می گیرند نرهایی که تو را به بازی می بینند. قلاب همه را به دهان می گیری ماهی کوچک. در رودخانه ی لجنی، جایی برای برق زدن نیست!
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
گمان می کنی که آن گونه که هستی می نمایی، غافل از آنکه آن گونه که پستی، می نمایی. در طول زمان، بزرگترین ها هم نتوانسته اند قلبی را حتی با پول بخرند، چه برسد با بازی رنگ ها! این ها رنگ است، اصل چیز دیگری است. رنگ را بر اصل می زنند، تا جرزهایش را بپوشاند. رنگ برای فروخته شدن است. رنگ برای زنده جلوه دادن است. رنگ از باطن نمی ریزد. رنگ عمری ندارد. رنگ چشم را می زند. رنگ کهنه می شود. رنگ، رنگ و رنگ...
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
اما نور چه؟ این نور شگفت انگیز است! نور از درون می تراود و وجود را گرم می کند. دل را روشن می کند و قلب ها را تسخیر می کند. نور بر اصل ارزش می دهد و آنرا حقیقی می کند. نور برای خریدن است. نور خود زندگی است. نور ابدیت دارد. نور نیازی به تجدید و تجدد ندارد. نور چشم را نوازش می دهد. نور مطیع می کند. نور، نور، عشق، نور و عشق...
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
غم را بخوان! غم را از رو بخوان! غم را از آن چشم های دونده بخوان! غم را از آن چشمان بی نور و پررنگ بخوان! خود را در خودنمایی بنگر! این همان آیینه ی رعیت ناحق پرست است. خودنما، همان است که گم کرده اند! اما تو بیاب و بنگر. باز هم بنگر، یک عمر باید بنگری تا بفهمی چیزی در پس سیاهی دیدگانت نیست جز حیله و مکر! جز صید صیاد!
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
آرام آرام به صیاد می آموزی که چگونه تو را صید کند! دام را کجا بگستراند، چگونه دام را بسازد، چطور تو را به آنجا بکشاند و... اما این که چه کند تا تو در دام بیفتی لازم نیست، از این جا به بعد را خودت بهتر می دانی! در قلب او طنین بینداز:
«به جلو بیا... بیا و از نزدیک به رنگ ها نگاه کن... مگر برق آنها تو را جذب نمی کند؟.. بیا و بهای آمدنت را بپرداز... بیا از دریچه ی من به دنیا نگاه کن... من شهر فرنگم!... اگر می آیی با زر بیا، با شهرت بیا، می خواهم فخر بفروشم، پس بهترین باش و بیا... با حقِ جدایی بیا... با حقِ سکنی بیا... بیا، اما نپرس که شهر فرنگ چرا برای دیدن سه نفر همزمان است... مگر عقب افتاده ای؟ به تو که ربطی ندارد که چند نفر یا چطور... تو فقط بیا...»
ادامه دارد...
م.ع.پارسا
15/01/1387



