این قلب تعطیل است!

می خواهم بنویسم، اما دستم به قلم نمی رود. شایدم نه، این دستم نیست که نمی نویسد، عقلم باشد. آخر من که با عقلم نمی نویسم، با قلبم می نویسم. حالا چه کنم که نمی توانم بنویسم... نوشتن برای من زمان و مکان ندارد، هر جا که بخواهم از هر چه که بخواهم می نویسم. چه بلایی سر قلمم آمده که اینگونه روی کاغذ سر سختی می کند! آری، باید بپذیرم که ایراد از قلبم است... چاره ای نیست...
قلبم تعطیل شده! چراغ هایش خاموش و تاریک شده. قلبی که روزی از دورترین نقاط روشنیش چشم را می زد، اکنون خاموش شده. تمام کارکنانش را اخراج کرده ام، چه کنم؟ بس که هر ماه شرمنده ی آنها می شوم خسته شده ام. ماه هاست که این قلب درآمدی ندارد تا حقوقی بدهد. عشق، معرفت، دوستی و محبت! هیچ کدام را نگرفته ام که بخواهم به آنها هم بدهم!
همه رفقتند از اینجا. جز پیر مرد نگهبان که جایی برای رفتن ندارد. آن گوشه روی همان صندلی بزرگ قدیمی، کنار در ورودی لم داده و رادیو گوش می کند. گاهی اوقات هم چرتی می زند. به او چیزی نمی گویم. تا چند وقت پیش فرصت نداشت سرش را بخاراند. برو بیایی داشت قلبم. همه را باید ثبت می کرد. اگر لحظه ای غفلت می کرد به شدت توبیخش می کردم. کارش شوخی بردار نیست! می دانی اگر عشق، معرفت، دوستی و محبت حتی یک نفر ثبت نشود و فراموشم شود چه مصیبتی به پا می شود؟ اما این پیر مرد کارش را خوب بلد است. کوچکترین رفت و آمدی را هم چنان ثبت کرده که تا ابد پاک نمی شود!
قبل از اینکه قلبم تعطیل شود خیلی تلاش کردم برای آنکه عشق، معرفت، دوستی و محبت داد و ستد کنم. هر چه در انبار داشتم دادم، اما سرمایه ام را خوردند و چیزی به من ندادند. دنبال عشق رفتم، فایده ای نداشت، هیچ قلبی عشق نمی پذیرفت. ناچار به دنبال معرفت رفتم. اما چه کنم که معرفتی ندیدم از قلب های سیاه خودپرست. باید کاری می کردم، این طور که نمی شد. به سراغ قلب های لطیف رفتم، قلب های صورتی روشن که گهگاه قرمز پررنگ می شوند و تند تند می زنند! معرفت سرازیر شد. قلبم رونق گرفت، اما... می دانستم قلب های صورتی زود گذرند... و تمام شد! دوستی و محبت هم که فدایشان بشوم، همزمان با نسل دایناسورها منقرض شده است!

قلبم درد می کند. دیشب کسی آمده بود با پتک به جان قلبم افتاده بود! چه کرد! تا خواستم قلبم را نجات دهم خوردش کرد! می شناختمش، این بار اولش نبود، مدتهاست که این کار را می کند. می کوبد و می رود و باز می آید. قبلا نمی توانستم چیزی به او بگویم، این بار اعتراض کردم. کوبید و رفت. گمان نمی کنم دیگر بیاید. قلبم را شکست و رفت... چه فرقی می کند، وقتی چراغهایش خاموش شده و کسی درونش نیست...
باید پذیرفت. چاره ای نیست... آری،
قلب من تعطیل شده است...
قلمم نمی نویسد...
م.ع.پارسا
یکشنبه، 16 تیر، 1387



