(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

قربانی هوس

 

دختری قربانی هوس

 

چقدر وول می خوری توی شکمم بچه. عین ماهی این ور اونور میره. خسته شدم بس که لباس گشاد پوشیدم مادرم بچه رو نبینه. چند وقته بهم مشکوک شده. هم خودش،‌ هم اون شوهر هیزش. امروز تو حموم بازم اومد از تو ایوون پشت پنجره تا دید بزنه. هر چی ام به مادرم می گم که این مرده مخصوصا اون پنجره رو درست نمی کنه که منو ببینه مادرم می گه نگو دختر، عباس آقا مرد خوبیه، جای پدرته، این حرفا زشته! دیگه به زهر نگاهش روی تنم عادت کردم. رومو می کنم به دیوار و زود حموم می کنم. مرتیکه هرچی ام بهش فحش و بد و بیراه می گم وایمیسه همون جا با اون لبای زشت سیاهش بهم پوزخند میزنه. از بچگیم چشش دنبال من بود. هر جا می شست به یه بهانه ای منو صدا می کرد و به زور من رو می شوند رو پاش. اون موقع ها که نمی فهمیدم واسه چی این کارو می کنه، بچه بودم...

 

 

مادر بمیره برات! فکر می کنی الآن بیای بیرون اینجا چه خبره؟ آخه بچه، مادرتم تو این خونه زیادیه! تو دیگه داری واسه چی میای! گفتم مادر!‌ وای باورم نمی شه. دارم تو 16 سالگی مادر می شم! اگه مادرم بفهمه چی؟ بالاخره تا کی می تونم تو رو قایمت کنم؟‌ شکم نه ماهه رو زیر کدوم لباس می شه پنهان کرد؟ چی میشه همون تو بمونی و بیرون نیای...

 

 

من چی کار باید کنم؟ یه هفته است مدرسه نرفتم. دیگه نمی دونم به مدیر چی بگم، هر روز به یه بهانه از مدرسه جیم می شم میرم تو پارک اونور چهارراه می شینم به این بچه فکر می کنم. کجا می خواد بیاد؟ واسه چی می خواد بیاد؟‌ بگم باباش کیه؟‌ دوست پسرم؟... و هزار تا س‍ؤال دیگه... فکر کنم دیگه تو این چند روزه مدیرمون به مامانم زنگ بزنه و همه دروغ هام لو بره.

 

 

راستی بچه جون، تو دختری یا پسر؟ خدا کنه پسر باشی، نمی خوام یه دختری مثه من بدبخت بشی. یه دختری که تنها گناهش این بوده که خدا بهش زیبایی داده. همه می خوان مثه گرگ تیکه پارش کنن. فقط می خوان جای زخم بذارن رو تنش و خودشون راضی از این که این بار هم به زیر شکمشون نهایت احترام رو گذاشتن. بی توجه به هیچ چیز دیگه. بدون اینکه بدونن با روح و جسم من چه کردند... اگه پسر شدی مثه بابات نشیا.

 

 

بابات، بابات، بابات! هر چقدر به سعید می گم این بچه ی توِ! تو چشام نگاه می کنه، در کمال پررویی می گه من از کجا بدونم تو به جز من با کس دیگه نخوابیدی؟ اینو که می گه انگار همه ی دنیا جلو نظرم سیاه می شه. وای سعید، تو که همش می گفتی لیلا من عاشقتم، من دیوونتم، من تا ابد تنهات نمی ذارم... این بود حرفات؟ به من گفتی اینا نوازشه، اینا عشقه، اینا محبته... حالا بیا ببین محبتت چطور داره تو شکمم لگد می زنه. گوش کن اینارو بچه، ببین بابات چه نامردیه. سعید، همش دروغ بود حرفات. حالا که پات گیر افتاده داری به من بهتون می زنی؟ یه زمانی من فرشته ی رویاهات بودم،‌ یادت رفته؟‌ باور نمی کنم...

 

 

نمی دونم... خدایا!‌خودمو به تو می سپرم. خودت منو از دست این بچه خلاص کن... یا شایدم این بچه رو از دست ما گرگا خلاص کن...

 

م.ع.پارسا

‏جمعه‏، 21‏ تیر‏، 1387

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧