الیزابت
الیزابت، از شهر من، تا شهر تو، راه فراوانی است. کاش می بودی و می دیدی که وقتی مرا از پادشاهی شهرم به سبب رسوایی عشق تو بیرون می انداختند چطور مستانه می خندیدم. من را از بالای غرور به خاک عاشقی نشاندی، تصویری از شهرت برایم ساختی. گفتی تو را سالار شهرم می کنم، مرا کشاندی، اما نمی دانستم رسم است که سالار شهرت بی اعتبار ترین است.
الیزابت، خسته از جنگ ناجوانمردانه به سویت شتابان دویدم. تو را در آغوش کشیدم و گرمای وجودم را به تو پیش کش کردم. گرمای عشقم را تب پنداشتی و چشمان عاشقم را حیله. سکوت کردم و به رویت نیاوردم. صبوری کردم. روز به روز داغتر بودم و تو بهت زده از اینکه این تب چرا فروکش نمی کند. آخر به دام افتادی، اما افسوس که نه رسم عاشقی بلد بودی نه شیوه معشوقی. کاش می دانستی که نباید این تب را با دستمال خیس درمان کنی، تب عشق تا وقتی تب است زیباست...
الیزابت، خسته و درمانده در شهر تو، بی خانمان، در امید یک جای گرم، که تنها من باشم و تو، زنده بودنم را به رخ در و دیوار می کشیدم. به بهانه ی گرفتاری هایت، که سرنوشت تو را رقم می زد، مرا از دیدن ماه رخت محروم ساختی. من، مرغ سرکنده ای که برای دیدنت پرپر می زد، در شهر، همچون دیوانگان، پرسه می زدم. به یاد داری که چقدر بر دیوار قلعه ات تکیه زدم و به پنجره ی اتاقت چشم دوختم تا تو را ببینم؟ با اشاره مرا راندی تا آبرویت حفظ شود. هرگز نفهمیدم چرا وقتی گرفتاریهایت تمام شد، باز من باید با دلتنگی می سوختم و می ساختم، در حالی که تو هر که را که می خواستی، به جای دیدن من، می دیدی. گمان نمی کنم تحمل چشم عاشق من، از جای زخم چشمان هوس آنها بر تنت سخت تر باشد.
الیزابت، به همه، در جلوی دیدگان من، اجازه دادی تا در حیاط خلوت قصرت، یادگاری عاشقانه بنویسند و بر زیباییت آواز سر دهند. اشک های مرا پشت در قلعه ندیدی. می گفتی فقط برای شادی است؛ دهانم را دوختی. اگر تو را شاد می کرد، به قیمت نفس من هم که بود، نمی توانستم نه بگویم. فراموش کردی که ظرف چشمانم برای اشک ریختن محدود است...
الیزابت، چه بگویم. کوله بار خالی ام را بر دوشم آماده کرده بودم تا هر لحظه که مطمئن شدم در شهرت جایی ندارم بی سر و صدا بروم. به هیچ کس نمی گفتی در شهرت، من حضور دارم. می خواستی مخفیانه زنده باشم مبادا شادی هایت، با هوس بازان زودگذر، پایان یابد. می دانستی که چون عاشقم نمی روم، هر کار کنی نمی روم، مطمئن بودی. اما وقتی دیدی آرام آرام، در غروب یک روز پاییزی، با آن همه سنگ شک و تهمت دروغ که زدی، زخمی و خسته، در جاده ای نا معلوم از شهرت می روم، اشک در چشمانت حلقه زد. ولی حاضر نشدی صدایم کنی. می دانستی که رفته ام، می خواستی باز هم در شهر کسی نفهمد که من بودم.
آری الیزابت، الیزابتی وجود ندارد. این را در راه فهمیدم. فهمیدم که چطور قصرم را از دست داده ام. عیبی ندارد، تو سرگرم باش. می روم قصری بنا کنم و بر بالای دروازه اش بنویسم: دیگر دل نمی فروشیم...
م.ع.پارسا
جمعه، 12 مهر، 1387



