فصل صبر، فصل سرما، فصل عشق

چه شکست هایی که در آزمون ها نسیب نمی شود! و چه درس هایی که از کف می رود و باز شکست نسیب می شود! چقدر دورم از تو! شاید چون در 20 آزمون من، 19 آزمون را شکست خورده ای. دست خودم نیست، دلم از اعتبارت می کاهد. چاره ای هم نیست، کسی را نمی خواهد
گاه یاد آور می شوی که باید دلم را تنبیه کنم. ازت ممنونم که به خاطرم می آوری. باید بر سرش بکوبم تا فراموش کار نباشد. فراموش می کند برای چه با همیم و برای چه با هم نیستیم. فراموش می کند صاحب دلش کیست و به چه بهایی فروخته شده است. تو ببخش، دل است دیگر، دست خودش نیست. نمی فهمد. اگر می فهمید گواه می دهم که چشمان هر دویمان را کور می کرد
ذهنی که تو را در خود ساخته، با تو بی خبر حرف می زند، می نشیند، پرواز می کند، اسپاگتی می خورد، و برایت چایی دم می کند. کلا این ذهن بی گناه با نامحرم زیاد می پلکد! انقدر مشکلات هست که دیگر فرصت تنبیه این یکی را ندارم. حقیقت ندارد؟ درست می گویی! بیا تا آرام در گوش تو، و فقط تو راستش را بگویم؛ خودم به او اجازه دادم این طور باشد. خستگی ها امانم را بریده، با ذهنم خلوت نکنم، با که خلوت کنم؟ بگذار ما با هم خوش باشیم. ذهن من رنگ ها را برایم می کشد و من به او احسنت می گویم. تازه! خیلی وقت ها برایش نوشابه هم باز می کنم
یار من! یاریار گفتنم دست یاری است! دستانی که برای تو گذاشته ام تا هر آنطور که دوست داری از آن استفاده کنی برای پیشرفتت. خواه اشکانت را پاک کن، خواه شلوار خاکی شده ات را، خواه رژ لبت را، و حتی، خواه از روی قلبت مرا.
از اینجا را کلی می گویم؛ دنیای متفاوت، سرنوشت متفاوت را می طلبد. ننگ نیست اگر بگویم که دنیایم را با ماشین اسباب بازی پر کرده ام تا پایپ ها و سیگاری ها اسبابِ بازی دنیایم نشوند. آزرده نیستم، اگر دستانم را به قلم بچسبانم تا آنکه بر تنِ بی تن و بی سرِ تن فروشی بلغزانم. تنهایم. ما تنهاییم. در قبال میلیون ها اعتقاد فروخته شده و هزاران چهارچوب ریخته شده، من و تو تنهاییم. دستانم را بگیر، تا از نو بسازیم آنچه که من و تو را ساخته است...
محمد علی پارسا
1387/9/2



