(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

فروغ ستاره ها

فروغ ستاره ها

 

اولین باری بود که برای دیدن ستاره ها به بیابان اومده بودم. همیشه ستاره ها رو از پشت پنجره می دیدم. پشت پنجره های سیاه شهر، که فقط پرنور تریناشون آروم سو سو می کنند. اما این جا پر از ستاره بود. کمرنگ ترینشون، از روشنی چشم رو می زد! پیدا کردن جای خالی برای گذاشتن ستاره ی جدید دل کسی، کار واقعا مشکلی بود.

 

همه خوب ستاره ها رو دیده بودند و رفته بودند واسه خواب. من مونده بودم و دلم و یک آسمون پر از ستاره... . نشستم رو زمین. خاک اینجا لباس رو کثیف نمی کرد. خاک اگر پاک باشه این لباس ماست که شاید اون رو کثیف کنه. دستم رو تکیه گاه کردم تا بتونم آسمون رو بیشتر نگاه کنم. باور نکردنی بود، چقدر ستاره! این ستاره ها مال کی بودند؟ نمی دونم... اما مال منم قاطی اینا بود، پیدا کردنش تو آسمون خدا غیر ممکن بود، باید تو آسمون دلم دنبال ستاره ام بگردم... .

 

پنج ستاره ی پررنگ، یه فنجون ساخته بودند... "فنجون رو دادم دستش... هوای سردی بود، خواستم این جوری یه کم گرم شه دستاش. یه مقدار از چایی داغ فنجون دستکشش رو خیس کرد. آروم دستکش رو از دستش در آوردم. به چشمای بهت زدش نگاهی کردم و دستاشو گرفتم تو دستام... تمام بدنم گرم شد. فکر کنم اونم همین حسو داشت. اولین باری بود که دستاشو می گرفتم. جفتمون ساکت شده بودیم. بعد از چند دقیقه به خودم اومدم. دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و خودم رو زدم به نفهمی... راستی عزیزم، فنجون چاییت کو؟ سرد شده فکر کنم، می خوای عوضش کنم؟...".

 

دلم می خواست یه دونه از اون پنج تا ستاره رو بردارم واسه یادگاری. خنده دار بود. فکر کن اگر هر کس واسه هر خاطرش یه ستاره از آسمون برداره، اونوقت آسمون میشه مثل آسمون شهر ما، بی ستاره! دستم رو دراز کردم تا به خیال خودم یه ستاره از اون فنجون بچینم. ستاره رو به راحتی چیدم! خیلی تعجب کرده بودم! ستاره تو دستای من بود! اصلا نمی خواستم باور کنم که دروغه. نباید فرصت رو از دست می دادم، حالا وقتش بود که هر چی می خوام ستاره بچینم... .

 

هفت ستاره یه چتر بزرگ توی آسمون کشیده بودند... "چتر رو از تو کیفم در آوردم، بارون اونقدر شدید نبود که نیاز به چتر باشه، اما چتر هم یه بهانه بود تا بیشتر بهم نزدیک بشیم... دو تایی زیر یه چتر قدم می زدیم، اما حرفی نمی زدیم. از کارش عصبانی بودم، آخه به من دروغ گفته بود. ولی هیچ وقت دعواش نکرده بودم. همیشه عادت داشت وقتی با هم قدم می زدیم دستشو بذاری تو جیب کاپشن من. می گفت اینجوری دستش بیشتر گرم می شه، چون خیالش راحته که من در کنارشم... رسیدیم به ایستگاه. بارون شدیدتر شده بود. سوار اتوبوس شد. بدون خداحافظی رفت، ساعتها زیر بارون، بدون چتر، ایستادم تا شاید برگرده و مثل همیشه با یه بوسه ازم خداحافظی کنه...".

 

یه آه از ته دلم کشیدم و رومو از آسمون برگردوندم. ولی دلم نیومد یه یادگاری از این چتر بر ندارم. برگشتم و پرنورترین ستاره که نوک چتر بود و برداشتم و کنار ستاره ی فنجون گذاشتم. هنوز این جسارتو به خودم می دادم که از آسمون ستاره بدزدم.

 

همین طور که دنبال خاطره می گشتم، یه ستاره دنباله دار با سرعت عبور می کرد... "هر چی صداش می کردم انگار گوشش بدهکار نبود. رفتم جلوش وایسادم و نذاشتم حرکت کنه. دوباره ازش خواهش کردم که منو تنها نذاره. روشو کرد اونور که نگاهم نکنه. صورتم رو آروم بردم جلو صورتش و بهش لبخند زدم. چشاش به من افتاد. بهت زده شد یهو. گفت: "من باید برم، تو هم بپذیر". من داشتم بهش لبخند می زدم. اصلا حواسم نبود خیسی صورتم از بارون نیست، از اشک چشامه... صدای خورده های قلبم رو زیر کفشاش شنیدم، داشت می رفت... دیگه صداش نکردم..." رو هوا ستاره رو گرفتم، نذاشتم محو شه. تو دستم وول وول می کرد! چند ثانیه سفت نگهش داشتم تا آروم شد. گذاشتمش کنار ستاره های دیگه.

 

چقدر جالب بود. من کلی ستاره چیده بودم. می دونستم که نزدیکترین ستاره به ما، هزاران سال نوری با ما فاصله داره، ولی هرگز نمی دونستم که با یه قلب شکسته می شه این فاصله رو با دستات به راحتی طی کنی. هرستاره ای یه نشونه از قلب یه آدمه که خدا گذاشته تو آسمون، اون دور دورا، تا هرکسی دستش به قلب کسی نرسه. تو همین فکرا بودم که حس کردم کسی از پشت سرم داره نگام می کنه...

 

برگشتم. هانیه بود. وایساده بود اونجا و بهم لبخند می زد. ستاره ها رو پشتم قایم کردم که نبینه. می خواستم یه فرصت مناسب بهش هدیه بدم. انگار اونم چیزی تو دستاش داشت. اومد جلوتر. من دستم رو زودتر دراز کردم که ستاره ها رو بهش بدم... با یه شوقی مشتم رو باز کردم. هیچی تو دستام نبود! خیلی ناراحت شدم. اما هانیه انگار می دونست چی شده. دستم رو گرفت. با اون یکی دستش چند تا ستاره تو دستم گذاشت. مشتم رو بست و من رو بوسید و آروم رفت... دستم رو که باز کردم ستاره های خودم رو دیدم. خندم گرفت. نگاهی به آسمون کردم. ستاره ها تو دستای ما فروغی ندارند، باید تو آسمون باشند تا بدرخشند.

 

همه ی ستاره ها رو از دستم فوت کردم سمت آسمون...

 

همسفر ای هم ستاره، سر رو شونه های من بذار دوباره...

وقتی برفا آب بشند، رودخونه سر رو شونه ی دریا میذاره...

 

محمد علی پارسا

جمعه، 4 بهمن 1387

 

 

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧