(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

نگین فرمانده

 

تاروت - فرمانده - نگین فرمانده

نبردی در کمین نشسته است. دوستانی دروغ گو به همان اندازه که دشمنان راست گو اند، خنجر به دست قدم های محکم و سریع مرا می کاوند. قسم به پاره پاره کردن قلب من خورده اند. دست های روغنی و لیز خود را در دستان من گذاشته اند و تأکید می کنند بفشارم دستشان را در هنگام سقوط. در گوش من نجوا می کنند بدون من سرابی بیش نیستند. لبخندی خواهم زد. قصه سرایی می کنم و نهیب می زنم به دشمنان. تا بلکه از آنانی یاد بگیرند که عهد و قولشان با عملشان یکی است. بدانند ترجیح من بر دشمن بیشتر از دوست است.

 

از دژ مستحکم قلب خبر هایی می رسد. کودتای پنهانی روح و جان فرمانده را خسته کرده است. پاره ی تن، لوح فلزی ننگ بر گردن فرمانده آویخته. سنگین راه می روم. کاش می توانستم لوح را بیابم. عشق اگر از خون بجوشد، اگر از روح تو باشد، اگر تو را بزرگ کرده باشد، هرگز نمی تواند نفرت شود... اما می تواند پاهایت را برای پرواز قل و زنجیر کند.

 

نمی گذارم به تاج نگینم کسی هوس دست درازی کند، بوی گند شکست فرمانده را وادار کرده تا نگین از سر جدا کند و به امانتداری بسپارد. هرچند شاید دیگر دستش به نگینش نرسد... نگین تمام دارایی فرمانده ی خسته است.

 

محمد علی پارسا

19 مرداد 1388

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸