معصومیت وحشی

بیماری لاعلاج بیهودگی،درمانی بی گشایش را پس می زند.این ابرهای سیاه نازا پی در پی پیرامون حیات سگ گونه اش هل هله می کشند.برای باران کودک سرخپوست را قربانی چنگال غسل تطهیر پیرمردهای زواردررفته می کنند.
کسی نیست تا در این بیراهه ی زمان دالان سردرگم حقیقت را پر از فریاد های دردناک مردانه کند.بی صدا آنچه سهراب در باد می دید را در کنج دل نهان می سازد.سرخاب و سفیداب،اسلحه سرباز ترسوی گردان بی کفایتی شده است.و وطن،آنجا که شاید این تلمبه ی بدبختی کمی ملایم تر سر بر دیوار بکوبد، خرابه ی شام را شانزالیزه طرح می زند.
شاید این غریبه های تازه وارد برای دوشیزه ی پتیاره ی ده، گل خشک دیگری آورده باشند. عابد تبت هم اعتبارش را حین زندگی در جایی چال کرد.
صدای زنگ قورباغه ها برای ماهی ها جذابیتی ندارد. غلاف شمشیر، باتون برقی و همان که نامجو گفت، عشق پانزده سانتی.
در پس روشنایی حق در غاری تاریک که کوهی از کنایه به دوش می کشد، فرهاد تنهاییش را با تبر می برد.
از چین یقه می آورند،کو سری که درش فروبرند؟ مادرش زهر چشم دختران دم بخت محله را در تخم مرغی جا داد و لبه پنجره کوبید. دانای بزرگ فانوسش را به پاهای پنجره چسباند، زنگ در خراب است!
تو از کجا می دانی که صدا در این نزدیکی است؟ سم هایش را روی سرنوشتت گذاشته، نمی تواند به حماقت آویزان از قرنیه ات نخندد. همه فرش ها جلوی پای مسافران عزم جزم کرده مشکی است، لااقل قهوه ای است!
سوای آنچه که آسمان ادعا می کند، موش کور حضور شخص دیگری را احساس می کند که در آن ذوب شده است.برایش کیوی و موکت یک تحسین را برمی انگیزد.
صبوری... هنوز کوه ها خود را نمی بخشند. بالاخره، اقیانوس پذیرفت، بار سیلی زدن به صخره ها را یدک می کشد.
دلم خون است...برای جنگجو خون شرط کافی است.
محمد علی پارسا
دوم آذر ١٣٨٨



