راهم کو؟

کاش یک بار دگر
قلمم خشک شود
در دلم آیینه ای از نور پدیدار شود
کاش یک بار دگر
بکشد دستی
بر سر و صورت من، خوشبختی
کاش این خاطره ها را
نبرد باد هوس
بی جهت به بیابان تهی
کاش اندوه دلم
یک شبه از قفس تن خسته ی من
پر بکشد ، از درونم برود
کاش می شد
که دگربار بخندد مهتاب
ببرد از ذهن غل غله ام
رنگ بی عفت خواب
کاش این اشک روان
کند این دل سیراب
بگشاید شاید
دری از جنس توان
تا کجا خواهم ماند؟
تا کجا هست هنوزم نفسی؟
بی دل و غ م زده و زجرکشان،
قفسی می سازم در قفسی
بیراهه کجاست؟
راهم کو؟
کو چراغی که به دستم گیرم،
من که کورم!
پس دل شادم کو؟
محمد علی پارسا
19 آذر ١٣٨٨



