بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
(توجه: بهتر است برای مشاهده این وبلاگ از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید)

چقدر سخت است وقتی حق به روشنی نمایان است و نمی توانم برایش قیام کنم. دست و پایم بسته است. عطش جهاد و تلاش برای حقیقت در درونم می جوشد اما حتی اجازه ی ابراز هم نمی دهند. کنجی خلوت می یابم تا اشک بریزم. مبادا کسی مرا ببیند، نمی خواهم اشکم را به حساب ترس بگذارند، از ناتوانی می گریم. چقدر ناتوانم وقتی می بینم در بند خودم گرفتارم. چه زندانی سخت تر و تنها تر از زندان درون. وقتی خودم را حبس کرده ام دیگر راه فراری نیست، حتی هم بندی هم نیست تا با او جرمم را قسمت کنم.
هر از چند گاهی که خداوند شرایطی را برایم فراهم می آورد تا با اشک هایم زمین آزادی خواهی قلبم را زنده نگه دارم، کمی از این بند رها می شوم. اما زیاد دور نمی توانم بروم. زندان بانی وجود ندارد، اما من اسیر خودم هستم. می ترسم روزی باور کنم که راهی برای خروج از این زندان نیست و حس راستی خواهی را درونم بکشم. نگرانم از زمانی که قلبم را خشک و سرد و بی روح بیابم، در حالی که دیگر تپیدن برایش روزمره و ماشینی شده است.
خودم را دلداری می دهم: آرام باش! چند روزی صبر کن، می روی و همه این ها را فراموش می کنی. آن طرف همه چیز خوب است، آرام باش، آرام باش... عجیب است که حتی نمی توانم خودم را فریب دهم. یقین دارم هر کجای این کره ی خاکی که باشم آسمان همین رنگ است. بهتر بگویم، هر جا که باشم حقایق زیر این سقف کبود فرقی نمی کند، باطل هایش هم در تمام دوران ها یکی بوده است. پس به کجا بگریزم؟ راه گریزی نیست، یا باید دست به شمشیر ببرم و دشمن را بشکم یا دست در سینه ام کنم و قلبم را در آورم جلوی سگ بیندازم.
فریاد از این ناتوانی من! خدایا! به همان بزرگی و عظمتت که این روزها لقلقه زبان جمعی حرام لقمه شده، سوگند که اگر هزاران جان به من دهی همه را در راه حق برای تو و انسان های آزاده ای که در همه ی جهان هستند فدا می کنم، به شرط آنکه در کنار یکی از جان ها حتی، نیم جسارت آریایی عطا کنی تا این بند های دست و پایم را ببرم یا لااقل زبانم را باز کنم. درد این بند ها دستانم را کبود کرده است. چگونه برادرم را تار و مار می کنند و من و عده ای دیگر که روحمان رنجور شده مواظب پوست خشک شده دستمان هستیم؟ تو به فریادمان برس پروردگار کوروش... .
در شبی که به نقل تاریخ (حتی تاریخ دستمالی شده ی عربده کشان مسلمان این روزها) حسین بن علی همه را فرا خواند و فردایشان را بازگو کرد، این نیم جسارت را چه کسانی داشتند؟ چه شباهت عجیبی است بین آن روزهای غم انگیز اما عاشقانه تاریخ با تمام روز هایی که جبهه ی باطل علیه حق صف کشیده است! مگر نه این بود که همه آنها حق را می دانستند و درک می کردند اما تقریبا همه آنها جانشان را شبانه روی دوششان گذاشتند و فرار کردند؟ بهانه هایشان همه واهی بود، توجیه در برابر حق مضحک ترین جمله ی هر زبانی است. مگر آنان که فردا و پس فردایش پرپر شدند و خاک را از خونشان غرور بخشیدند، خانواده و پدر و مادر و فرزند و کار و مال و منال و مقام و منصب و آینده و گذشته و هزار چیز دیگر نداشتند؟ اگر تمام انسان های تاریخ هم در آن شب بودند گمان نمی کنم بیش از هزار نفر می ماندند، خوشبینی می کنم انگار... .
سخت است... براستی سخت است... دست و پایم بسته است... روح و روانم کف خیابان است... نه تنها خیابان ها وطنم، تمام خیایبان های تاریخ... سر تعظیم در برابر تمام مردان و زنانی که سرشان را به سر نیزه سپردند تا سربلند باشند... خواه آرش کانگیر باشد، خواه کاوه آهنگر، خواه حسین بن علی و یا آنان که تو می پنداری...
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
محمد علی پارسا
پنجشنبه، ٢٢ بهمن ١٣٨٨




