می نویسم به قلمEntry for November 10, 2007
-
من خيلي خوشبختم!
مجبور شدم دل نامزدم رو بشکنم و بر خلاف دلم بهش جواب منفي بدم
من خيلي خوشبختم!
نامزدم نفرين کرده که الهي روز خوش نبيني
من خيلي خوشبختم!
تازه، مادرم هم منو عاق کرده و گفته آب خوش از گلوت پايين نره
من خيلي خوشبختم!
پدرم هم که سالهاست گذاشته و رفته
من خيلي خوشبختم!
هفته پيش هم کلي از پولهامو ازم دزديدن، اشکال نداره، چون
من خيلي خوشبختم!
يه عمل جراحي داشتم که نتيجه اش خراب شد و تا آخر عمر اثرش هست، اصلاً مگه مهمه؟
من خيلي خوشبختم!
تازگيها انقدر به صورت تفريحي سيگار کشيدم که همه زندگيم شده تفريح، مهم اينه که
من خيلي خوشبختم!
دوستام ديگه ذره اي رو من حساب نمي کنن، ول کن بابا
من خيلي خوشبختم!
همه نمراتم داغونه، هر چقدر تلاش مي کنم کمتر نتيجه مي گيرم، فداي سرت
من خيلي خوشبختم!
پولي تو جيبم نيست، آخرين باري که خريد کردم و به ياد نمي يارم! به حول و قوه الهي و جمهوري اسلامي
من خيلي خوشبختم!
موهاي سرم داره ميريزه، مگه مهمه؟
من خيلي خوشبختم!
معده م از عصبي بودنم سوراخ شده، ارزش نداره که
من خيلي خوشبختم!
خدا آخرين باري که به يادم بود زماني بود که آخرين دندون شيريم افتاد
من خيلي خوشبختم!
تو دو سال اخير دو تا از دوستام عمرشون و دادن به شما، اصلاً مهم نيست چون
من خيلي خوشبختم!
روز به روز وضع جامعه بدتر مي شه، قبلاً واسه پول به نامزدم مي گفتم نه، حالا واسه جون! چون در حد بخور و نمير در ميارم، بابا بي خيال
من خيلي خوشبختم!
........
«پاشو عزيزم، دکتر اومده قرصاتو بده، پاشو...»




