(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

کاش وجودم حرمت داشت

فریاد بی هدف

آرزویی دارم در دلم، که سخت است اما دور نیست. کاش مرد بودم.

کاش حرفم خریدار داشت.

نگاهم جذبه داشت.

صدایم قدرت داشت.

سخنم ارزش داشت.

دستم نمک داشت.

فکرم قیمت داشت.

خشمم ترس داشت.

قدم هایم ابهت داشت.

دشمنم جرأت داشت.

دوستم معرفت داشت.

روحم وسعت داشت.

هیکلم عظمت داشت... و در کل،

کاش وجودم حرمت داشت... .

 


ندارد، اگر هیچ یک از بعد هایم مقدار ندارد، دلم آرزو دارد. زیاد دارد. حرف زدن که هنر نیست، شنیده شدن هنر است. شنیده شدن از سوی کسانی که قلبت برایشان می تپد هنر است. کسانی که اگر خار به پایشان رود، تیر در چشمت است.

 


چه کنم اگر نیستم. چه کنم اگر نمی توانم. داغ تر از آش بودن برای من نیست، برای کاسه است. بسنده می کنم، به همین لقمه های تلخ غ م و غصه و حسرت. کمی هم غبطه. حسرت می خورم که می گویم و گوش نمی دهند و اشتباه می کنند و آسیب می بینند و من پرپر می شوم و باز می گویم که من گفته بودم و باز نمی شنوند و نمی شنوند و نمی شنوند... تنها می گویند کی پرپر شدی؟ ما که ندیدیم!... و غبطه می خورم، به جایگاه آنان که می گویند و اشتباه می گویند و دیگران هم می شنوند و انجام می دهند و نابود می شوند و تازه برمی گردند تشکر غلیظ هم می کنند و ... باز شنیده نمی شوم.

 


اخیرا مشاهده شده که مشاهده هم نمی شوم. ظاهر شدن که هنر نیست، دیده شدن هنر است و تو بخوان شرح واقعه شنیده نشدن را... .

 


دور نیست... همین نزدیکی است، از رگ گردن نزدیکتر، اما سخت است اگر در گوش و چشم دیگران، حتی نه خیلی دیگران، همین دیگران حاضر در دلت؛ کمی پررنگ تر شوی. غ م و غصه و حسرت و غبطه بی رنگ اند، اوست که رنگ می بخشد... . سرت را درد نیاورم، دل شکسته فقط زوزو می کند، حتی به همین چند واژه ی آشفته ی ساده.

 

محمد علی پارسا
7 اسفند 1388

می شود دیده شد... وقتی ما را نبینند آنچه می خواهند را ببینند

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸