(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

مهر بی مهرگان

 

جنگ آخر، تلخ تر از صلح اول

سلام،

 

شاید اکنون که این نامه را می خوانی و تحفه ی ناقابل تقدیمی را می بینی، گل سرخش دیگر پژمرده شده باشد. می خواهم از دوست داشتنهایی برایت بگویم که به زیبایی گل سرخ است و عمرش کوتاه تر از آن.

 

به یاد ندارم در طول مدتی که در کنارت بودن را با همه ی وجودم حس می کردم، حقی از حریم دلت را نقض کرده باشم، ظلمی بر محبتت روانه کرده باشم و یا دری از احترام را به رویت بسته باشم... گویا خاطره ها پژمرده شده و با ناخنکی خشک شده و ریخته.

 

کاش لااقل به قبل از گل سرخ برمی گشتیم؛ اما افسوس که دل فرشتگان سفید است و قلم سیاه از رویش پاک نمی شود. ولی من شادم، چرا که قلب من سراپا خطا سیاه و سفیدی دیگران روی آن نمایان است. دنیا دنیا رنگ سفید که روی قلبت ریختم به چشمت نیامد، اما همان خطوط کمرنگ سیاه... بگذریم.

 

کاش می دانستم که چرا هربار محکمتر بر عهدی که می بندم می ایستم، پاسخی خلاف انتظار می گیرم. جرم من این بود که عهد نشکستم. در این ماه های اخیر، که خوب یا بد، از بند مشکلاتم کمی رها شده ام، انتظارات بی سروپایی داشتم. بیهوده بود اگر که ز یاران چشم یاری داشتیم... . هر روز انتظاراتم را کم و کمتر کردم. تا به جایی رسید که دیگر چیزی برای کوتاه کردن نبود.

 

چه نیک زمانی است این ایام! نمی خواهم لبخند از چهره ات برچینم. در بین این همه سرخ، شاید یادگاری سرخی بیابی که برایم خیلی عزیز است. اما تو بیشتر به آن نیاز داری. من بارها و بارها نگاهش کردم. این بهترین هدیه ای بود که می توانستم تقدیم دوستی چون تو کنم. شرمسارم اگر توانم در حد نیکی های تو نیست...

 

تا پری روز یادم در دلت بود، دیروز یادمانم در ذهنت و گویا این روزها خانه نشین تاریک ترین بخش وجودت شده ام، نفرتکده... .

 

گذشته از این گلایه های یک دوست خسته و حراف با این قلم شکسته و زشت که گناهش خوش قولی است، برایت بهترین آرزوها را دارم.

 

انتظاری نیست، هرچه کرده ام و می کنم تنها برای دوست است.

 

چه لایق بدانی یا ندانی،

                  دعا گوی جان شیرینت هستم.

 

تولدت مبارک

 

محمد علی سابق،

          پارسای امروز...

یکم فروردین 1389

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩