تو می باری، من می غرم

خوش به حالت که می باری. بارش از آن توست و غرش از آن من. خوش به حالت! تو که می باری. تو می باری و نمی دانی منی که نمی بارم آبستن چه تلخ غ م هایی هستم که نمی گذارد حتی در خیال خودم بادی بوزد، ابری بیاورد و بر بیابان خشک و تنهای دلم بارانی ببارد. گویی تمام عواطف کشنده ی جهان، کنجی خلوت تر و تاریک تر از این روح خسته ی من نیافته اند.
فهمیدم! من فهمیدم که نفهمیدم؛ و این تنها گناه من است که به دوش می کشم. آنچه از دست دادنی بود از دست دادم و آنچه نیافتنی بود در دستان من است. سقف دلم چکه می کند، آنچه ذهنم را می آزارد درون قلبم به راحتی رخنه و بلوایی به پا می کند. از ذهن می رود، اما در دل می ماند و انباشته می شود. کیست که این بار بی ارزش غ م و دلتنگی را خریدار باشد... .
باریدن برای مزارع گندم است. گفتی مزرعه... مرا به یاد دخترک دهاتی انداختی که گمان می کردی جنبه اش هم وسعت کشتزاری است که هر روز میان آن، دستنانش را بر سر یتیمان روزی رسان می کشد، فقط خیال می کردی که روحش نیز همچون لهجه اش شیرین است. غافل از آنکه پشت نقاب مسحورگر طلایی، دندان های نیشش از چانه اش سبقت گرفته و گوشه ی چشمانش سر به فلک کشیده است...
این بار که باران بارید... این بار که باریدی... قطره ای برای من ببار. چشمه ها خشک شده اند، نگاه یتیم مسافر به لبان توست. تنها قطره ای ببار و سیل برایم آرزو کن، پیش از آنکه سقف این دل پیر و فرسوده، روی سرم خراب شود.
محمد علی پارسا
30 خرداد 1389




