(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

دو راهی فرار

نمی دانست او درست فکر می کند یا دیگران. کنجی نشسته بود و در افکارش غوطه می خورد. خیلی وقتش را با دوستانش سپری نمی کرد، تنها دوست صمیمیش دختری است که اتفاقا بهترین دوستش هم هست. هر وقت در جمع دوستانش قرار می گرفت به فکر فرو می رفت. چیزی درون ذهنش آزارش می داد. تفاوتی بزرگ میان خودش و دیگران. می خواست بقیه باشد، بقیه هم مخفیانه آرزو می کردند او باشند. فاصله ای بزرگی بین آنچه که بود و آنچه که می خواست باشد وجود داشت. همیشه به تلاش هایی که برای خواسته هایش کرده بود فکر می کرد. تلاش هایی که ترس درونش، راه رسیدن به لذت های بیرونش را بر او بسته بود. انگار دو نفر در درونش هستند. یکی والا مقام که ارزش های انسانی را دنبال می کند و دیگری عادی که لذت های غریزی را دوست دارد. میان این دو سخت گرفتار بود

هر بار که فرد عادی وجودش می خواست کاری کند که خوشحالش کند، والا مقام ترسی در دلش می انداخت تا جربزه اش را بگیرد و کلا قیدش را بزند. عادی راهش را بلد بود، دنبال درگیری نبود. اگر می دید نمی تواند، از خواسته اش کمی عقب می نشست تا والا کوتاه بیاید، اما لااقل نیازش را رفع می کرد. والا شعار می داد، خوب بود، افتخاری برای دیگران بود، دنیا استعداد داشت و در واقع همان آرزویی بود که همه می خواستند باشند. چرا که او وجودش را بین والا و عادی تقسیم کرده بود، ظاهر را به والا و باطن را به عادی داده بود. اگر چه این اواخر گاهی این دو، قلمروهایشان را برای مدتی عوض می کردند اما او همچنان ظاهری والا داشت، نه عادی. تا زمانی که تنها باشد، والا و عادی با هم می سازند، تفاوتشان معلوم نمی شود،اما وقتی پای مقایسه وسط می آمد، وسوسه ی عادی، والا را به چالش می کشد...

 

البته مسیر زندگیش هم والاتر از عادی بود. نه انسان های دوروبرش پاسخ گوی نیازش بودند نه توان داشت که انسان های اطرافش را بر مبنای نیازش انتخاب کند. زندگی چیز دیگری برایش می خواست که او خیلی از آن لذت نمی برد، اما به خاطر فرمانبرداریش، در مسیر زندگی با کمک والا خوب قدم برمی داشت. ولی دلگیر بود. خیلی شادی ها و لذت ها را حق خودش و استعدادهایش می دانست که نداشت. حداقل انتظارش این بود که با او عین بقیه رفتار می شد، نه والاوارانه.

 

او تنها بود. تنهای تنها. خیلی دور از عادی و والا. نمی خواست هیچ کدام باشد. دوست داشت فرار کند. به جایی که نه والا باشد نه عادی نه هیچ کس دیگر که هوس مقایسه به سرش بزند. شاید به این خاطر بود که از زندگی فرمان می برد. چون سرنوشت مسیر فرارش را فراهم می کرد. فرار از مخالف ها، متفاوت ها.

 

کنجی نشسته بود... ریشه ی این افکار را نمی یافت، اما می خواست به زندگی اعتماد کند تا شاید روزی پاسخ این اعتمادش را با رهایی بدهد. رهایی از این دو زندانبان سخت گیر که هر روز برای ریاست او را مهره قرار می دادند.


نه او درست می گفت نه دیگران، چون انتخابی بین درست و غلط نبود، اول باید خورشید رهایی را می دید تا شب زندان را فراموش کند. همین طور که فکر می کرد خوابش برد. امشبم مثل شب های دیگر، خستگی نگذاشت حقیقتش را بیاید...

 

محمد علی پارسا

٩ مهر ١٣٨٩

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩