افسانه ی درخت خدا

از وقتی نهال کوچکی بود اینجا تنها بود. زن دهاتی هر روز برای آوردن آب از چاه چند کیلومتر دورتر از ده خارج می شد و در راه بازگشت مقداری از آبی را که می آورد پای این نهال می ریخت. کافی بود برای آنکه استوار شود. حتی وقتی خشکسالی هم آمد و چاه خشک شد، زن عادت کرده بود مقداری آب هر طور شده بود پیدا کند و به دهد.
گذشت. اکنون درخت جوانی شده بود. سایه اش بر سنگریزه های بیشتری بود. علف های هرزی هم کناری رشد کرده بودند که از سایه ی او وجود یافته بودند. زن، که چروک بر صورتش افتاده بود همچنان تقریبا هر روز او را می دید. دیگر آنقدر بزرگ شده بود که می توانست بر آن تکیه بزند و اشک بریزد. اشک می ریخت، اما حرف نمی زد.
روز به روز سایه اش بزرگتر می شد و زن پیرتر. آمدنش همچنان ادامه داشت، اما کندتر. سخت تر می نشست و تکیه می داد. زانوهایش درد می کرد، چشمانش سو نداشت، اما توان باریدن داشت. درخت به فصل میوه دادن رسیده بود. درد پرستارش را نمی دانست اما دلش می خواست با میوه ای او را خوشحال کند. دوست داشت با زن حرف بزند. درخت هفتاد شاخه داشت و هر شاخه هفت میوه داد. میوه ها رسیدند و یک به یک از درخت افتادند. پیرزن میوه ها را برداشت و رفت... .
درخت تنها ماند. پیرزن دیگر نبود، نمی آمد. با این که تنومند شده بود اما کسی نبود از سایه اش استفاده کند. هر سال میوه ها می داد، همه یشان پای درخت می ریخت و خوراک علف ها می شد یا از بین می رفت. حتی با این که اتوبان بزرگی در نزدیکی اش ساخته بودند و آدم های زیادی با سرعت فراوان از کنارش رد می شدند؛ هیچ کس حاضر نبود برای او توفقی کوتاه کند. سال ها زحمات زن، و قدرشناسی درخت در بیابان بی بهره رها شده بود... .
تا اینکه شاخه هایش ضعیف و خشک شد. میوه که نمی داد، چند سالی بود که شکوفه هم نمی کرد. به چوب خشک بزرگی تبدیل شده بود. در غروبی سرد، فرزندان پیرزن آمدند، شعله با آن درخت به یاد مادرشان روشن کردند و برای روح مادرشان طلب آمرزش و رحمت کردند. هیچ کس نمی دانست در این چند سال این فرزندان کجا بودند و چطور به وجود این درخت پی بردند. از آن پس آنجا معبدی شد برای پرستش و درخواست رحمت و آمرزش از پروردگار.
افسانه ها ساختند؛ زن مقدسی بود که در کنار این درخت با خدا حرف می زد! عده ای می گفتند این درخت را خدا با دستان زنی پاکدامن که از بهشت آمده بود، کاشت و داشت. مردم فوج فوج برای زیارت می آمدند و خاک و خاکستر پای درخت را به تبرک می بردند و اعتقاد داشتند روزی سایه ی خدا بر این خاک افتاده بوده است.
زن و درخت هر دو از تنهایی ناله می کردند. سال ها در کنار یکدیگر بودند و نمی دانستند که تنهایی همدیگر را پر می کنند. نه درخت زبان اشک می فهمید و نه زن معنای سایه. نه کسی اشکی از گونه ی زن پاک کرد نه میوه ای از درخت چید. هر دو افسانه شدند؛ اما واقعیتشان قلب تنهایشان بود. حرفی نزدند و هر دو در حسرت کلام مشترک از دل، ماندن و رفتند... دیگر چه سود...
محمد علی پارسا
18 مهر 1389



