(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

چشمان بی منت پدر

 

دخترک و پدرش عاشق یکدیگر بودند. پدر هر شب پس از آنکه دختر کوچکش را می خواباند و برایش قصرهای شاهزادگان را تصویر می کرد، از سوراخ در باز او را نگاه می کرد تا اشک هایش را دخترک نبیند. پدر، فرشته ی زیبایش را، که دیگران حتی او را زشت می پنداشتند، می پرستید.

 

 

شبی دخترک خواست با پدر کمی شوخی کند. پس از داستان های جذاب همیشگی پدر، خودش را به خواب زد. وقتی پدر برای شستن صورتش رفت، تیر و کمان اسباب بازیش را برداشت و پشت سوراخ در کمین کرد تا پدر چشم بر در بچسباند. با خود می پنداشت پدر چقدر به شوخی با مزه ی او، که بارها با عروسک هایش انجام داده بود، می خندد. پدر رسید، دخترک تیر را رها کرد، و پدر، چشمش را از دست داد...

 

 

مدت ها گذشت. دخترک هنوز از عذاب وجدان سخت رنج می برد. دنیا را به کام خودش و پدرش تلخ کرده بود. پدر، در تمام این مدت، هیچگاه او را به خاطر کارش سرزنش نکرده بود. عشقش بیناتر از آن بود که با تیری نابینا شود. این بیشتر دخترک را می آزرد.

 

 

تصمیمش را گرفته بود. باید با پدر همدردی می کرد. قطره سم سیاه در چشمش ریخت و آسوده لبخند زد و بعد از مدت ها با راحتی خوابید. صبح که بیدار شد، چشمش کور شده بود. خوشحال بود، اکنون، هم او و هم پدرش یک چشم داشتند. خیال می کرد با اینکار دل پدر را بند می زند.

 

 

پدر وقتی چشم جگر گوشه اش را تاریک یافت، از غصه حالش دگرگون شد و بیهوش شد. بعد از بهبودی اش، تصمیم به تنبیه دخترش گرفت. او را 7 شبانه روز بی آب و غذا در اتاق حبس کرد. دیگر دخترک تاب نفس کشیدن هم نداشت. وقتی دید که کاملا از هوش رفته، پزشکان را خبر کرد تا هر دو را به بیمارستان برسانند.

 

 

چشم تاریک دخترک، با تنها دیده ی روشن پدر، دوباره به خود نور گرفت. پدر شاد و راضی بود. با اینکه مجبور بود هر شب دست به دیوار بگیرد تا تخت دخترش را پیدا کند، اما لبخند می زد. چرا که دیگر لازم نبود برای دلتنگی اش مدت ها روی زانو جلوی در اتاق دخترش بنشیند و از سوراخ در او را ببیند. دیگر زانوهایش درد نمی کرد و می توانست بیشتر کار کند تا دخترش بهتر زندگی کند. آخر، او، فقط یک باربر  ساده بود...

 

 

محمد علی پارسا

چهاردهم آذر 1389

   + محمدعلی پارسا - ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩