(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

تو میانجی گری کن...

جنگ میان والا و عادی چنان بالا گرفت که خدا را به میانجیگری می طلبید. باید کسی بیاید و دشنه ی خون آلود این دو را از آنها بگیرد. به جان یکدیگر افتاده اند و هر چه مقدسات و اصول بود دارند شرحه شرحه می کنند. والا، نیت فلج کردن عادی را دارد و عادی چشمانش کاسه ی خونی شده که کاسه ی چشم والا را نشانه رفته. کنجی پناه گرفته ام تا سر نیزه هایشان زخمی بر من باقی نگذارد، مبادا بیرون از این جبهه ی معرفت کش بی رحم، کسی از جنگ داخلی ما بویی ببرد. آخر گرگان بسیاری هستند که انتظار می کشند دود آتش این جنگ را ببینند...


وقتی بالای سرم را می نگرم، بارش باران رحمت یکتای یکتایان را می بینم که تنها تا چند قدمی بلندتر از قد من می بارد، اما به ناگهان محو می شود و به این خاک نمی رسد!


هر دو لحظه ای پیروزند و لحظه ی دیگر شکست خورده. هر دویشان را دوست دارم، نمی توانم طرفی را بگیرم. ترازویی شده ام که با مثقالی تلاطم، به چپ و راست می رقصد. پروردگارا... تو کاری بکن!


چرا لبخند می زنی؟ به حکمتت قسم دیگر کسی جز تو نمی تواند این قائله را خاتمه بخشد! یا مرا از این دو رها کن، یا این دو را با صلح، آشتی بده.


سرنوشت را مسؤول می کند تا سمت و سوی حرکت آنها را به نحوی براند که آرامش قبل از طوفان را برای اندکی استراحت تجربه کنم. یقین دارم تا زمانی که دو جاده ی حکمت و سرنوشت یکدیگر را در تقاطع زمان ملاقات نکنند، این طوفان ها دنباله های فراوان دارند...


دور باطلی است آرامش طوفان میانجیگری آرامش...


حکمتت را عیان کن...


محمد علی پارسا

اسفند ماه 1389

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠