(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

اختلالات، هوا، خیال

هوا آلوده است. زندگی سخت شده، عذاب می کشی تا در این مرحله بمانی، چه برسد که ارتقا یابی. هوس ها هم آلوده شده به اختلالات. اختلالات شبکه، اختلالات جوی، اختلالات گوارشی، اختلالات ذهنی، اختلالات سیستم یا حتی اختلالات نعوظ! چه فرقی می کند؟ اختلالات، اختلالات است. کارش عذاب دادن من و توست. اختلالات که باشد دیگر نمی توان تصمیم گرفت و پیشرفت کرد. باید آنچه را که نمی خواهی دوست بداری و از آنچه که می خواهی متنفر باشی.


علت پیچیده ای ندارد. اختلالات یا ناشی از اضطراب و استرس است یا ناشی از احساس گناه. احساس گناه یعنی به آتش دست نزنی، اما بسوزی. به دره نزدیک نشوی، اما سقوط کنی. به عشق فکر نکنی، اما گرفتار شوی. یا شایدم به گل دست نزنی، اما خار نصیبت شود. احساس گناه این چنین است. نمی دانم درست ترسیم کردم یا نه، اما تو گمان کن که در قفس باز است، بال و پر پروازت مهیاست، و شاید کسی نیست که پیگیر فرارت شود، اما تو نمی پری. به روی خودت نمی آوری که در باز قفس را دیده ای، کنجی می نشینی، آب و دانه ات را می خوری و گهگاه آوازی می خوانی تا کسی به حست شک نکند، و خودت هم بخوابی. حس کردی احساس گناه را؟


نمی دانم چرا او که انقدر قادر و تواناست، درون را پر هیاهوتر و شلوغ تر از بیرون آفرید. کمی باید استفاده کنی از جسمت. دستی به موهایش بکشی، لبی تر کنی، چشمی بچرانی، زلفی بچرخانی، پایی دراز کنی، تنی بر تن بزنی... دیدی چقدر گفتنش راحت است؟ در قفس باز است، عادت کرده ای. تشویقت هم کنند باز نمی پری. بغضی در گلو داری که صدایت را خفه می کند. و آرزویی در دل، که ای کاش جسمم را زیر این قفس چال می کردم و روحم را که نه از در، بلکه از لابه لای میله های قفس میرهانیدم... در ذهن خویش میمانی و ترجیح میدهی میهمانی خودت را داشته باشی. شرابی بنوش، مست شو، نگاه خطایی بران، دستی بزن، و آنچنان خیالش کن که دوست داری او باشد.


ولی هیچ به هیچ نگو. اینجا ذهن توست، احساس گناه ندارد، استرس زیر پتوست، چراغ ها هم خاموش است. خیال کن، اما لام تا کام حرفی نزن. هوا و هوس آلوده است.

 

محمد علی پارسا

23 تیر 90

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠