(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

خودشو كشت، اما خونش رو هدر كرد...


...خودشو كشت، اما خونش رو هدر كرد 

خودشو كشت، اما خونش رو هدر كرد...


پنجشنبه رفته بودم انقلاب كتاب بخرم. تو راه برگشت وقت داشتم كه با مترو بيام. رفتم متروي دروازه دولت. رفتم رو سكوهاي به سمت ميرداماد ايستادم. عادت دارم يا واگن يكي مونده به آخر سوار مي شم يا واگن دوم. اينبار رفتم دمه سكوهاي واگن دوم ايستادم. يه پسري اون سمت، رو اون سكو روبروم نشسته بود، توجهم رو جلب نكرد تا زماني كه وقتي صداي قطار اومد رفت به سمت سكوي خانمها. بي توجه به تذكر نگهبان مترو همين جور مي رفت سمت انتهاي سكو. اون طرف فقط من وايساده بودم و داشتم نگاهش مي كردم، بقيه همه نشسته بودند. بي توجه به خط قرمز اومد لب سكو، صداي قطار هر لحظه نزديك تر مي شد. جلوي چشماي من،‌ از همه ي خط هاي قرمز عبور كرد و وقتي قطار وارد ايستگاه شد چشماشو بست و خودشو داد به دست باد. سرش به شدت به شيشه ي قطار خورد، پرت شد روي ريل و قطار از روش گذشت.


راننده ي بهت زده، بلافاصله قطار رو نگه داشت. رنگي به صورتش نمانده بود. زنها جيغ كشيدند. عده اي از ايستگاه فرار كردند. عده اي شروع به داد و بيداد كردند،‌‌ و عده اي هم مثل من بدون تغيير، سر جاي خود مانده بودند.


خونش از زير چرخهاي سنگين و سرد قطار معلوم بود،‌ دقيقاً جلوي چشماي من.
از بالا صدا مي اومد: «مسافران محترم لطفاً آرامش خود را حفظ كنيد و راه را براي مأمورين باز نگه دارين»


راننده فقط به جلو نگاه مي كرد. بي سيم رو جواب نمي داد. باز از بلند گوها صدا اومد:
«
راننده، حركت كن. زود باش حركت كن...»


راننده ي فلك زده، نمي تونست حركتي بكنه، شايد پيش خودش مي گفت اگه زنده باشه با حركت قطار حتماً مي ميره.


باز از بلند گوها صدا اومد:


«
راننده، حركت كن. مگه نميشنوي؟ زود باش حركت كن، از ايستگاه خارج شو...»


راننده حركت كرد. يك متر رفت باز ايستاد،‌ اينبار بي سيمش رو برداشت،‌ نمي دونم پشت بي سيم چي بهش گفتن كه با سرعت حركت كرد و از ايستگاه خارج شد.
هنوز همون جا همون جور ايستاده بودم. قطار كه رد شد،‌ يك جنازه، جنازه كه چه عرض كنم، يك تكه پاره روبروم، روي ريل ديدم. خون پخش شده بود، سرش از تنش جدا شده بود، بدنش كاملاً زخمي بود،‌از شكم هم جدا شده بود،‌ روده و معده و هرچي درونش بود روي ريل ريخته بود.


من هنوز همون جا همون جور ايستاده بودم و نگاهش مي كردم. صورتي ازش باقي نمونده بود. مأمورا اومدن، نمي تونستن جمعش كنن. به ساعتم نگاه كردم، يك و چهل دقيقه ي ظهر 5 شنبه.


يه آقايي ازم خواست كه كنار برم،‌منم رفتم اون سمت سكو. مترو 15 دقيقه تعطيل شد،‌بعد از 15 دقيقه هنوز جنازش رو ريل بود،‌ اما قطار به سمت ميرداماد اومد. منتظر بودن پزشك قانوني بياد برش داره.


خودشو كشت، 

اما خونش رو هدر كرد...


باقي، بقايتان

   + محمدعلی پارسا - ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦