بَندَرت را رونق ببخش
مي دانم چقدر براي اين طناب پوسيده تلاش کردي تا پاره نشود، در حالي که خودت مي دانستي که اشتباه مي کنم اما هرگز دليلش را نگفتي تا خودم طناب را پاره کنم.
تا اين که طناب از هم گسست، خوشحال بودي، از رهايي من و شايد از پايان يافتن انتظار براي لنگر انداختن در بندرگاه دل تو. ديگر لحظه شماري مي کردي تا اين که کشتي خسته را بر موجهاي ساحل بندر تو بکوبم، من پرچم تنهايي سر دادم، و خواستار لنگر انداختن!
اما تو چه کردي؟ فانوس درياييت را خاموش کردي تا مبادا همه بفهمند که آن بندر هنوز هم کشتي مي پذيرد.
مي دانم آخرين بار يک دزد دريايي تو و بندرت را غارت کرد، اما سالها از آن موقع مي گذرد. چرا هنوز هم همه کشتي ها را دزد مي پنداري؟ نگاه کن! ببين ساحلت چه بي رونق شده! مي بيني؟ از فانوست انوار سياه نمايان است!
به ساحل همسايه نگاه نکن که چطور کشتي ها را تلکه مي کند و به روي خودش هم نمي آورد! هم کشتي دزدانِ دريايي داريم هم بندرِ كشتي دزد! تو که بندرت پاک بود، چرا نگذاشتي لنگر بيندازم؟
حاضر نيستم لنگر در هر ساحلي بيندازم، ساحلي مي خواهم که درد بندرِ كشتي دزدِ قبلي را مرهم شود.
م.ع.پارسا
86/11/10




