خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد
خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد
اگر ناخدا جامه بر تن دَرَد*
پروردگار من،
تخته چوب شکسته ای که بر آن ایستاده ام را کشتی می خوانم تا نعمت های بی شمارت را شکرگزار باشم. کشتی فرسوده ای که تاب موج های کوچک ساحل را که بچه ها در آن شن بازی می کنند، نیز ندارد. کشتی من از هر نوع آسمان و هوایی هراسان است. چه آفتابی باشد، چه باد، چه طوفان چه شب چه روز... . تنها دست به سکان کشتی ایستاده ام به خیال باطل که من میرانم. سکان را چنان محکم گرفته ام گویی اسب چموشی را با غرور رام کرده ام. پشت سرم را نگاه نمی کنم، کشتی من هیچ خدم و حشمی ندارد. می ترسم، مباد عرشه فرو ریخته باشد.
همین تکه های باقی مانده را با جان و دل کنار هم چیده ام تا به جزیره ی موعودت برسم. می ترسم همین ها را هم از دست بدهم. جان داده ام، از همه چیز گذشته ام تا به سختی این قایق را به کشتی مبدل سازم. سکان را رها نمی کنم مبادا گمان کنی کوتاهی کرده ام. بادبان ها آماده ی دمیدن تواَند، همه چیز مهیاست تا رها شوم. اما نمی دانم کجای این اقیانوس بزرگم. گاهی به شمال می وزی، گاه به جنوب و من سخت سکان را به سمت شرق نشانه رفته ام.
چاره ای نیست، انگار سودی ندارد. برایم تفاوتی نمی کند به صخره ای استوار بکوبی ام یا با شن های زرین ساحل آشنایم کنی، دست از سکان بر نمی دارم. می دانم تو آنجا که خواهی بَری، اما برای درمانده ای چون من راهی جز در آغوش کشیدن این سکان باقی نمانده. غ م ی بزرگتر از اینکه بدانم سکان را هم تو در اختیار داری نیست؛ کشتی از آنِ تو، اما سکان را به من بسپار. دلم از تمام این کشتی به همین سکان نیمه جان خوش است. تو از من نگیر... یا برسان مرا، یا برهان.
برد کشتی آنجا که خواهد خدای
وگر جامه بر تن درد ناخدای**
*سعدی
**فردوسی
محمد علی پارسا
30 مهرماه 1390

زندگی را خوب می داند پرستو

خوب می داند پرستو
زندگی، کوچ نیست...
زندگی تکرار کوچ است
زندگی عادت به کوچ است
نیست هرگز زندگی یکسال...
زندگی، پرواز سالانه است
برفراز قله ی همت، دشت رحمت، دره غ م
شالی سبز ترانه، رود صحت، موج های ساحل عزت
زندگی، ناچار به هر روز است
خوش به حال آنکه هر روزش
بُودپرواز
غ م
(محمد علی پارسا)
سیزدهم شهریور 1390
اختلالات، هوا، خیال

هوا آلوده است. زندگی سخت شده، عذاب می کشی تا در این مرحله بمانی، چه برسد که ارتقا یابی. هوس ها هم آلوده شده به اختلالات. اختلالات شبکه، اختلالات جوی، اختلالات گوارشی، اختلالات ذهنی، اختلالات سیستم یا حتی اختلالات نعوظ! چه فرقی می کند؟ اختلالات، اختلالات است. کارش عذاب دادن من و توست. اختلالات که باشد دیگر نمی توان تصمیم گرفت و پیشرفت کرد. باید آنچه را که نمی خواهی دوست بداری و از آنچه که می خواهی متنفر باشی.
علت پیچیده ای ندارد. اختلالات یا ناشی از اضطراب و استرس است یا ناشی از احساس گناه. احساس گناه یعنی به آتش دست نزنی، اما بسوزی. به دره نزدیک نشوی، اما سقوط کنی. به عشق فکر نکنی، اما گرفتار شوی. یا شایدم به گل دست نزنی، اما خار نصیبت شود. احساس گناه این چنین است. نمی دانم درست ترسیم کردم یا نه، اما تو گمان کن که در قفس باز است، بال و پر پروازت مهیاست، و شاید کسی نیست که پیگیر فرارت شود، اما تو نمی پری. به روی خودت نمی آوری که در باز قفس را دیده ای، کنجی می نشینی، آب و دانه ات را می خوری و گهگاه آوازی می خوانی تا کسی به حست شک نکند، و خودت هم بخوابی. حس کردی احساس گناه را؟
نمی دانم چرا او که انقدر قادر و تواناست، درون را پر هیاهوتر و شلوغ تر از بیرون آفرید. کمی باید استفاده کنی از جسمت. دستی به موهایش بکشی، لبی تر کنی، چشمی بچرانی، زلفی بچرخانی، پایی دراز کنی، تنی بر تن بزنی... دیدی چقدر گفتنش راحت است؟ در قفس باز است، عادت کرده ای. تشویقت هم کنند باز نمی پری. بغضی در گلو داری که صدایت را خفه می کند. و آرزویی در دل، که ای کاش جسمم را زیر این قفس چال می کردم و روحم را که نه از در، بلکه از لابه لای میله های قفس میرهانیدم... در ذهن خویش میمانی و ترجیح میدهی میهمانی خودت را داشته باشی. شرابی بنوش، مست شو، نگاه خطایی بران، دستی بزن، و آنچنان خیالش کن که دوست داری او باشد.
ولی هیچ به هیچ نگو. اینجا ذهن توست، احساس گناه ندارد، استرس زیر پتوست، چراغ ها هم خاموش است. خیال کن، اما لام تا کام حرفی نزن. هوا و هوس آلوده است.
محمد علی پارسا
23 تیر 90

تو میانجی گری کن...
جنگ میان والا و عادی چنان بالا گرفت که خدا را به میانجیگری می طلبید. باید کسی بیاید و دشنه ی خون آلود این دو را از آنها بگیرد. به جان یکدیگر افتاده اند و هر چه مقدسات و اصول بود دارند شرحه شرحه می کنند. والا، نیت فلج کردن عادی را دارد و عادی چشمانش کاسه ی خونی شده که کاسه ی چشم والا را نشانه رفته. کنجی پناه گرفته ام تا سر نیزه هایشان زخمی بر من باقی نگذارد، مبادا بیرون از این جبهه ی معرفت کش بی رحم، کسی از جنگ داخلی ما بویی ببرد. آخر گرگان بسیاری هستند که انتظار می کشند دود آتش این جنگ را ببینند...
وقتی بالای سرم را می نگرم، بارش باران رحمت یکتای یکتایان را می بینم که تنها تا چند قدمی بلندتر از قد من می بارد، اما به ناگهان محو می شود و به این خاک نمی رسد!
هر دو لحظه ای پیروزند و لحظه ی دیگر شکست خورده. هر دویشان را دوست دارم، نمی توانم طرفی را بگیرم. ترازویی شده ام که با مثقالی تلاطم، به چپ و راست می رقصد. پروردگارا... تو کاری بکن!
چرا لبخند می زنی؟ به حکمتت قسم دیگر کسی جز تو نمی تواند این قائله را خاتمه بخشد! یا مرا از این دو رها کن، یا این دو را با صلح، آشتی بده.
سرنوشت را مسؤول می کند تا سمت و سوی حرکت آنها را به نحوی براند که آرامش قبل از طوفان را برای اندکی استراحت تجربه کنم. یقین دارم تا زمانی که دو جاده ی حکمت و سرنوشت یکدیگر را در تقاطع زمان ملاقات نکنند، این طوفان ها دنباله های فراوان دارند...
دور باطلی است آرامش طوفان میانجیگری آرامش...
حکمتت را عیان کن...
محمد علی پارسا
اسفند ماه 1389
شکر بی همتا، لذت بی انتها
امروز، روز شکرگذاری است. باید شکر خدایی را به جای بیاورم که اینقدر به من نعمت داده است. از هرجایی به هرجایی می روم، بی آنکه سرمای کنار خیابان ایستادن برای تاکسی و زیر فشار جمعیت له شدن در اتوبوس را تحمل کنم، راحت لم می دهم و هرجا که بخواهم می روم. این تنها شمه ای از سیل عظیم نعمت های خدای من است. بی انصافی نیست اگر بی سپاسی کنم؟
پروردگار من کسی است که تا وقتی وفا و اخلاق و عشق و ایمان نیستند، هرگز افول نمی کند. او یکه تاز خدایی شهر من است. پرستش او موجب افزون شدنش است، چرا که هر روز حسرت داشتنش در دل بدبختان بیشتری کاشته می شود، آه می کشند و تلاش می کنند خدای من را بدست بیاورند تا با او فرمانروای خیابان ها باشند. خدای من بهترین خداهاست، اوست که همواره برای من پول و سواری مجانی و برای دیگران بی عفتی و بی اخلاقی می آورد.
امروز را شکر می گویم. هر لحظه ی خاطراتم تنوع خاصی دارد. یکی کامبیزی حکومتی و قدرت دار نهفته دارد، دیگری آرشی خوش صدا در اوج، آن یکی ایرجی پولدار در ذهنم. مابقی را نیز با نام به یاد ندارم، اما رنگشان به یادم هست، سرمه ای بود، نوک مدادی، مشکی متالیک، یکی هم بود زرد قناری که اوج کارنامه ی درخشان پرستش من است.
با خودم می گویم چقدر ابله اند، هنوز جا خشک نکرده مرهم دلشان می شوم و آهنگ دل خواهم سوگلی سلیقه یشان می شود. معامله ی خوبی است، دست در ازای دست، لذت در ازای لذت، ذلت در ازای حقارت ... . دستشان راحت به جیبشان می رسد اگر اجازه دهم دستشان بر تنم ذره ای بلغزد. آنقدر خوب است، حسی شبیه قلقلک که تا رسیدن به مقصد با کلی خنده و شوخی و عشق (!) همراه است.
رسیدیم، این هم تضمین دوباره رسیدنم. یادداشت کن که فراموشم نکنی. اعتباری است، اما چقدر بی اعتبار است. هر چه برایم اعتبار می ریزند کسی تره هم خرد نمی کند. مهم این است که باز به مقصدم برسم، چه فرقی می کند اعتباری پشتش باشد یا دوامی؟ تو هم تک بنداز، اصلا جفتک بنداز، برو هر کاری دلت می خواهد بکن، به من چه ربطی دارد؟ فعلا مهم نیستی. مهم که شوی خودم بی خبرت نمی گذارم.
امروز روز شکر گذاری است. سپاس می گویم پروردگارم را. اوست که خوشی می زاید و لذت می آفریند. با تمام وجود می پرستمت، حتی اگر دوستانم حسودی کنند و بد تو را بگویند! بگویند تو زندگیشان را خراب کردی و خودشان را خراب تر. حسودند، چشم ندارند زیبایی خدای من را ببینند.
آری، من و همه ی هم جنسان هم نسلم آهن پرست شده ایم... ایمان داشته باش.
محمد علی پارسا
سوم بهمن هشتاد و نه
افسانه ی درخت خدا

از وقتی نهال کوچکی بود اینجا تنها بود. زن دهاتی هر روز برای آوردن آب از چاه چند کیلومتر دورتر از ده خارج می شد و در راه بازگشت مقداری از آبی را که می آورد پای این نهال می ریخت. کافی بود برای آنکه استوار شود. حتی وقتی خشکسالی هم آمد و چاه خشک شد، زن عادت کرده بود مقداری آب هر طور شده بود پیدا کند و به دهد.
گذشت. اکنون درخت جوانی شده بود. سایه اش بر سنگریزه های بیشتری بود. علف های هرزی هم کناری رشد کرده بودند که از سایه ی او وجود یافته بودند. زن، که چروک بر صورتش افتاده بود همچنان تقریبا هر روز او را می دید. دیگر آنقدر بزرگ شده بود که می توانست بر آن تکیه بزند و اشک بریزد. اشک می ریخت، اما حرف نمی زد.
روز به روز سایه اش بزرگتر می شد و زن پیرتر. آمدنش همچنان ادامه داشت، اما کندتر. سخت تر می نشست و تکیه می داد. زانوهایش درد می کرد، چشمانش سو نداشت، اما توان باریدن داشت. درخت به فصل میوه دادن رسیده بود. درد پرستارش را نمی دانست اما دلش می خواست با میوه ای او را خوشحال کند. دوست داشت با زن حرف بزند. درخت هفتاد شاخه داشت و هر شاخه هفت میوه داد. میوه ها رسیدند و یک به یک از درخت افتادند. پیرزن میوه ها را برداشت و رفت... .
درخت تنها ماند. پیرزن دیگر نبود، نمی آمد. با این که تنومند شده بود اما کسی نبود از سایه اش استفاده کند. هر سال میوه ها می داد، همه یشان پای درخت می ریخت و خوراک علف ها می شد یا از بین می رفت. حتی با این که اتوبان بزرگی در نزدیکی اش ساخته بودند و آدم های زیادی با سرعت فراوان از کنارش رد می شدند؛ هیچ کس حاضر نبود برای او توفقی کوتاه کند. سال ها زحمات زن، و قدرشناسی درخت در بیابان بی بهره رها شده بود... .
تا اینکه شاخه هایش ضعیف و خشک شد. میوه که نمی داد، چند سالی بود که شکوفه هم نمی کرد. به چوب خشک بزرگی تبدیل شده بود. در غروبی سرد، فرزندان پیرزن آمدند، شعله با آن درخت به یاد مادرشان روشن کردند و برای روح مادرشان طلب آمرزش و رحمت کردند. هیچ کس نمی دانست در این چند سال این فرزندان کجا بودند و چطور به وجود این درخت پی بردند. از آن پس آنجا معبدی شد برای پرستش و درخواست رحمت و آمرزش از پروردگار.
افسانه ها ساختند؛ زن مقدسی بود که در کنار این درخت با خدا حرف می زد! عده ای می گفتند این درخت را خدا با دستان زنی پاکدامن که از بهشت آمده بود، کاشت و داشت. مردم فوج فوج برای زیارت می آمدند و خاک و خاکستر پای درخت را به تبرک می بردند و اعتقاد داشتند روزی سایه ی خدا بر این خاک افتاده بوده است.
زن و درخت هر دو از تنهایی ناله می کردند. سال ها در کنار یکدیگر بودند و نمی دانستند که تنهایی همدیگر را پر می کنند. نه درخت زبان اشک می فهمید و نه زن معنای سایه. نه کسی اشکی از گونه ی زن پاک کرد نه میوه ای از درخت چید. هر دو افسانه شدند؛ اما واقعیتشان قلب تنهایشان بود. حرفی نزدند و هر دو در حسرت کلام مشترک از دل، ماندن و رفتند... دیگر چه سود...
محمد علی پارسا
18 مهر 1389
دو راهی فرار

هر بار که فرد عادی وجودش می خواست کاری کند که خوشحالش کند، والا مقام ترسی در دلش می انداخت تا جربزه اش را بگیرد و کلا قیدش را بزند. عادی راهش را بلد بود، دنبال درگیری نبود. اگر می دید نمی تواند، از خواسته اش کمی عقب می نشست تا والا کوتاه بیاید، اما لااقل نیازش را رفع می کرد. والا شعار می داد، خوب بود، افتخاری برای دیگران بود، دنیا استعداد داشت و در واقع همان آرزویی بود که همه می خواستند باشند. چرا که او وجودش را بین والا و عادی تقسیم کرده بود، ظاهر را به والا و باطن را به عادی داده بود. اگر چه این اواخر گاهی این دو، قلمروهایشان را برای مدتی عوض می کردند اما او همچنان ظاهری والا داشت، نه عادی. تا زمانی که تنها باشد، والا و عادی با هم می سازند، تفاوتشان معلوم نمی شود،اما وقتی پای مقایسه وسط می آمد، وسوسه ی عادی، والا را به چالش می کشد... البته مسیر زندگیش هم والاتر از عادی بود. نه انسان های دوروبرش پاسخ گوی نیازش بودند نه توان داشت که انسان های اطرافش را بر مبنای نیازش انتخاب کند. زندگی چیز دیگری برایش می خواست که او خیلی از آن لذت نمی برد، اما به خاطر فرمانبرداریش، در مسیر زندگی با کمک والا خوب قدم برمی داشت. ولی دلگیر بود. خیلی شادی ها و لذت ها را حق خودش و استعدادهایش می دانست که نداشت. حداقل انتظارش این بود که با او عین بقیه رفتار می شد، نه والاوارانه. او تنها بود. تنهای تنها. خیلی دور از عادی و والا. نمی خواست هیچ کدام باشد. دوست داشت فرار کند. به جایی که نه والا باشد نه عادی نه هیچ کس دیگر که هوس مقایسه به سرش بزند. شاید به این خاطر بود که از زندگی فرمان می برد. چون سرنوشت مسیر فرارش را فراهم می کرد. فرار از مخالف ها، متفاوت ها. کنجی نشسته بود... ریشه ی این افکار را نمی یافت، اما می خواست به زندگی اعتماد کند تا شاید روزی پاسخ این اعتمادش را با رهایی بدهد. رهایی از این دو زندانبان سخت گیر که هر روز برای ریاست او را مهره قرار می دادند. محمد علی پارسا ٩ مهر ١٣٨٩
نه او درست می گفت نه دیگران، چون انتخابی بین درست و غلط نبود، اول باید خورشید رهایی را می دید تا شب زندان را فراموش کند. همین طور که فکر می کرد خوابش برد. امشبم مثل شب های دیگر، خستگی نگذاشت حقیقتش را بیاید...
قاصدک در قفس است

قفسی خواهم ساخت
به بزرگای غ م ام
قفسی خواهم ساخت
درش اندازه دروازه ی شهر
سقفش به بلندای پرستوها
میله هایش، همه از جنس طلا
کفش از سنگ;لیکن،
پر از قاصدکان
قدمم شوق بیندازد اندر دلشان، تا بپرند
ز چنگال شاخه،برهند
قفسی خواهم ساخت
من چراغی خواهم،
نه به سان خورشید
شب، بیاید نزدیک،ماه از پنجره دزدی بکند...
من ز شب می ترسم
تو به کس هیچ نگو!
بی خیال! اصلا تو
واژگان را بنگر
قفسی خواهم ساخت
پنجرش رو به بهشت باز شود
حوریان،وقت رزچینی باغ
دیده شوند
تو خیالت راحت،
دست هیچ یک از گلچینان
به خیالم نرسد
قفسی خواهم ساخت
بس وسیع تر ز تصور
که جهان، مرزش هست
لیک،نکته ای هست درون ذهنم
می دهد آزارم...
"قفس بی یار چه سود؟"
مفت آن هیچ نیرزد، تو بگو
"غ م این خفته چند"
تا به کی در قفس است؟
بی هم نفس است؟
محمد علی پارسا
٢۶ تیر ١٣٨٩

کاش وجودم حرمت داشت

آرزویی دارم در دلم، که سخت است اما دور نیست. کاش مرد بودم.
کاش حرفم خریدار داشت.
نگاهم جذبه داشت.
صدایم قدرت داشت.
سخنم ارزش داشت.
دستم نمک داشت.
فکرم قیمت داشت.
خشمم ترس داشت.
قدم هایم ابهت داشت.
دشمنم جرأت داشت.
دوستم معرفت داشت.
روحم وسعت داشت.
هیکلم عظمت داشت... و در کل،
کاش وجودم حرمت داشت... .
ندارد، اگر هیچ یک از بعد هایم مقدار ندارد، دلم آرزو دارد. زیاد دارد. حرف زدن که هنر نیست، شنیده شدن هنر است. شنیده شدن از سوی کسانی که قلبت برایشان می تپد هنر است. کسانی که اگر خار به پایشان رود، تیر در چشمت است.
چه کنم اگر نیستم. چه کنم اگر نمی توانم. داغ تر از آش بودن برای من نیست، برای کاسه است. بسنده می کنم، به همین لقمه های تلخ غ م و غصه و حسرت. کمی هم غبطه. حسرت می خورم که می گویم و گوش نمی دهند و اشتباه می کنند و آسیب می بینند و من پرپر می شوم و باز می گویم که من گفته بودم و باز نمی شنوند و نمی شنوند و نمی شنوند... تنها می گویند کی پرپر شدی؟ ما که ندیدیم!... و غبطه می خورم، به جایگاه آنان که می گویند و اشتباه می گویند و دیگران هم می شنوند و انجام می دهند و نابود می شوند و تازه برمی گردند تشکر غلیظ هم می کنند و ... باز شنیده نمی شوم.
اخیرا مشاهده شده که مشاهده هم نمی شوم. ظاهر شدن که هنر نیست، دیده شدن هنر است و تو بخوان شرح واقعه شنیده نشدن را... .
دور نیست... همین نزدیکی است، از رگ گردن نزدیکتر، اما سخت است اگر در گوش و چشم دیگران، حتی نه خیلی دیگران، همین دیگران حاضر در دلت؛ کمی پررنگ تر شوی. غ م و غصه و حسرت و غبطه بی رنگ اند، اوست که رنگ می بخشد... . سرت را درد نیاورم، دل شکسته فقط زوزو می کند، حتی به همین چند واژه ی آشفته ی ساده.
محمد علی پارسا
7 اسفند 1388

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
(توجه: بهتر است برای مشاهده این وبلاگ از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید)

چقدر سخت است وقتی حق به روشنی نمایان است و نمی توانم برایش قیام کنم. دست و پایم بسته است. عطش جهاد و تلاش برای حقیقت در درونم می جوشد اما حتی اجازه ی ابراز هم نمی دهند. کنجی خلوت می یابم تا اشک بریزم. مبادا کسی مرا ببیند، نمی خواهم اشکم را به حساب ترس بگذارند، از ناتوانی می گریم. چقدر ناتوانم وقتی می بینم در بند خودم گرفتارم. چه زندانی سخت تر و تنها تر از زندان درون. وقتی خودم را حبس کرده ام دیگر راه فراری نیست، حتی هم بندی هم نیست تا با او جرمم را قسمت کنم.
هر از چند گاهی که خداوند شرایطی را برایم فراهم می آورد تا با اشک هایم زمین آزادی خواهی قلبم را زنده نگه دارم، کمی از این بند رها می شوم. اما زیاد دور نمی توانم بروم. زندان بانی وجود ندارد، اما من اسیر خودم هستم. می ترسم روزی باور کنم که راهی برای خروج از این زندان نیست و حس راستی خواهی را درونم بکشم. نگرانم از زمانی که قلبم را خشک و سرد و بی روح بیابم، در حالی که دیگر تپیدن برایش روزمره و ماشینی شده است.
خودم را دلداری می دهم: آرام باش! چند روزی صبر کن، می روی و همه این ها را فراموش می کنی. آن طرف همه چیز خوب است، آرام باش، آرام باش... عجیب است که حتی نمی توانم خودم را فریب دهم. یقین دارم هر کجای این کره ی خاکی که باشم آسمان همین رنگ است. بهتر بگویم، هر جا که باشم حقایق زیر این سقف کبود فرقی نمی کند، باطل هایش هم در تمام دوران ها یکی بوده است. پس به کجا بگریزم؟ راه گریزی نیست، یا باید دست به شمشیر ببرم و دشمن را بشکم یا دست در سینه ام کنم و قلبم را در آورم جلوی سگ بیندازم.
فریاد از این ناتوانی من! خدایا! به همان بزرگی و عظمتت که این روزها لقلقه زبان جمعی حرام لقمه شده، سوگند که اگر هزاران جان به من دهی همه را در راه حق برای تو و انسان های آزاده ای که در همه ی جهان هستند فدا می کنم، به شرط آنکه در کنار یکی از جان ها حتی، نیم جسارت آریایی عطا کنی تا این بند های دست و پایم را ببرم یا لااقل زبانم را باز کنم. درد این بند ها دستانم را کبود کرده است. چگونه برادرم را تار و مار می کنند و من و عده ای دیگر که روحمان رنجور شده مواظب پوست خشک شده دستمان هستیم؟ تو به فریادمان برس پروردگار کوروش... .
در شبی که به نقل تاریخ (حتی تاریخ دستمالی شده ی عربده کشان مسلمان این روزها) حسین بن علی همه را فرا خواند و فردایشان را بازگو کرد، این نیم جسارت را چه کسانی داشتند؟ چه شباهت عجیبی است بین آن روزهای غم انگیز اما عاشقانه تاریخ با تمام روز هایی که جبهه ی باطل علیه حق صف کشیده است! مگر نه این بود که همه آنها حق را می دانستند و درک می کردند اما تقریبا همه آنها جانشان را شبانه روی دوششان گذاشتند و فرار کردند؟ بهانه هایشان همه واهی بود، توجیه در برابر حق مضحک ترین جمله ی هر زبانی است. مگر آنان که فردا و پس فردایش پرپر شدند و خاک را از خونشان غرور بخشیدند، خانواده و پدر و مادر و فرزند و کار و مال و منال و مقام و منصب و آینده و گذشته و هزار چیز دیگر نداشتند؟ اگر تمام انسان های تاریخ هم در آن شب بودند گمان نمی کنم بیش از هزار نفر می ماندند، خوشبینی می کنم انگار... .
سخت است... براستی سخت است... دست و پایم بسته است... روح و روانم کف خیابان است... نه تنها خیابان ها وطنم، تمام خیایبان های تاریخ... سر تعظیم در برابر تمام مردان و زنانی که سرشان را به سر نیزه سپردند تا سربلند باشند... خواه آرش کانگیر باشد، خواه کاوه آهنگر، خواه حسین بن علی و یا آنان که تو می پنداری...
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
محمد علی پارسا
پنجشنبه، ٢٢ بهمن ١٣٨٨

معصومیت وحشی

بیماری لاعلاج بیهودگی،درمانی بی گشایش را پس می زند.این ابرهای سیاه نازا پی در پی پیرامون حیات سگ گونه اش هل هله می کشند.برای باران کودک سرخپوست را قربانی چنگال غسل تطهیر پیرمردهای زواردررفته می کنند.
کسی نیست تا در این بیراهه ی زمان دالان سردرگم حقیقت را پر از فریاد های دردناک مردانه کند.بی صدا آنچه سهراب در باد می دید را در کنج دل نهان می سازد.سرخاب و سفیداب،اسلحه سرباز ترسوی گردان بی کفایتی شده است.و وطن،آنجا که شاید این تلمبه ی بدبختی کمی ملایم تر سر بر دیوار بکوبد، خرابه ی شام را شانزالیزه طرح می زند.
شاید این غریبه های تازه وارد برای دوشیزه ی پتیاره ی ده، گل خشک دیگری آورده باشند. عابد تبت هم اعتبارش را حین زندگی در جایی چال کرد.
صدای زنگ قورباغه ها برای ماهی ها جذابیتی ندارد. غلاف شمشیر، باتون برقی و همان که نامجو گفت، عشق پانزده سانتی.
در پس روشنایی حق در غاری تاریک که کوهی از کنایه به دوش می کشد، فرهاد تنهاییش را با تبر می برد.
از چین یقه می آورند،کو سری که درش فروبرند؟ مادرش زهر چشم دختران دم بخت محله را در تخم مرغی جا داد و لبه پنجره کوبید. دانای بزرگ فانوسش را به پاهای پنجره چسباند، زنگ در خراب است!
تو از کجا می دانی که صدا در این نزدیکی است؟ سم هایش را روی سرنوشتت گذاشته، نمی تواند به حماقت آویزان از قرنیه ات نخندد. همه فرش ها جلوی پای مسافران عزم جزم کرده مشکی است، لااقل قهوه ای است!
سوای آنچه که آسمان ادعا می کند، موش کور حضور شخص دیگری را احساس می کند که در آن ذوب شده است.برایش کیوی و موکت یک تحسین را برمی انگیزد.
صبوری... هنوز کوه ها خود را نمی بخشند. بالاخره، اقیانوس پذیرفت، بار سیلی زدن به صخره ها را یدک می کشد.
دلم خون است...برای جنگجو خون شرط کافی است.
محمد علی پارسا
دوم آذر ١٣٨٨
اشک مرد

تو مردی و می دانی که دیده شدن اشک هایت چطور بر دیوار غرورت ترک می اندازد. تو مردی و می دانی که چرا ظرف دل مرد لبریز می شود، فریادی می خواهد تا درون سینه اش بپیچد و همه ذرات بدنش را از دردش پر کند. احتمالا این را هم می دانی که دوش آب حمام تنها چشمی است که تمام کارش ریختن اشک است!
چه لذت بخش است زیر دوش آب اشک ریختن... گناه سرخی چشمانت را به گردن سوزش چشم می اندازی... غرورت نمی شکند، دورغی بزرگ می گویی که این ها قطرات آب است، اشک نیست...
تنها تکان خوردن شانه هایت بی دلیل می ماند... آنرا هم با چند قهقه ی الکی محکوم کن...
محمد علی پارسا
نوزده اردیبهشت 88
سرنوشت

می دانم برای رسیدن به دورترین گل مشرق زمین، نزدیک ترین راه مغرب است. سوار بر خورشید می روم تا صبحی دیگر دست در دست یک گلبرگ برآیم. در خواب تصویر نازنین بهاری، عرق سردی بر پیشانیم می نشاند. صبح نزدیک تر می شود. طلوع دستانش را بر موهایم می کشد تا سایه بان چشمانم را نیازمندانه به سویش باز کشم. اکنون وقت زندگی است.
خسته اما امیدوارانه به سویش می دوم. آغوشی باز برای سرنوشت، این وفادار یار بی همتای من، مهیا می کنم. انگشتانم را بر بازوان توانمندش که بارهای بزرگی را هر بار از شانه ام بر می دارد و تجربه جای آن می کارد، می فشرم. سخت، تن خشک و تنومند اما چون صورت دخترک همسایه لطیف را به خودم می چسبانم. گردنم را بر گردنش می کشم تا نبض وجود فناناپذیرش را بیشتر حس کنم. تیک تیک ثانیه های خوشبختیم را با موسیقی دلنشین ضربان قلب پرامیدش کوک می کنم. خودم را عقب می کشم تا چشمانم را از نورش جانی دوباره بخشم. شاید این بار بتوانم بدون نورگیرهای شیشه ای (عینک) جهان را عاشقانه ببینم.
هر ثانیه زیباتر می شود. مست و مدهوش از جذابیت و غرور دائمی اش، لب به سخن می گشایم و با جسارتی بی شرمانه این پرسش همیشگی را از او می پرسم: امروز چه می کنی...؟
لبخندی پدرانه و فرزانه وار، چون تیری از چله در رفته، به سرعت در قلبم فرو می کند. چقدر لذت بخش است وقتی نوک پیکان تیر رها شده اش داغ های دلت را خنک می کند. خوب می دانم به چه اشاره می کند و چرا لبخند می زند. سرنوشت تنها شب ها به پرسش هایم پاسخ می دهد. اما هیچ وقت نفهمیدم پس چرا شب ها مرا خواب می کند تا دیگر از او چیزی نپرسم. بدون لالایی، مثل کودکی به خوابی ناز فرو می روم، گویی هرگز بیدار نبوده ام. او در کنارم استراحت می کند و بازی فردا و فرداهایم را طرح می کشد.
و چه طرح هایی می کشد! با یک قلم، بی شمار رنگ را چنان هنرمندانه کنار هم میهمان می کند که هر بیننده را مسحور خود می گرداند. در پایان، با خطی زیبا که خمش ها و پیچیدگی هاش چون طاووسی، دل هر جنبنده ای را می فریبد، آنرا به امضایش تکمیل می کند: سرنوشت...
هر روز که آفتاب ورزش صبحگاهی خود را بر خلاف فرزندان آدم از بلندترین نقطه کوه آغاز می کند، طرحش را با بوسه ای که چون تکه ذغالی گداخته داغ، اما مانند مرهمی آرام کننده است، به من هدیه می دهد. و شباهنگام که دایره ی زردِ چند ساعت پیش، سرخ و خجل، کشان کشان خود را به سیاهی می برد، طرح را از من باز می ستاند، ابروهای پرپشتش را در هم می کشد و به بازیگوشی ها و خط خطی هایم را روی طرح ِ چون باغستانش، می نگرد و زیر آن فقط همین را با اندوه فراوان می نویسد: دیگر خاطره است...
برگ به برگ این خاطره ها را دارم. سیاه ترهایشان را نگه نمی دارم. جوهر سیاه آنها خشک نمی شود و رنگش را به برگ های بی گناه رنگی دیگر می افشاند. هرچقدر هم رنگهای دیگر پررنگ باشد، کمرنگ ترین سیاهی آنها را ناپدید می کند. آخر مگر دیگر رنگ ها چه گناهی کرده اند که مشکی را بالاترین نهاده اند؟
باز به خواب می روم. کاش قلم سرنوشت، یک شب، و تنها یک شب با دست من می رقصید. آنگاه طرحی از سایه ی وجودت مرا کافی بود تا سال ها و چه بسا عمر ها از آن کپی بگیرم و در هوای آن نفس تازه کنم. هر شب هم پشتش بزرگ می نوشتم: عشق خاطره نیست، عشق تمام خاطر است!
محمد علی پارسا
15 اسفند 1387
خداوندا

خداوندا،
نمی دانم من در اشتباه هستم یا اشتباهی درون من است،
نمی دانم من یکرنگ هستم یا یکرنگ، من هستم،
نمی دانم دلم زشت است یا زشتی در دل من است.
خداوندا،
تمام تلاشم را کرده ام که خوب بودن را بر ظاهرم به تصویر بکشم،
گمان می بردم تو را در قلبم دارم و کفایت می کند،
حدس می زدم تنهایی ام را به یغما نمی برند مُهر بی کسی بر وجودم نمی زنند.
خداوندا،
تو می دانستی زخم این دل خونش عیان می شود، رنگ سرخ چشم را می زند،
تو می دانستی سر حسین از سودای عشق بالای نیزه می درخشد، رنگ سرخ چشم را می زند،
تو می دانستی وجودی ساخته می شود که به زیبایی تخریب شده باشد، قلب سرخ در وجودم می تپد.
خداوندا،
چشمان خسته ام را سمت تو بر می گردانم،
روح سر گردانم را در شهر تو می چرخانم،
غصه هایم را تنها به تو نشان می دهم.
خداوندا،
بی گناه تر از من خودم هستم و گناه کار تر از من خودم. چگونه رها شوم از منی که این گونه به من ها دچار شده؟
خداوندا،
مرا به بخشیده های ظاهریت قیمت می نهند، نه به نعمتت که درونم روشن است.
مرا به خاطر رنگ غ م طرد می کنند، نمی دانند این رنگ هدیه تو بوده است.
مرا سخت می ترسانند، وقتی مرا از خار گل آگاه می کنند...
خداوندا،
پشیمانیم را آرام برای تو می گویم. آسمانها و کوهها می دانستند و امانت تو را پس زدند.
تو راست می گفتی، من احمقم. براستی که من احمقم.
انگار وجود نداشته ام، بیا و بگیر هر آنچه از قلب و عشق داده ای. قلب شیشه ای دفاعی برابر سنگ ندارد...
خداوندا،
زیر دست و پای بی دلان، دل به سلامت بردن ممکن نیست،
می دانم که چاره ای هم نیست،
یاری ام کن، که چون تو دلداری نیست.
خداوندا،
روز به روز مرا عقب تر می نشانی و بی سلاح ترم می کنی،
روز به روز مرا شبیه گربه ها می کنی،
اشتباه من چیست که باید به این عقب رفتن ها عادت کنم؟
خداوندا،
همزادی به جز تنهایی نبود تا مرا با آن عجین کنی؟
رنگی به جز بی رنگی نبود که مرا با آن نقاشی کنی؟
منی به جز من نبود که بیافرینی؟
خداوندا،
بنده هایت قلبم را به سخره می گیرند.
در این دنیای پست کسی خریدار عاطفه نیست. خنده می خرند و مقام.
کاش سرمایه ام مانند مرد یخ فروش بود تا تمام می شد و تمامم می کرد، افسوس مهربانی را پایانی نیست.
خداوندا،
نکند تو هم منتظر بودی درد و دلم برایت خنده دار باشد تا مرا ببینی؟
براستی من از قماش اینها نیستم. من از این دنیا نیستم. دنیای من جای دیگریست.
خداوندا،
خداوندی کن و رهایم کن.
محمد علی پارسا
چهارشنبه، 9 بهمن 1387



