باید بر پدران بتازیم
اگر دین دارید،
اگر اعتقادات مذهبی دارید،
اگر امام حسین دارید،
اگر میدان شهدا دارید،
اگر غیرت دارید،
اگر کار دارید،
اگر سواد دارید،
اگر فرهنگ دارید،
اگر حس می کنی شخصیت دارید،
اگر حجاب دارید،
اگر خانواده دارید،
اگر ادعا دارید،
اگر ولایت فقیه دارید،
اگر جمهوری اسلامی دارید،

چون زمان شاه متولد شدید، دوران او درس خواندید، با جاوید شاه بزرگ شدید، با آینده ی امنی که شاه ساخته بود سر کار رفتید، خوشی زیر دلتان زد، چون شاه بود انقلاب کردید و ما متولد شدیم... اما ما،
اگر دین نداریم،
اگر غیرت نداریم،
اگر حیا نداریم،
اگر کار نداریم،
اگر فقط میدان آزادی داریم،
اگر حجاب نداریم،
اگر فرهنگ نداریم،
اگر دل و دماغ جوانی نداریم،
اگر دهان الکلی داریم،
اگر مغز منگ داریم،
اگر بکارت نداریم،
اگر موی ژل زده داریم،
اگر ادب نداریم،
اگر هرچه که خوب است نداریم و هرچه بد است داریم،
چون در جنگ اجباری با عراق زاده شدیم، در دوران سازندگی پس از جنگ بزرگ شدیم، در زمان پر شدن جیب مستضعفین درس خواندیم، با بسیج و سهمیه به دانشگاه رفتیم و با جمهوری اسلامی محارب وارانه کشته می شویم. شما اگر خیلی خوبید از حکومت ظالمانه ی طاغوتید و ما اگر انقرر بد و مفسدیم از حکومت عدل اسلامی هستیم.
و تو خود قضاوت کن. کجا باید اعتراض یا به لفظ این روزها اغتشاش کنیم؟ در خانه هایمان علیه نسلی گنه کار که هیچ از گناه بزرگشان را بر گردن نمی گیرند یا در خیابان علیه آنان که همه هستیمان را سخره گرفته اند؟
خط اول آزادی، همین نزدیکی است. کناره گوشمان. بر او اغتشاش کنید. آنانند که باید بها دهند. بها دهند. نه! بها دهند!
محمد علی پارسا
11 اسفند 1388
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
(توجه: بهتر است برای مشاهده این وبلاگ از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید)

چقدر سخت است وقتی حق به روشنی نمایان است و نمی توانم برایش قیام کنم. دست و پایم بسته است. عطش جهاد و تلاش برای حقیقت در درونم می جوشد اما حتی اجازه ی ابراز هم نمی دهند. کنجی خلوت می یابم تا اشک بریزم. مبادا کسی مرا ببیند، نمی خواهم اشکم را به حساب ترس بگذارند، از ناتوانی می گریم. چقدر ناتوانم وقتی می بینم در بند خودم گرفتارم. چه زندانی سخت تر و تنها تر از زندان درون. وقتی خودم را حبس کرده ام دیگر راه فراری نیست، حتی هم بندی هم نیست تا با او جرمم را قسمت کنم.
هر از چند گاهی که خداوند شرایطی را برایم فراهم می آورد تا با اشک هایم زمین آزادی خواهی قلبم را زنده نگه دارم، کمی از این بند رها می شوم. اما زیاد دور نمی توانم بروم. زندان بانی وجود ندارد، اما من اسیر خودم هستم. می ترسم روزی باور کنم که راهی برای خروج از این زندان نیست و حس راستی خواهی را درونم بکشم. نگرانم از زمانی که قلبم را خشک و سرد و بی روح بیابم، در حالی که دیگر تپیدن برایش روزمره و ماشینی شده است.
خودم را دلداری می دهم: آرام باش! چند روزی صبر کن، می روی و همه این ها را فراموش می کنی. آن طرف همه چیز خوب است، آرام باش، آرام باش... عجیب است که حتی نمی توانم خودم را فریب دهم. یقین دارم هر کجای این کره ی خاکی که باشم آسمان همین رنگ است. بهتر بگویم، هر جا که باشم حقایق زیر این سقف کبود فرقی نمی کند، باطل هایش هم در تمام دوران ها یکی بوده است. پس به کجا بگریزم؟ راه گریزی نیست، یا باید دست به شمشیر ببرم و دشمن را بشکم یا دست در سینه ام کنم و قلبم را در آورم جلوی سگ بیندازم.
فریاد از این ناتوانی من! خدایا! به همان بزرگی و عظمتت که این روزها لقلقه زبان جمعی حرام لقمه شده، سوگند که اگر هزاران جان به من دهی همه را در راه حق برای تو و انسان های آزاده ای که در همه ی جهان هستند فدا می کنم، به شرط آنکه در کنار یکی از جان ها حتی، نیم جسارت آریایی عطا کنی تا این بند های دست و پایم را ببرم یا لااقل زبانم را باز کنم. درد این بند ها دستانم را کبود کرده است. چگونه برادرم را تار و مار می کنند و من و عده ای دیگر که روحمان رنجور شده مواظب پوست خشک شده دستمان هستیم؟ تو به فریادمان برس پروردگار کوروش... .
در شبی که به نقل تاریخ (حتی تاریخ دستمالی شده ی عربده کشان مسلمان این روزها) حسین بن علی همه را فرا خواند و فردایشان را بازگو کرد، این نیم جسارت را چه کسانی داشتند؟ چه شباهت عجیبی است بین آن روزهای غم انگیز اما عاشقانه تاریخ با تمام روز هایی که جبهه ی باطل علیه حق صف کشیده است! مگر نه این بود که همه آنها حق را می دانستند و درک می کردند اما تقریبا همه آنها جانشان را شبانه روی دوششان گذاشتند و فرار کردند؟ بهانه هایشان همه واهی بود، توجیه در برابر حق مضحک ترین جمله ی هر زبانی است. مگر آنان که فردا و پس فردایش پرپر شدند و خاک را از خونشان غرور بخشیدند، خانواده و پدر و مادر و فرزند و کار و مال و منال و مقام و منصب و آینده و گذشته و هزار چیز دیگر نداشتند؟ اگر تمام انسان های تاریخ هم در آن شب بودند گمان نمی کنم بیش از هزار نفر می ماندند، خوشبینی می کنم انگار... .
سخت است... براستی سخت است... دست و پایم بسته است... روح و روانم کف خیابان است... نه تنها خیابان ها وطنم، تمام خیایبان های تاریخ... سر تعظیم در برابر تمام مردان و زنانی که سرشان را به سر نیزه سپردند تا سربلند باشند... خواه آرش کانگیر باشد، خواه کاوه آهنگر، خواه حسین بن علی و یا آنان که تو می پنداری...
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
محمد علی پارسا
پنجشنبه، ٢٢ بهمن ١٣٨٨

معصومیت وحشی

بیماری لاعلاج بیهودگی،درمانی بی گشایش را پس می زند.این ابرهای سیاه نازا پی در پی پیرامون حیات سگ گونه اش هل هله می کشند.برای باران کودک سرخپوست را قربانی چنگال غسل تطهیر پیرمردهای زواردررفته می کنند.
کسی نیست تا در این بیراهه ی زمان دالان سردرگم حقیقت را پر از فریاد های دردناک مردانه کند.بی صدا آنچه سهراب در باد می دید را در کنج دل نهان می سازد.سرخاب و سفیداب،اسلحه سرباز ترسوی گردان بی کفایتی شده است.و وطن،آنجا که شاید این تلمبه ی بدبختی کمی ملایم تر سر بر دیوار بکوبد، خرابه ی شام را شانزالیزه طرح می زند.
شاید این غریبه های تازه وارد برای دوشیزه ی پتیاره ی ده، گل خشک دیگری آورده باشند. عابد تبت هم اعتبارش را حین زندگی در جایی چال کرد.
صدای زنگ قورباغه ها برای ماهی ها جذابیتی ندارد. غلاف شمشیر، باتون برقی و همان که نامجو گفت، عشق پانزده سانتی.
در پس روشنایی حق در غاری تاریک که کوهی از کنایه به دوش می کشد، فرهاد تنهاییش را با تبر می برد.
از چین یقه می آورند،کو سری که درش فروبرند؟ مادرش زهر چشم دختران دم بخت محله را در تخم مرغی جا داد و لبه پنجره کوبید. دانای بزرگ فانوسش را به پاهای پنجره چسباند، زنگ در خراب است!
تو از کجا می دانی که صدا در این نزدیکی است؟ سم هایش را روی سرنوشتت گذاشته، نمی تواند به حماقت آویزان از قرنیه ات نخندد. همه فرش ها جلوی پای مسافران عزم جزم کرده مشکی است، لااقل قهوه ای است!
سوای آنچه که آسمان ادعا می کند، موش کور حضور شخص دیگری را احساس می کند که در آن ذوب شده است.برایش کیوی و موکت یک تحسین را برمی انگیزد.
صبوری... هنوز کوه ها خود را نمی بخشند. بالاخره، اقیانوس پذیرفت، بار سیلی زدن به صخره ها را یدک می کشد.
دلم خون است...برای جنگجو خون شرط کافی است.
محمد علی پارسا
دوم آذر ١٣٨٨
نگین فرمانده

نبردی در کمین نشسته است. دوستانی دروغ گو به همان اندازه که دشمنان راست گو اند، خنجر به دست قدم های محکم و سریع مرا می کاوند. قسم به پاره پاره کردن قلب من خورده اند. دست های روغنی و لیز خود را در دستان من گذاشته اند و تأکید می کنند بفشارم دستشان را در هنگام سقوط. در گوش من نجوا می کنند بدون من سرابی بیش نیستند. لبخندی خواهم زد. قصه سرایی می کنم و نهیب می زنم به دشمنان. تا بلکه از آنانی یاد بگیرند که عهد و قولشان با عملشان یکی است. بدانند ترجیح من بر دشمن بیشتر از دوست است.
از دژ مستحکم قلب خبر هایی می رسد. کودتای پنهانی روح و جان فرمانده را خسته کرده است. پاره ی تن، لوح فلزی ننگ بر گردن فرمانده آویخته. سنگین راه می روم. کاش می توانستم لوح را بیابم. عشق اگر از خون بجوشد، اگر از روح تو باشد، اگر تو را بزرگ کرده باشد، هرگز نمی تواند نفرت شود... اما می تواند پاهایت را برای پرواز قل و زنجیر کند.
نمی گذارم به تاج نگینم کسی هوس دست درازی کند، بوی گند شکست فرمانده را وادار کرده تا نگین از سر جدا کند و به امانتداری بسپارد. هرچند شاید دیگر دستش به نگینش نرسد... نگین تمام دارایی فرمانده ی خسته است.
محمد علی پارسا
19 مرداد 1388



