گریه ی دل

گل من، باغچه زیبای من

مدت هاست که دلم می خواهد به درونم فرو روم تا دسته ای از واژگان را بیرون کشم و از بوئیدن آنها لذت ببرم.
می خواهم برایت از خودت بنویسم، از عطرت، نگاهت، رنگت، مقامت و البته باغ و باغچه و محیطتت.
گل من،
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا به عنوان باغبان ابدیت راضی به استخدام شوم. گل هایی پیشین باغچه من همه بی باغبان بهتر رشد می کردند و جلوه زیباتری داشتند. یکی باغبان دوست بود و عاشق تنوع در باغبان ها، یکی نیازی به باغبان نداشت و وحشی بود و خودش می روئید، یکی باغبانی خواست که مترسک باشد ... .
اما گل من،
می خواهم بهترین باشم. ببخش اگر باغبانت از خار گل می ترسد، روزهای سختی را دیده. دستانش را به برندگی خارها عادت نداد، چون که می خواست گلبرگ هایت را نوازش کند. دستی زمخت و بی رحم گلبرگ هایت را خراب می کند.
گل زیبای من،
باغبانت می رود تا باغچه ای کوچک بیابد و تو را با خاک اطرافت طوری که ریشه هایت هیچ آسیبی نبینند بکند و بکارد در باغچه ی امن و زیبای خویش. البته شکی نیست که زیبایی اش را از حضور تک گلی مثل تو به ارث می برد. می خواهم خاکش برایت خاک باشد؛ نرم، پاک و دست اول. می خواهم زمستان ها خودم بالای سرت بنشینم، دستانم را دورت بپیچم و گلبرگ هایت را با نفس خودم گرم کنم. می خواهم آنقدر نگاهت کنم تا سیراب شوی از حس بودن و صد البته بهترین بودن.
ولی گل من،
من نگرانم. باغی که در آن هستی را نمی دانم. نمی خواهمم بدانم. اطرافت مملو از گل است از این دور که نگاه می کنم اما تا دستانم را خودم به خاک اطرافت نکشم تا مطمئن شوم آزاری نیست باور نمی کنم. نگرانی ام از بد بودن گل های اطرافت نیست، نمی خواهم گلبرگ هایت را با دستانی آلوده بیاسایند. نمی خواهم کسی هوس چیدنت را بکند و یا حتی لحظه ای تو را در گلدان خانه اش تصور کند. من نگرانم کسی در این باغ قدمی بزند پایش را روی تو بگذارد و رد شود. من نگرانم از لباسی که گرگ ها بر تن می کنند، عطر های آشنایی که به خود می زنند آن چنان که تو گمان می کنی آنها هم گلی مثل تو اند.
گل ناز من،
دورم. چاره ای نیست. اگر خاک را نگاه می کنم تو مپندار که نمی بینم. درون خاک سیاه شده ی این سرزمین، من تصویری از خاک زیبای لایق تو در آینده را می بینم. برای من آیینه است. من از ترس گل ها و خار ها و باغبان ها می خواهم بروم. اگر روزی تو را در باغچه ی خویش داشته باشم، حتی دیدنت را بی حضور حقیرم، حرام اعلام می کنم.
گل من،
دوستت دارم. صبوریم از توانی است که آینده می خواهد به من اهدا کند... .
م ع پارسا
26 اردیبهشت 1391
دل شکسته ی دلشکسته


افسانه ی درخت خدا

از وقتی نهال کوچکی بود اینجا تنها بود. زن دهاتی هر روز برای آوردن آب از چاه چند کیلومتر دورتر از ده خارج می شد و در راه بازگشت مقداری از آبی را که می آورد پای این نهال می ریخت. کافی بود برای آنکه استوار شود. حتی وقتی خشکسالی هم آمد و چاه خشک شد، زن عادت کرده بود مقداری آب هر طور شده بود پیدا کند و به دهد.
گذشت. اکنون درخت جوانی شده بود. سایه اش بر سنگریزه های بیشتری بود. علف های هرزی هم کناری رشد کرده بودند که از سایه ی او وجود یافته بودند. زن، که چروک بر صورتش افتاده بود همچنان تقریبا هر روز او را می دید. دیگر آنقدر بزرگ شده بود که می توانست بر آن تکیه بزند و اشک بریزد. اشک می ریخت، اما حرف نمی زد.
روز به روز سایه اش بزرگتر می شد و زن پیرتر. آمدنش همچنان ادامه داشت، اما کندتر. سخت تر می نشست و تکیه می داد. زانوهایش درد می کرد، چشمانش سو نداشت، اما توان باریدن داشت. درخت به فصل میوه دادن رسیده بود. درد پرستارش را نمی دانست اما دلش می خواست با میوه ای او را خوشحال کند. دوست داشت با زن حرف بزند. درخت هفتاد شاخه داشت و هر شاخه هفت میوه داد. میوه ها رسیدند و یک به یک از درخت افتادند. پیرزن میوه ها را برداشت و رفت... .
درخت تنها ماند. پیرزن دیگر نبود، نمی آمد. با این که تنومند شده بود اما کسی نبود از سایه اش استفاده کند. هر سال میوه ها می داد، همه یشان پای درخت می ریخت و خوراک علف ها می شد یا از بین می رفت. حتی با این که اتوبان بزرگی در نزدیکی اش ساخته بودند و آدم های زیادی با سرعت فراوان از کنارش رد می شدند؛ هیچ کس حاضر نبود برای او توفقی کوتاه کند. سال ها زحمات زن، و قدرشناسی درخت در بیابان بی بهره رها شده بود... .
تا اینکه شاخه هایش ضعیف و خشک شد. میوه که نمی داد، چند سالی بود که شکوفه هم نمی کرد. به چوب خشک بزرگی تبدیل شده بود. در غروبی سرد، فرزندان پیرزن آمدند، شعله با آن درخت به یاد مادرشان روشن کردند و برای روح مادرشان طلب آمرزش و رحمت کردند. هیچ کس نمی دانست در این چند سال این فرزندان کجا بودند و چطور به وجود این درخت پی بردند. از آن پس آنجا معبدی شد برای پرستش و درخواست رحمت و آمرزش از پروردگار.
افسانه ها ساختند؛ زن مقدسی بود که در کنار این درخت با خدا حرف می زد! عده ای می گفتند این درخت را خدا با دستان زنی پاکدامن که از بهشت آمده بود، کاشت و داشت. مردم فوج فوج برای زیارت می آمدند و خاک و خاکستر پای درخت را به تبرک می بردند و اعتقاد داشتند روزی سایه ی خدا بر این خاک افتاده بوده است.
زن و درخت هر دو از تنهایی ناله می کردند. سال ها در کنار یکدیگر بودند و نمی دانستند که تنهایی همدیگر را پر می کنند. نه درخت زبان اشک می فهمید و نه زن معنای سایه. نه کسی اشکی از گونه ی زن پاک کرد نه میوه ای از درخت چید. هر دو افسانه شدند؛ اما واقعیتشان قلب تنهایشان بود. حرفی نزدند و هر دو در حسرت کلام مشترک از دل، ماندن و رفتند... دیگر چه سود...
محمد علی پارسا
18 مهر 1389
تو می باری، من می غرم

خوش به حالت که می باری. بارش از آن توست و غرش از آن من. خوش به حالت! تو که می باری. تو می باری و نمی دانی منی که نمی بارم آبستن چه تلخ غ م هایی هستم که نمی گذارد حتی در خیال خودم بادی بوزد، ابری بیاورد و بر بیابان خشک و تنهای دلم بارانی ببارد. گویی تمام عواطف کشنده ی جهان، کنجی خلوت تر و تاریک تر از این روح خسته ی من نیافته اند.
فهمیدم! من فهمیدم که نفهمیدم؛ و این تنها گناه من است که به دوش می کشم. آنچه از دست دادنی بود از دست دادم و آنچه نیافتنی بود در دستان من است. سقف دلم چکه می کند، آنچه ذهنم را می آزارد درون قلبم به راحتی رخنه و بلوایی به پا می کند. از ذهن می رود، اما در دل می ماند و انباشته می شود. کیست که این بار بی ارزش غ م و دلتنگی را خریدار باشد... .
باریدن برای مزارع گندم است. گفتی مزرعه... مرا به یاد دخترک دهاتی انداختی که گمان می کردی جنبه اش هم وسعت کشتزاری است که هر روز میان آن، دستنانش را بر سر یتیمان روزی رسان می کشد، فقط خیال می کردی که روحش نیز همچون لهجه اش شیرین است. غافل از آنکه پشت نقاب مسحورگر طلایی، دندان های نیشش از چانه اش سبقت گرفته و گوشه ی چشمانش سر به فلک کشیده است...
این بار که باران بارید... این بار که باریدی... قطره ای برای من ببار. چشمه ها خشک شده اند، نگاه یتیم مسافر به لبان توست. تنها قطره ای ببار و سیل برایم آرزو کن، پیش از آنکه سقف این دل پیر و فرسوده، روی سرم خراب شود.
محمد علی پارسا
30 خرداد 1389

فرشته

دنیا، دنیای عجیبی است اما گاهی سادگی قوانینش تو را به اشتباه می اندازد تا آنرا ساده انگاری. چقدر سخت است وقتی همه ی خوبی هایش را برای مدتی به امانت به تو می دهند و دلتنگی و حسرتش را برای ابد در دلت جا می گذارند. اصل مطلب را بگویم، گاهی داشتن یک فرشته آنقدر کوتاه است که بوی دلتنگی اش مشامت را چنان پر می کند که گویی اکنون نیز آن فرشته را نداری و آنچه می بینی تنها یک خاطره است که در این لحظه رقم می خورد.
دوست داشتن در زمان معنایی ندارد. بوییدن، نگریستن، گریستن، خندیدن و گاه با هزاران خرمن جرأت، بوسیدن؛ همه و همه تنها در لحظه ایست که در قیاس با طول عمر جهان بسیار کوچک تر از پلک زدن چشمان زیبایت است. تو گمان کن که اصلا وجود ندارد و اتفاق نیفتاده. اما دلت زمان نمی شناسد، همواره عاشق است، می پرستد و ساعت مچی اش را که سالهاست به خواب رفته نگاه نمی کند.
این چند روز که حتی در مقابل عمر این غ م بزرگ هم خیلی کم است به زودی می گذرد و آنچه می ماند فقط یاد آن لحظه ایست که با اشک، دور از چشمانت، دستانم را می بوییدم. دستانی که به عطر پیراهنت آغشته بود. لاف است اگر بگویم عطرت را می توانم به یاد بیاورم، اما رد پایش در دلم حک شده است.
روز های تنهایی نزدیک است. روزهای گریستن، حسرت خوردن ولی راه یگانه شدن پیمودن. در آن روزها مرا دیوانه خطاب می کنند چرا که مدام بر تکرار تو در ذهن و قلبم پافشاری می کنم و بلند بلند اشک می ریزم و می خندم. تو کجایی؟ نمی دانم. می خندی؟ نمی دانم. هیچی از آن روزهای تو نمی دانم. بودنت در کنارم آنقدر سریع می گذرد که نبودنت را بیشتر احساس می کنم.
غ م، غم است. این بار بزرگ است. این بار با شکوه است. اسیر جدایی است. مرا از یاد ببر... . من اسیر غ م ام. تو خودت را به من زنجیر مکن.
محمد علی پارسا
9 فروردین 1389
مهر بی مهرگان

جنگ آخر، تلخ تر از صلح اول
سلام،
شاید اکنون که این نامه را می خوانی و تحفه ی ناقابل تقدیمی را می بینی، گل سرخش دیگر پژمرده شده باشد. می خواهم از دوست داشتنهایی برایت بگویم که به زیبایی گل سرخ است و عمرش کوتاه تر از آن.
به یاد ندارم در طول مدتی که در کنارت بودن را با همه ی وجودم حس می کردم، حقی از حریم دلت را نقض کرده باشم، ظلمی بر محبتت روانه کرده باشم و یا دری از احترام را به رویت بسته باشم... گویا خاطره ها پژمرده شده و با ناخنکی خشک شده و ریخته.
کاش لااقل به قبل از گل سرخ برمی گشتیم؛ اما افسوس که دل فرشتگان سفید است و قلم سیاه از رویش پاک نمی شود. ولی من شادم، چرا که قلب من سراپا خطا سیاه و سفیدی دیگران روی آن نمایان است. دنیا دنیا رنگ سفید که روی قلبت ریختم به چشمت نیامد، اما همان خطوط کمرنگ سیاه... بگذریم.
کاش می دانستم که چرا هربار محکمتر بر عهدی که می بندم می ایستم، پاسخی خلاف انتظار می گیرم. جرم من این بود که عهد نشکستم. در این ماه های اخیر، که خوب یا بد، از بند مشکلاتم کمی رها شده ام، انتظارات بی سروپایی داشتم. بیهوده بود اگر که ز یاران چشم یاری داشتیم... . هر روز انتظاراتم را کم و کمتر کردم. تا به جایی رسید که دیگر چیزی برای کوتاه کردن نبود.
چه نیک زمانی است این ایام! نمی خواهم لبخند از چهره ات برچینم. در بین این همه سرخ، شاید یادگاری سرخی بیابی که برایم خیلی عزیز است. اما تو بیشتر به آن نیاز داری. من بارها و بارها نگاهش کردم. این بهترین هدیه ای بود که می توانستم تقدیم دوستی چون تو کنم. شرمسارم اگر توانم در حد نیکی های تو نیست...
تا پری روز یادم در دلت بود، دیروز یادمانم در ذهنت و گویا این روزها خانه نشین تاریک ترین بخش وجودت شده ام، نفرتکده... .
گذشته از این گلایه های یک دوست خسته و حراف با این قلم شکسته و زشت که گناهش خوش قولی است، برایت بهترین آرزوها را دارم.
انتظاری نیست، هرچه کرده ام و می کنم تنها برای دوست است.
چه لایق بدانی یا ندانی،
دعا گوی جان شیرینت هستم.
تولدت مبارک
محمد علی سابق،
پارسای امروز...
یکم فروردین 1389
سرنوشت

می دانم برای رسیدن به دورترین گل مشرق زمین، نزدیک ترین راه مغرب است. سوار بر خورشید می روم تا صبحی دیگر دست در دست یک گلبرگ برآیم. در خواب تصویر نازنین بهاری، عرق سردی بر پیشانیم می نشاند. صبح نزدیک تر می شود. طلوع دستانش را بر موهایم می کشد تا سایه بان چشمانم را نیازمندانه به سویش باز کشم. اکنون وقت زندگی است.
خسته اما امیدوارانه به سویش می دوم. آغوشی باز برای سرنوشت، این وفادار یار بی همتای من، مهیا می کنم. انگشتانم را بر بازوان توانمندش که بارهای بزرگی را هر بار از شانه ام بر می دارد و تجربه جای آن می کارد، می فشرم. سخت، تن خشک و تنومند اما چون صورت دخترک همسایه لطیف را به خودم می چسبانم. گردنم را بر گردنش می کشم تا نبض وجود فناناپذیرش را بیشتر حس کنم. تیک تیک ثانیه های خوشبختیم را با موسیقی دلنشین ضربان قلب پرامیدش کوک می کنم. خودم را عقب می کشم تا چشمانم را از نورش جانی دوباره بخشم. شاید این بار بتوانم بدون نورگیرهای شیشه ای (عینک) جهان را عاشقانه ببینم.
هر ثانیه زیباتر می شود. مست و مدهوش از جذابیت و غرور دائمی اش، لب به سخن می گشایم و با جسارتی بی شرمانه این پرسش همیشگی را از او می پرسم: امروز چه می کنی...؟
لبخندی پدرانه و فرزانه وار، چون تیری از چله در رفته، به سرعت در قلبم فرو می کند. چقدر لذت بخش است وقتی نوک پیکان تیر رها شده اش داغ های دلت را خنک می کند. خوب می دانم به چه اشاره می کند و چرا لبخند می زند. سرنوشت تنها شب ها به پرسش هایم پاسخ می دهد. اما هیچ وقت نفهمیدم پس چرا شب ها مرا خواب می کند تا دیگر از او چیزی نپرسم. بدون لالایی، مثل کودکی به خوابی ناز فرو می روم، گویی هرگز بیدار نبوده ام. او در کنارم استراحت می کند و بازی فردا و فرداهایم را طرح می کشد.
و چه طرح هایی می کشد! با یک قلم، بی شمار رنگ را چنان هنرمندانه کنار هم میهمان می کند که هر بیننده را مسحور خود می گرداند. در پایان، با خطی زیبا که خمش ها و پیچیدگی هاش چون طاووسی، دل هر جنبنده ای را می فریبد، آنرا به امضایش تکمیل می کند: سرنوشت...
هر روز که آفتاب ورزش صبحگاهی خود را بر خلاف فرزندان آدم از بلندترین نقطه کوه آغاز می کند، طرحش را با بوسه ای که چون تکه ذغالی گداخته داغ، اما مانند مرهمی آرام کننده است، به من هدیه می دهد. و شباهنگام که دایره ی زردِ چند ساعت پیش، سرخ و خجل، کشان کشان خود را به سیاهی می برد، طرح را از من باز می ستاند، ابروهای پرپشتش را در هم می کشد و به بازیگوشی ها و خط خطی هایم را روی طرح ِ چون باغستانش، می نگرد و زیر آن فقط همین را با اندوه فراوان می نویسد: دیگر خاطره است...
برگ به برگ این خاطره ها را دارم. سیاه ترهایشان را نگه نمی دارم. جوهر سیاه آنها خشک نمی شود و رنگش را به برگ های بی گناه رنگی دیگر می افشاند. هرچقدر هم رنگهای دیگر پررنگ باشد، کمرنگ ترین سیاهی آنها را ناپدید می کند. آخر مگر دیگر رنگ ها چه گناهی کرده اند که مشکی را بالاترین نهاده اند؟
باز به خواب می روم. کاش قلم سرنوشت، یک شب، و تنها یک شب با دست من می رقصید. آنگاه طرحی از سایه ی وجودت مرا کافی بود تا سال ها و چه بسا عمر ها از آن کپی بگیرم و در هوای آن نفس تازه کنم. هر شب هم پشتش بزرگ می نوشتم: عشق خاطره نیست، عشق تمام خاطر است!
محمد علی پارسا
15 اسفند 1387
فروغ ستاره ها

اولین باری بود که برای دیدن ستاره ها به بیابان اومده بودم. همیشه ستاره ها رو از پشت پنجره می دیدم. پشت پنجره های سیاه شهر، که فقط پرنور تریناشون آروم سو سو می کنند. اما این جا پر از ستاره بود. کمرنگ ترینشون، از روشنی چشم رو می زد! پیدا کردن جای خالی برای گذاشتن ستاره ی جدید دل کسی، کار واقعا مشکلی بود.
همه خوب ستاره ها رو دیده بودند و رفته بودند واسه خواب. من مونده بودم و دلم و یک آسمون پر از ستاره... . نشستم رو زمین. خاک اینجا لباس رو کثیف نمی کرد. خاک اگر پاک باشه این لباس ماست که شاید اون رو کثیف کنه. دستم رو تکیه گاه کردم تا بتونم آسمون رو بیشتر نگاه کنم. باور نکردنی بود، چقدر ستاره! این ستاره ها مال کی بودند؟ نمی دونم... اما مال منم قاطی اینا بود، پیدا کردنش تو آسمون خدا غیر ممکن بود، باید تو آسمون دلم دنبال ستاره ام بگردم... .
پنج ستاره ی پررنگ، یه فنجون ساخته بودند... "فنجون رو دادم دستش... هوای سردی بود، خواستم این جوری یه کم گرم شه دستاش. یه مقدار از چایی داغ فنجون دستکشش رو خیس کرد. آروم دستکش رو از دستش در آوردم. به چشمای بهت زدش نگاهی کردم و دستاشو گرفتم تو دستام... تمام بدنم گرم شد. فکر کنم اونم همین حسو داشت. اولین باری بود که دستاشو می گرفتم. جفتمون ساکت شده بودیم. بعد از چند دقیقه به خودم اومدم. دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و خودم رو زدم به نفهمی... راستی عزیزم، فنجون چاییت کو؟ سرد شده فکر کنم، می خوای عوضش کنم؟...".
دلم می خواست یه دونه از اون پنج تا ستاره رو بردارم واسه یادگاری. خنده دار بود. فکر کن اگر هر کس واسه هر خاطرش یه ستاره از آسمون برداره، اونوقت آسمون میشه مثل آسمون شهر ما، بی ستاره! دستم رو دراز کردم تا به خیال خودم یه ستاره از اون فنجون بچینم. ستاره رو به راحتی چیدم! خیلی تعجب کرده بودم! ستاره تو دستای من بود! اصلا نمی خواستم باور کنم که دروغه. نباید فرصت رو از دست می دادم، حالا وقتش بود که هر چی می خوام ستاره بچینم... .
هفت ستاره یه چتر بزرگ توی آسمون کشیده بودند... "چتر رو از تو کیفم در آوردم، بارون اونقدر شدید نبود که نیاز به چتر باشه، اما چتر هم یه بهانه بود تا بیشتر بهم نزدیک بشیم... دو تایی زیر یه چتر قدم می زدیم، اما حرفی نمی زدیم. از کارش عصبانی بودم، آخه به من دروغ گفته بود. ولی هیچ وقت دعواش نکرده بودم. همیشه عادت داشت وقتی با هم قدم می زدیم دستشو بذاری تو جیب کاپشن من. می گفت اینجوری دستش بیشتر گرم می شه، چون خیالش راحته که من در کنارشم... رسیدیم به ایستگاه. بارون شدیدتر شده بود. سوار اتوبوس شد. بدون خداحافظی رفت، ساعتها زیر بارون، بدون چتر، ایستادم تا شاید برگرده و مثل همیشه با یه بوسه ازم خداحافظی کنه...".
یه آه از ته دلم کشیدم و رومو از آسمون برگردوندم. ولی دلم نیومد یه یادگاری از این چتر بر ندارم. برگشتم و پرنورترین ستاره که نوک چتر بود و برداشتم و کنار ستاره ی فنجون گذاشتم. هنوز این جسارتو به خودم می دادم که از آسمون ستاره بدزدم.
همین طور که دنبال خاطره می گشتم، یه ستاره دنباله دار با سرعت عبور می کرد... "هر چی صداش می کردم انگار گوشش بدهکار نبود. رفتم جلوش وایسادم و نذاشتم حرکت کنه. دوباره ازش خواهش کردم که منو تنها نذاره. روشو کرد اونور که نگاهم نکنه. صورتم رو آروم بردم جلو صورتش و بهش لبخند زدم. چشاش به من افتاد. بهت زده شد یهو. گفت: "من باید برم، تو هم بپذیر". من داشتم بهش لبخند می زدم. اصلا حواسم نبود خیسی صورتم از بارون نیست، از اشک چشامه... صدای خورده های قلبم رو زیر کفشاش شنیدم، داشت می رفت... دیگه صداش نکردم..." رو هوا ستاره رو گرفتم، نذاشتم محو شه. تو دستم وول وول می کرد! چند ثانیه سفت نگهش داشتم تا آروم شد. گذاشتمش کنار ستاره های دیگه.
چقدر جالب بود. من کلی ستاره چیده بودم. می دونستم که نزدیکترین ستاره به ما، هزاران سال نوری با ما فاصله داره، ولی هرگز نمی دونستم که با یه قلب شکسته می شه این فاصله رو با دستات به راحتی طی کنی. هرستاره ای یه نشونه از قلب یه آدمه که خدا گذاشته تو آسمون، اون دور دورا، تا هرکسی دستش به قلب کسی نرسه. تو همین فکرا بودم که حس کردم کسی از پشت سرم داره نگام می کنه...
برگشتم. هانیه بود. وایساده بود اونجا و بهم لبخند می زد. ستاره ها رو پشتم قایم کردم که نبینه. می خواستم یه فرصت مناسب بهش هدیه بدم. انگار اونم چیزی تو دستاش داشت. اومد جلوتر. من دستم رو زودتر دراز کردم که ستاره ها رو بهش بدم... با یه شوقی مشتم رو باز کردم. هیچی تو دستام نبود! خیلی ناراحت شدم. اما هانیه انگار می دونست چی شده. دستم رو گرفت. با اون یکی دستش چند تا ستاره تو دستم گذاشت. مشتم رو بست و من رو بوسید و آروم رفت... دستم رو که باز کردم ستاره های خودم رو دیدم. خندم گرفت. نگاهی به آسمون کردم. ستاره ها تو دستای ما فروغی ندارند، باید تو آسمون باشند تا بدرخشند.
همه ی ستاره ها رو از دستم فوت کردم سمت آسمون...
همسفر ای هم ستاره، سر رو شونه های من بذار دوباره...
وقتی برفا آب بشند، رودخونه سر رو شونه ی دریا میذاره...
محمد علی پارسا
جمعه، 4 بهمن 1387
این قلب تعطیل است!

می خواهم بنویسم، اما دستم به قلم نمی رود. شایدم نه، این دستم نیست که نمی نویسد، عقلم باشد. آخر من که با عقلم نمی نویسم، با قلبم می نویسم. حالا چه کنم که نمی توانم بنویسم... نوشتن برای من زمان و مکان ندارد، هر جا که بخواهم از هر چه که بخواهم می نویسم. چه بلایی سر قلمم آمده که اینگونه روی کاغذ سر سختی می کند! آری، باید بپذیرم که ایراد از قلبم است... چاره ای نیست...
قلبم تعطیل شده! چراغ هایش خاموش و تاریک شده. قلبی که روزی از دورترین نقاط روشنیش چشم را می زد، اکنون خاموش شده. تمام کارکنانش را اخراج کرده ام، چه کنم؟ بس که هر ماه شرمنده ی آنها می شوم خسته شده ام. ماه هاست که این قلب درآمدی ندارد تا حقوقی بدهد. عشق، معرفت، دوستی و محبت! هیچ کدام را نگرفته ام که بخواهم به آنها هم بدهم!
همه رفقتند از اینجا. جز پیر مرد نگهبان که جایی برای رفتن ندارد. آن گوشه روی همان صندلی بزرگ قدیمی، کنار در ورودی لم داده و رادیو گوش می کند. گاهی اوقات هم چرتی می زند. به او چیزی نمی گویم. تا چند وقت پیش فرصت نداشت سرش را بخاراند. برو بیایی داشت قلبم. همه را باید ثبت می کرد. اگر لحظه ای غفلت می کرد به شدت توبیخش می کردم. کارش شوخی بردار نیست! می دانی اگر عشق، معرفت، دوستی و محبت حتی یک نفر ثبت نشود و فراموشم شود چه مصیبتی به پا می شود؟ اما این پیر مرد کارش را خوب بلد است. کوچکترین رفت و آمدی را هم چنان ثبت کرده که تا ابد پاک نمی شود!
قبل از اینکه قلبم تعطیل شود خیلی تلاش کردم برای آنکه عشق، معرفت، دوستی و محبت داد و ستد کنم. هر چه در انبار داشتم دادم، اما سرمایه ام را خوردند و چیزی به من ندادند. دنبال عشق رفتم، فایده ای نداشت، هیچ قلبی عشق نمی پذیرفت. ناچار به دنبال معرفت رفتم. اما چه کنم که معرفتی ندیدم از قلب های سیاه خودپرست. باید کاری می کردم، این طور که نمی شد. به سراغ قلب های لطیف رفتم، قلب های صورتی روشن که گهگاه قرمز پررنگ می شوند و تند تند می زنند! معرفت سرازیر شد. قلبم رونق گرفت، اما... می دانستم قلب های صورتی زود گذرند... و تمام شد! دوستی و محبت هم که فدایشان بشوم، همزمان با نسل دایناسورها منقرض شده است!

قلبم درد می کند. دیشب کسی آمده بود با پتک به جان قلبم افتاده بود! چه کرد! تا خواستم قلبم را نجات دهم خوردش کرد! می شناختمش، این بار اولش نبود، مدتهاست که این کار را می کند. می کوبد و می رود و باز می آید. قبلا نمی توانستم چیزی به او بگویم، این بار اعتراض کردم. کوبید و رفت. گمان نمی کنم دیگر بیاید. قلبم را شکست و رفت... چه فرقی می کند، وقتی چراغهایش خاموش شده و کسی درونش نیست...
باید پذیرفت. چاره ای نیست... آری،
قلب من تعطیل شده است...
قلمم نمی نویسد...
م.ع.پارسا
یکشنبه، 16 تیر، 1387



