(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

زندگی را خوب می داند پرستو

خوب می داند پرستو

زندگی، کوچ نیست...

زندگی تکرار کوچ است

زندگی عادت به کوچ است 

 

نیست هرگز زندگی یکسال...

زندگی، پرواز سالانه است

                                      برفراز قله ی همت، دشت رحمت، دره غ م

                                       شالی سبز ترانه، رود صحت، موج های ساحل عزت

 

زندگی، ناچار به هر روز است

خوش به حال آنکه هر روزش

                                                                                                                                                                                                            بُودپرواز

غ م

(محمد علی پارسا)

 سیزدهم شهریور 1390

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

فرشته

 

دنیا، دنیای عجیبی است اما گاهی سادگی قوانینش تو را به اشتباه می اندازد تا آنرا ساده انگاری. چقدر سخت است وقتی همه ی خوبی هایش را برای مدتی به امانت به تو می دهند و دلتنگی و حسرتش را برای ابد در دلت جا می گذارند. اصل مطلب را بگویم، گاهی داشتن یک فرشته آنقدر کوتاه است که بوی دلتنگی اش مشامت را چنان پر می کند که گویی اکنون نیز آن فرشته را نداری و آنچه می بینی تنها یک خاطره است که در این لحظه رقم می خورد.

 

 

دوست داشتن در زمان معنایی ندارد. بوییدن، نگریستن، گریستن، خندیدن و گاه با هزاران خرمن جرأت، بوسیدن؛ همه و همه تنها در لحظه ایست که در قیاس با طول عمر جهان بسیار کوچک تر از پلک زدن چشمان زیبایت است. تو گمان کن که اصلا وجود ندارد و اتفاق نیفتاده. اما دلت زمان نمی شناسد، همواره عاشق است، می پرستد و ساعت مچی اش را که سالهاست به خواب رفته نگاه نمی کند.

 

 

این چند روز که حتی در مقابل عمر این غ م بزرگ هم خیلی کم است به زودی می گذرد و آنچه می ماند فقط یاد آن لحظه ایست که با اشک، دور از چشمانت، دستانم را می بوییدم. دستانی که به عطر پیراهنت آغشته بود. لاف است اگر بگویم عطرت را می توانم به یاد بیاورم، اما رد پایش در دلم حک شده است.

 

 

روز های تنهایی نزدیک است. روزهای گریستن، حسرت خوردن ولی راه یگانه شدن پیمودن. در آن روزها مرا دیوانه خطاب می کنند چرا که مدام بر تکرار تو در ذهن و قلبم پافشاری می کنم و بلند بلند اشک می ریزم و می خندم. تو کجایی؟ نمی دانم. می خندی؟ نمی دانم. هیچی از آن روزهای تو نمی دانم. بودنت در کنارم آنقدر سریع می گذرد که نبودنت را بیشتر احساس می کنم.

 

 

غ م، غم است. این بار بزرگ است. این بار با شکوه است. اسیر جدایی است. مرا از یاد ببر... . من اسیر غ م ام. تو خودت را به من زنجیر مکن.

 

 

محمد علی پارسا

9  فروردین 1389

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩

مهر بی مهرگان

 

جنگ آخر، تلخ تر از صلح اول

سلام،

 

شاید اکنون که این نامه را می خوانی و تحفه ی ناقابل تقدیمی را می بینی، گل سرخش دیگر پژمرده شده باشد. می خواهم از دوست داشتنهایی برایت بگویم که به زیبایی گل سرخ است و عمرش کوتاه تر از آن.

 

به یاد ندارم در طول مدتی که در کنارت بودن را با همه ی وجودم حس می کردم، حقی از حریم دلت را نقض کرده باشم، ظلمی بر محبتت روانه کرده باشم و یا دری از احترام را به رویت بسته باشم... گویا خاطره ها پژمرده شده و با ناخنکی خشک شده و ریخته.

 

کاش لااقل به قبل از گل سرخ برمی گشتیم؛ اما افسوس که دل فرشتگان سفید است و قلم سیاه از رویش پاک نمی شود. ولی من شادم، چرا که قلب من سراپا خطا سیاه و سفیدی دیگران روی آن نمایان است. دنیا دنیا رنگ سفید که روی قلبت ریختم به چشمت نیامد، اما همان خطوط کمرنگ سیاه... بگذریم.

 

کاش می دانستم که چرا هربار محکمتر بر عهدی که می بندم می ایستم، پاسخی خلاف انتظار می گیرم. جرم من این بود که عهد نشکستم. در این ماه های اخیر، که خوب یا بد، از بند مشکلاتم کمی رها شده ام، انتظارات بی سروپایی داشتم. بیهوده بود اگر که ز یاران چشم یاری داشتیم... . هر روز انتظاراتم را کم و کمتر کردم. تا به جایی رسید که دیگر چیزی برای کوتاه کردن نبود.

 

چه نیک زمانی است این ایام! نمی خواهم لبخند از چهره ات برچینم. در بین این همه سرخ، شاید یادگاری سرخی بیابی که برایم خیلی عزیز است. اما تو بیشتر به آن نیاز داری. من بارها و بارها نگاهش کردم. این بهترین هدیه ای بود که می توانستم تقدیم دوستی چون تو کنم. شرمسارم اگر توانم در حد نیکی های تو نیست...

 

تا پری روز یادم در دلت بود، دیروز یادمانم در ذهنت و گویا این روزها خانه نشین تاریک ترین بخش وجودت شده ام، نفرتکده... .

 

گذشته از این گلایه های یک دوست خسته و حراف با این قلم شکسته و زشت که گناهش خوش قولی است، برایت بهترین آرزوها را دارم.

 

انتظاری نیست، هرچه کرده ام و می کنم تنها برای دوست است.

 

چه لایق بدانی یا ندانی،

                  دعا گوی جان شیرینت هستم.

 

تولدت مبارک

 

محمد علی سابق،

          پارسای امروز...

یکم فروردین 1389

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩

نگین فرمانده

 

تاروت - فرمانده - نگین فرمانده

نبردی در کمین نشسته است. دوستانی دروغ گو به همان اندازه که دشمنان راست گو اند، خنجر به دست قدم های محکم و سریع مرا می کاوند. قسم به پاره پاره کردن قلب من خورده اند. دست های روغنی و لیز خود را در دستان من گذاشته اند و تأکید می کنند بفشارم دستشان را در هنگام سقوط. در گوش من نجوا می کنند بدون من سرابی بیش نیستند. لبخندی خواهم زد. قصه سرایی می کنم و نهیب می زنم به دشمنان. تا بلکه از آنانی یاد بگیرند که عهد و قولشان با عملشان یکی است. بدانند ترجیح من بر دشمن بیشتر از دوست است.

 

از دژ مستحکم قلب خبر هایی می رسد. کودتای پنهانی روح و جان فرمانده را خسته کرده است. پاره ی تن، لوح فلزی ننگ بر گردن فرمانده آویخته. سنگین راه می روم. کاش می توانستم لوح را بیابم. عشق اگر از خون بجوشد، اگر از روح تو باشد، اگر تو را بزرگ کرده باشد، هرگز نمی تواند نفرت شود... اما می تواند پاهایت را برای پرواز قل و زنجیر کند.

 

نمی گذارم به تاج نگینم کسی هوس دست درازی کند، بوی گند شکست فرمانده را وادار کرده تا نگین از سر جدا کند و به امانتداری بسپارد. هرچند شاید دیگر دستش به نگینش نرسد... نگین تمام دارایی فرمانده ی خسته است.

 

محمد علی پارسا

19 مرداد 1388

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸

خداوندا

خداوندا،

 نمی دانم من در اشتباه هستم یا اشتباهی درون من است،

نمی دانم من یکرنگ هستم یا یکرنگ، من هستم،

نمی دانم دلم زشت است یا زشتی در دل من است.

 

خداوندا،

تمام تلاشم را کرده ام که خوب بودن را بر ظاهرم به تصویر بکشم،

گمان می بردم تو را در قلبم دارم و کفایت می کند،

حدس می زدم تنهایی ام را به یغما نمی برند مُهر بی کسی بر وجودم نمی زنند.

 

خداوندا،

تو می دانستی زخم این دل خونش عیان می شود، رنگ سرخ چشم را می زند،

تو می دانستی سر حسین از سودای عشق بالای نیزه می درخشد، رنگ سرخ چشم را می زند،

تو می دانستی وجودی ساخته می شود که به زیبایی تخریب شده باشد، قلب سرخ در وجودم می تپد.

 

خداوندا،

چشمان خسته ام را سمت تو بر می گردانم،

روح سر گردانم را در شهر تو می چرخانم،

غصه هایم را تنها به تو نشان می دهم.

 

خداوندا،

بی گناه تر از من خودم هستم و گناه کار تر از من خودم. چگونه رها شوم از منی که این گونه به من ها دچار شده؟

 

خداوندا،

مرا به بخشیده های ظاهریت قیمت می نهند، نه به نعمتت که درونم روشن است.

مرا به خاطر رنگ غ م طرد می کنند، نمی دانند این رنگ هدیه تو بوده است.

مرا سخت می ترسانند، وقتی مرا از خار گل آگاه می کنند...

 

خداوندا،

پشیمانیم را آرام برای تو می گویم. آسمانها و کوهها می دانستند و امانت تو را پس زدند.

تو راست می گفتی، من احمقم. براستی که من احمقم.

انگار وجود نداشته ام، بیا و بگیر هر آنچه از قلب و عشق داده ای. قلب شیشه ای دفاعی برابر سنگ ندارد...

 

خداوندا،

زیر دست و پای بی دلان، دل به سلامت بردن ممکن نیست،

می دانم که چاره ای هم نیست،

یاری ام کن، که چون تو دلداری نیست.

 

خداوندا،

روز به روز مرا عقب تر می نشانی و بی سلاح ترم می کنی،

روز به روز مرا شبیه گربه ها می کنی،

اشتباه من چیست که باید به این عقب رفتن ها عادت کنم؟

 

خداوندا،

همزادی به جز تنهایی نبود تا مرا با آن عجین کنی؟

رنگی به جز بی رنگی نبود که مرا با آن نقاشی کنی؟

منی به جز من نبود که بیافرینی؟

 

خداوندا،

بنده هایت قلبم را به سخره می گیرند.

در این دنیای پست کسی خریدار عاطفه نیست. خنده می خرند و مقام.

کاش سرمایه ام مانند مرد یخ فروش بود تا تمام می شد و تمامم می کرد، افسوس مهربانی را پایانی نیست.

 

خداوندا،

نکند تو هم منتظر بودی درد و دلم برایت خنده دار باشد تا مرا ببینی؟

براستی من از قماش اینها نیستم. من از این دنیا نیستم. دنیای من جای دیگریست.

 

خداوندا،

خداوندی کن و رهایم کن.

 

محمد علی پارسا

چهارشنبه، 9 بهمن 1387

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧

گدای محبت

می گردم. خیابان ها را طی می کنم تا سر کوچه ای بساطم را پهن کنم. زخم خورده از کوچه ی قبلی می گردم. چراغی را می بینم. جای خوبی است. سر کوچه اش می نشینم. برف می بارد. کاسه ی گدایی ام را دستم می گیرم. در دلم امید دارم که صاحب این کوچه محبتی در کاسه ام می گذارد. مدت ها می نشینم. کسی نمی آید. نا امید نمی شوم. سفیدی همه جا را می گیرد. دستانم خشکی می زند. باید صبوری کنم.

از دور یک سیاهی در بین آن همه سفیدی نمایان می شود. لبخند گرمی بر لبانم می نشیند. دستم را جلوی صورتم می گیرم تا حفظ آبرو کنم. کاسه ام را بالا تر می گیرم تا نیازم را نادیده نگیرد. نزدیکتر می شود. با هر قدم او لبخند من گرم تر می شود. درونم ولوله ای به پا می شود. نفس های سردم تند تر می شود. تند تند می آید. به خودم می گویم مبادا آنقدر تند بیاید که مرا نبیند؟ لبخندم محو می شود.

دیگر آنقدر نزدیک می شود که صدای له شدن برف را زیر پایش می شنوم. به جلوی من می رسد. از بین انگشتانم نگاهش می کنم. از من رد می شود! قلبم فرو می ریزد. بدنم سرد می شود. خدای من، یعنی نمی آید؟ فکری می کنم. سرم را بلند می کنم. بلند می گویم: خانم...

می ایستد. بر می گردد تا ببیند چه کسی صدایش می کند. در چشمانش زل می زنم. اطراف را می بیند. تعجب می کند! چون مرا نمی بیند. دستم را بالاتر می گیرم. چشمش به من می افتد. سرش را به نشانه ی دلسوزی خم می کند. چشمانش را تنگ می کند و لبخند می زنم. تنفر مرا از ترحم باز بر می انگیزد. این بار از روی خشم سرم را پایین می گیرم. نگاهی به کاسه ی خالی برف نشسته می اندازد. افسوسش را با برگرداندن سرش نشان می دهد. همه ی این ها را از بین انگشتانم می بینم. نیم نگاهی به ته کوچه می کند. تصمیم می گیرد برود. دیگر صدایش نمی کنم. چند قدمی می رود و باز بر می گردد.

به خودم فکر می کنم. دلشکستگی از سرو صورتم می بارد. به حال خودم غصه می خورم. بغضی گلویم را می فشارد و اشک را از چشمانم روانه می کند. باد سرد به صورتم می خورد. لبانم را فشار می دهم تا خودم را کنترل کنم. آهی می کشم. حواسم به پاهایم می افتد. از سرما دیگر حسش نمی کنم. از رهگذر غافل می شود.

"گل پسر...!" صدایم می کند. باز متوجه حضورش می شودم. لبخند می زند. منتظر می شود تا صورت مرا ببیند. به ناچار دستم را بر می دارم و آرام سرم را بالا می آورم. به چشمانش نگاه نمی کنم. رو به کاسه ام می کنم. او هم کاسه را نگاه می کند. باز سرم را پایین می گیرم. کیفش را باز می کند. شروع به گشتن می کند. کنجکاو می شوم نگاهی به کیفش کنم. از بین نامردی ها، حسودی ها، بی معرفتی ها، به مهری ها و هزار چیز دیگر دنبال محبت می گردد. عکسی از کیفش روی زمین می افتد. عکس را نگاه می کنم. باورم نمی شود عکس همین آدم باشد. پر از معصومیت است. هیچ خطی چشمانش را با موهایش وصل نمی کند. هیچ رنگ لبانش را عاشقانه تر نشان نمی دهد. هیچ گردی پوستش را رنگ ماه نمی کند. نگاهی به صورتش می کنم. مملو رنگ است. آهی می کشم.

متوجه عکسش می شود. خم می شود و آنرا از روی زمین بر می دارد. به روی خودش نمی آورد. به گشتنش ادامه می دهد. من خسته می شوم بس که او می گردد. بالاخره پیدا می کند. به خودش می بالد که کار خیر انجام می دهد! تکه محبتی خشکیده و دهنی درون کاسه می گذارد. با غرور نگاهی می کند و به سرعت در کوچه محو می شود.

کاسه را پایین می آورم. ترک دستانم می ترکد و خون پوستم را نقاشی می کند. انگار دستانم خون گریه می کنند. نگاهی به کاسه می اندازم. چند لحظه ای به محبت نگاه می کنم. اشک در چشمانم حلقه می زند. به یاد می آورم زمانی را که محبت بر سر هر کوچه تقسیم می کردم. درد زخم دستانم آزارم می دهد. دستم را بر می گردانم تا جلوی صورتم گرمش کنم. کاسه از دستم می افتد. محبت روی برف ها لیز می خورد و خیس می شود. با پشت دست خونی ام، چشمان خون گریه کرده ام را پاک می کنم. برف های روی شانه ام را می تکانم. آری، من گدایی محبت می کنم...

 

محمد علی پارسا

١٨/٩/١٣٨٧

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧