(می نویسم به قلم (مداد غ م


...می نویسم به قلم، قلمم سرد ولی دلچسب است، می نویسم به دلم

گریه ی دل

اشک که بخواهد بیاید سوال نمی پرسد کجایی، چطوری و ... .فقط می ریزد. حتی خودش هم نمی داند کجا می ریزد. اگر از گونه ببارد که ایده آل است. اگر بخواهی خیلی مرد باشی باید وقتی می خندی گریه کنی. از درون می بارد. از پشت چشم روی بغض گلویت می چکد و آرام به سمت قلبت می رود. قلب سرخ و گرمت آرام خنک می شود. اگر چیزی از قطره ی اشک مانده باشد که وقتی از روی دلت به پایین می لغزید دل داغت آنرا بخار نکرده باشد، کمی خون دلت رو می شوید و از بین می رود.
درست است اینطور گریستن زجر کشی است، اما بهتر از آن است که چشمانی که برایشان های های زدی از درون، خیس شوند.
مرد باش، بخند، گریه کن، تا نگرید.
م ع پارسا
28 اردیبهشت 1391

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

قلاب

زیر آب با کوسه ها، اینا شدن فرصت ما

فرصت ها ماهی اند و من و تو ماهیگیریم. رودخانه ساعت شنی است، اسکله، عزیزان و مزرعه، جهان.

 


طعمه ای درکار نیست. استعدادم را سر قلاب کرده ام و درون آب سرد رودخانه انداخته ام و بی حرکت به جریان زل زده ام. سال پیش، نخ قلابم را کوتاه فروختند تا حتی سرقلاب به رود نرسد، اما اکنون کشش جریان آب را با دستانم حس می کنم.

 


ماه هاست که به رود خیره شده ام. گفته اند طعمه که خوب باشد ماهی ای پیدا می شود که آنرا بر دهان کشد. طعمه را یا خوردند و رفتند، یا دیدند و باز، رفتند.
خبری نیست، نه ماهی نه مارماهی و نه حتی قلابی که به آن دل خوش کنم. دارد می پوسد، چوبش در دستانم فرو می رود، گاهی صدای خم شدنش را هم می شنوم. چیزی به ترک خوردنش نمانده، همین روز هاست که بشکند.

 


ماهیگیر اینجا زیاد دارد، سر همین رود خیلی ها بی طعمه و کم طعمه ماهی ها گرفتند. به من نرسید. شایدم رسید و نخواست روزی من شود. پایین رود هم حتی شنیدم با دست هم ماهی می گیرند! چه ماهی هایی! نگاهم به نشان شناور قلاب روی رود می کشم، عیبی ندارد، دارد می گذرد.

 


این آخرین باری است که در این اسکله هستم. به مزرعه بر نمی گردم، یا با ماهی می روم یا خوراک ماهیان می شوم و چند لحظه ای آب گلال آلود رودخانه را سرخ می کنم تا درس عبرتی شوم برای ماهیان، ماهیگیران و اگر خبرم رسید به مزرعه...

 


بیچاره اسکله، به من عادت کرده بود.


م ع پارسا
30 فروردین 1390

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱

خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد

 

خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد

اگر ناخدا جامه بر تن دَرَد*

 

 

 پروردگار من،

 تخته چوب شکسته ای که بر آن ایستاده ام را کشتی می خوانم تا نعمت های بی شمارت را شکرگزار باشم. کشتی فرسوده ای که تاب موج های کوچک ساحل را که بچه ها در آن شن بازی می کنند، نیز ندارد. کشتی من از هر نوع آسمان و هوایی هراسان است. چه آفتابی باشد، چه باد، چه طوفان چه شب چه روز... . تنها دست به سکان کشتی ایستاده ام به خیال باطل که من میرانم. سکان را چنان محکم گرفته ام گویی اسب چموشی را با غرور رام کرده ام. پشت سرم را نگاه نمی کنم، کشتی من هیچ خدم و حشمی ندارد. می ترسم، مباد عرشه فرو ریخته باشد.

 

 

همین تکه های باقی مانده را با جان و دل کنار هم چیده ام تا به جزیره ی موعودت برسم. می ترسم همین ها را هم از دست بدهم. جان داده ام، از همه چیز گذشته ام تا به سختی این قایق را به کشتی مبدل سازم. سکان را رها نمی کنم مبادا گمان کنی کوتاهی کرده ام. بادبان ها آماده ی دمیدن تواَند، همه چیز مهیاست تا رها شوم. اما نمی دانم کجای این اقیانوس بزرگم. گاهی به شمال می وزی، گاه به جنوب و من سخت سکان را به سمت شرق نشانه رفته ام.

 

 

چاره ای نیست، انگار سودی ندارد. برایم تفاوتی نمی کند به صخره ای استوار بکوبی ام یا با شن های زرین ساحل آشنایم کنی، دست از سکان بر نمی دارم. می دانم تو آنجا که خواهی بَری، اما برای درمانده ای چون من راهی جز در آغوش کشیدن این سکان باقی نمانده. غ م ی بزرگتر از اینکه بدانم سکان را هم تو در اختیار داری نیست؛ کشتی از آنِ تو، اما سکان را به من بسپار. دلم از تمام این کشتی به همین سکان نیمه جان خوش است. تو از من نگیر... یا برسان مرا، یا برهان.

 

 

برد کشتی آنجا که خواهد خدای

وگر جامه بر تن درد ناخدای**

 

*سعدی

**فردوسی

  محمد علی پارسا

30 مهرماه 1390

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

اختلالات، هوا، خیال

هوا آلوده است. زندگی سخت شده، عذاب می کشی تا در این مرحله بمانی، چه برسد که ارتقا یابی. هوس ها هم آلوده شده به اختلالات. اختلالات شبکه، اختلالات جوی، اختلالات گوارشی، اختلالات ذهنی، اختلالات سیستم یا حتی اختلالات نعوظ! چه فرقی می کند؟ اختلالات، اختلالات است. کارش عذاب دادن من و توست. اختلالات که باشد دیگر نمی توان تصمیم گرفت و پیشرفت کرد. باید آنچه را که نمی خواهی دوست بداری و از آنچه که می خواهی متنفر باشی.


علت پیچیده ای ندارد. اختلالات یا ناشی از اضطراب و استرس است یا ناشی از احساس گناه. احساس گناه یعنی به آتش دست نزنی، اما بسوزی. به دره نزدیک نشوی، اما سقوط کنی. به عشق فکر نکنی، اما گرفتار شوی. یا شایدم به گل دست نزنی، اما خار نصیبت شود. احساس گناه این چنین است. نمی دانم درست ترسیم کردم یا نه، اما تو گمان کن که در قفس باز است، بال و پر پروازت مهیاست، و شاید کسی نیست که پیگیر فرارت شود، اما تو نمی پری. به روی خودت نمی آوری که در باز قفس را دیده ای، کنجی می نشینی، آب و دانه ات را می خوری و گهگاه آوازی می خوانی تا کسی به حست شک نکند، و خودت هم بخوابی. حس کردی احساس گناه را؟


نمی دانم چرا او که انقدر قادر و تواناست، درون را پر هیاهوتر و شلوغ تر از بیرون آفرید. کمی باید استفاده کنی از جسمت. دستی به موهایش بکشی، لبی تر کنی، چشمی بچرانی، زلفی بچرخانی، پایی دراز کنی، تنی بر تن بزنی... دیدی چقدر گفتنش راحت است؟ در قفس باز است، عادت کرده ای. تشویقت هم کنند باز نمی پری. بغضی در گلو داری که صدایت را خفه می کند. و آرزویی در دل، که ای کاش جسمم را زیر این قفس چال می کردم و روحم را که نه از در، بلکه از لابه لای میله های قفس میرهانیدم... در ذهن خویش میمانی و ترجیح میدهی میهمانی خودت را داشته باشی. شرابی بنوش، مست شو، نگاه خطایی بران، دستی بزن، و آنچنان خیالش کن که دوست داری او باشد.


ولی هیچ به هیچ نگو. اینجا ذهن توست، احساس گناه ندارد، استرس زیر پتوست، چراغ ها هم خاموش است. خیال کن، اما لام تا کام حرفی نزن. هوا و هوس آلوده است.

 

محمد علی پارسا

23 تیر 90

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠

تو میانجی گری کن...

جنگ میان والا و عادی چنان بالا گرفت که خدا را به میانجیگری می طلبید. باید کسی بیاید و دشنه ی خون آلود این دو را از آنها بگیرد. به جان یکدیگر افتاده اند و هر چه مقدسات و اصول بود دارند شرحه شرحه می کنند. والا، نیت فلج کردن عادی را دارد و عادی چشمانش کاسه ی خونی شده که کاسه ی چشم والا را نشانه رفته. کنجی پناه گرفته ام تا سر نیزه هایشان زخمی بر من باقی نگذارد، مبادا بیرون از این جبهه ی معرفت کش بی رحم، کسی از جنگ داخلی ما بویی ببرد. آخر گرگان بسیاری هستند که انتظار می کشند دود آتش این جنگ را ببینند...


وقتی بالای سرم را می نگرم، بارش باران رحمت یکتای یکتایان را می بینم که تنها تا چند قدمی بلندتر از قد من می بارد، اما به ناگهان محو می شود و به این خاک نمی رسد!


هر دو لحظه ای پیروزند و لحظه ی دیگر شکست خورده. هر دویشان را دوست دارم، نمی توانم طرفی را بگیرم. ترازویی شده ام که با مثقالی تلاطم، به چپ و راست می رقصد. پروردگارا... تو کاری بکن!


چرا لبخند می زنی؟ به حکمتت قسم دیگر کسی جز تو نمی تواند این قائله را خاتمه بخشد! یا مرا از این دو رها کن، یا این دو را با صلح، آشتی بده.


سرنوشت را مسؤول می کند تا سمت و سوی حرکت آنها را به نحوی براند که آرامش قبل از طوفان را برای اندکی استراحت تجربه کنم. یقین دارم تا زمانی که دو جاده ی حکمت و سرنوشت یکدیگر را در تقاطع زمان ملاقات نکنند، این طوفان ها دنباله های فراوان دارند...


دور باطلی است آرامش طوفان میانجیگری آرامش...


حکمتت را عیان کن...


محمد علی پارسا

اسفند ماه 1389

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠

چشمان بی منت پدر

 

دخترک و پدرش عاشق یکدیگر بودند. پدر هر شب پس از آنکه دختر کوچکش را می خواباند و برایش قصرهای شاهزادگان را تصویر می کرد، از سوراخ در باز او را نگاه می کرد تا اشک هایش را دخترک نبیند. پدر، فرشته ی زیبایش را، که دیگران حتی او را زشت می پنداشتند، می پرستید.

 

 

شبی دخترک خواست با پدر کمی شوخی کند. پس از داستان های جذاب همیشگی پدر، خودش را به خواب زد. وقتی پدر برای شستن صورتش رفت، تیر و کمان اسباب بازیش را برداشت و پشت سوراخ در کمین کرد تا پدر چشم بر در بچسباند. با خود می پنداشت پدر چقدر به شوخی با مزه ی او، که بارها با عروسک هایش انجام داده بود، می خندد. پدر رسید، دخترک تیر را رها کرد، و پدر، چشمش را از دست داد...

 

 

مدت ها گذشت. دخترک هنوز از عذاب وجدان سخت رنج می برد. دنیا را به کام خودش و پدرش تلخ کرده بود. پدر، در تمام این مدت، هیچگاه او را به خاطر کارش سرزنش نکرده بود. عشقش بیناتر از آن بود که با تیری نابینا شود. این بیشتر دخترک را می آزرد.

 

 

تصمیمش را گرفته بود. باید با پدر همدردی می کرد. قطره سم سیاه در چشمش ریخت و آسوده لبخند زد و بعد از مدت ها با راحتی خوابید. صبح که بیدار شد، چشمش کور شده بود. خوشحال بود، اکنون، هم او و هم پدرش یک چشم داشتند. خیال می کرد با اینکار دل پدر را بند می زند.

 

 

پدر وقتی چشم جگر گوشه اش را تاریک یافت، از غصه حالش دگرگون شد و بیهوش شد. بعد از بهبودی اش، تصمیم به تنبیه دخترش گرفت. او را 7 شبانه روز بی آب و غذا در اتاق حبس کرد. دیگر دخترک تاب نفس کشیدن هم نداشت. وقتی دید که کاملا از هوش رفته، پزشکان را خبر کرد تا هر دو را به بیمارستان برسانند.

 

 

چشم تاریک دخترک، با تنها دیده ی روشن پدر، دوباره به خود نور گرفت. پدر شاد و راضی بود. با اینکه مجبور بود هر شب دست به دیوار بگیرد تا تخت دخترش را پیدا کند، اما لبخند می زد. چرا که دیگر لازم نبود برای دلتنگی اش مدت ها روی زانو جلوی در اتاق دخترش بنشیند و از سوراخ در او را ببیند. دیگر زانوهایش درد نمی کرد و می توانست بیشتر کار کند تا دخترش بهتر زندگی کند. آخر، او، فقط یک باربر  ساده بود...

 

 

محمد علی پارسا

چهاردهم آذر 1389

   + محمدعلی پارسا - ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩

دو راهی فرار

نمی دانست او درست فکر می کند یا دیگران. کنجی نشسته بود و در افکارش غوطه می خورد. خیلی وقتش را با دوستانش سپری نمی کرد، تنها دوست صمیمیش دختری است که اتفاقا بهترین دوستش هم هست. هر وقت در جمع دوستانش قرار می گرفت به فکر فرو می رفت. چیزی درون ذهنش آزارش می داد. تفاوتی بزرگ میان خودش و دیگران. می خواست بقیه باشد، بقیه هم مخفیانه آرزو می کردند او باشند. فاصله ای بزرگی بین آنچه که بود و آنچه که می خواست باشد وجود داشت. همیشه به تلاش هایی که برای خواسته هایش کرده بود فکر می کرد. تلاش هایی که ترس درونش، راه رسیدن به لذت های بیرونش را بر او بسته بود. انگار دو نفر در درونش هستند. یکی والا مقام که ارزش های انسانی را دنبال می کند و دیگری عادی که لذت های غریزی را دوست دارد. میان این دو سخت گرفتار بود

هر بار که فرد عادی وجودش می خواست کاری کند که خوشحالش کند، والا مقام ترسی در دلش می انداخت تا جربزه اش را بگیرد و کلا قیدش را بزند. عادی راهش را بلد بود، دنبال درگیری نبود. اگر می دید نمی تواند، از خواسته اش کمی عقب می نشست تا والا کوتاه بیاید، اما لااقل نیازش را رفع می کرد. والا شعار می داد، خوب بود، افتخاری برای دیگران بود، دنیا استعداد داشت و در واقع همان آرزویی بود که همه می خواستند باشند. چرا که او وجودش را بین والا و عادی تقسیم کرده بود، ظاهر را به والا و باطن را به عادی داده بود. اگر چه این اواخر گاهی این دو، قلمروهایشان را برای مدتی عوض می کردند اما او همچنان ظاهری والا داشت، نه عادی. تا زمانی که تنها باشد، والا و عادی با هم می سازند، تفاوتشان معلوم نمی شود،اما وقتی پای مقایسه وسط می آمد، وسوسه ی عادی، والا را به چالش می کشد...

 

البته مسیر زندگیش هم والاتر از عادی بود. نه انسان های دوروبرش پاسخ گوی نیازش بودند نه توان داشت که انسان های اطرافش را بر مبنای نیازش انتخاب کند. زندگی چیز دیگری برایش می خواست که او خیلی از آن لذت نمی برد، اما به خاطر فرمانبرداریش، در مسیر زندگی با کمک والا خوب قدم برمی داشت. ولی دلگیر بود. خیلی شادی ها و لذت ها را حق خودش و استعدادهایش می دانست که نداشت. حداقل انتظارش این بود که با او عین بقیه رفتار می شد، نه والاوارانه.

 

او تنها بود. تنهای تنها. خیلی دور از عادی و والا. نمی خواست هیچ کدام باشد. دوست داشت فرار کند. به جایی که نه والا باشد نه عادی نه هیچ کس دیگر که هوس مقایسه به سرش بزند. شاید به این خاطر بود که از زندگی فرمان می برد. چون سرنوشت مسیر فرارش را فراهم می کرد. فرار از مخالف ها، متفاوت ها.

 

کنجی نشسته بود... ریشه ی این افکار را نمی یافت، اما می خواست به زندگی اعتماد کند تا شاید روزی پاسخ این اعتمادش را با رهایی بدهد. رهایی از این دو زندانبان سخت گیر که هر روز برای ریاست او را مهره قرار می دادند.


نه او درست می گفت نه دیگران، چون انتخابی بین درست و غلط نبود، اول باید خورشید رهایی را می دید تا شب زندان را فراموش کند. همین طور که فکر می کرد خوابش برد. امشبم مثل شب های دیگر، خستگی نگذاشت حقیقتش را بیاید...

 

محمد علی پارسا

٩ مهر ١٣٨٩

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩

قاصدک در قفس است

 

 

قفسی خواهم ساخت
        به بزرگای غ م ام

قفسی خواهم ساخت
        درش اندازه دروازه ی شهر
                سقفش به بلندای پرستوها
                       میله هایش، همه از جنس طلا

کفش از سنگ;لیکن،
            پر از قاصدکان
                    قدمم شوق بیندازد اندر دلشان، تا بپرند
                                            ز چنگال شاخه،برهند

قفسی خواهم ساخت
                من چراغی خواهم،
                                نه به سان خورشید
                                          شب، بیاید نزدیک،ماه از پنجره دزدی بکند...

من ز شب می ترسم
              تو به کس هیچ نگو!
                       بی خیال! اصلا تو
                                   واژگان را بنگر

قفسی خواهم ساخت
          پنجرش رو به بهشت باز شود
                حوریان،وقت رزچینی باغ
                                                 دیده شوند
                   تو خیالت راحت،
                    دست هیچ یک از گلچینان
                                  به خیالم نرسد

قفسی خواهم ساخت
             بس وسیع تر ز تصور
                       که جهان، مرزش هست

لیک،نکته ای هست درون ذهنم
              می دهد آزارم...
                    "قفس بی یار چه سود؟"

 مفت آن هیچ نیرزد، تو بگو
              "غ م این خفته چند"
                      تا به کی در قفس است؟
                           بی هم نفس است؟

 

محمد علی پارسا

٢۶ تیر ١٣٨٩

 

 

   + محمدعلی پارسا - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩

تو می باری، من می غرم

 

خوش به حالت که می باری. بارش از آن توست و غرش از آن من. خوش به حالت! تو که می باری. تو می باری و نمی دانی منی که نمی بارم آبستن چه تلخ غ م هایی هستم که نمی گذارد حتی در خیال خودم بادی بوزد، ابری بیاورد و بر بیابان خشک و تنهای دلم بارانی ببارد. گویی تمام عواطف کشنده ی جهان، کنجی خلوت تر و تاریک تر از این روح خسته ی من نیافته اند.

 

فهمیدم! من فهمیدم که نفهمیدم؛ و این تنها گناه من است که به دوش می کشم. آنچه از دست دادنی بود از دست دادم و آنچه نیافتنی بود در دستان من است. سقف دلم چکه می کند، آنچه ذهنم را می آزارد درون قلبم به راحتی رخنه و بلوایی به پا می کند. از ذهن می رود، اما در دل می ماند و انباشته می شود. کیست که این بار بی ارزش غ م و دلتنگی را خریدار باشد... .

 

باریدن برای مزارع گندم است. گفتی مزرعه... مرا به یاد دخترک دهاتی انداختی که گمان می کردی جنبه اش هم وسعت کشتزاری است که هر روز میان آن، دستنانش را بر سر یتیمان روزی رسان می کشد، فقط خیال می کردی که روحش نیز همچون لهجه اش شیرین است. غافل از آنکه پشت نقاب مسحورگر طلایی، دندان های نیشش از چانه اش سبقت گرفته و گوشه ی چشمانش سر به فلک کشیده است...

 

این بار که باران بارید... این بار که باریدی... قطره ای برای من ببار. چشمه ها خشک شده اند، نگاه یتیم مسافر به لبان توست. تنها قطره ای ببار و سیل برایم آرزو کن، پیش از آنکه سقف این دل پیر و فرسوده، روی سرم خراب شود.

 

 

محمد علی پارسا

30 خرداد 1389

 

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩

کاش وجودم حرمت داشت

فریاد بی هدف

آرزویی دارم در دلم، که سخت است اما دور نیست. کاش مرد بودم.

کاش حرفم خریدار داشت.

نگاهم جذبه داشت.

صدایم قدرت داشت.

سخنم ارزش داشت.

دستم نمک داشت.

فکرم قیمت داشت.

خشمم ترس داشت.

قدم هایم ابهت داشت.

دشمنم جرأت داشت.

دوستم معرفت داشت.

روحم وسعت داشت.

هیکلم عظمت داشت... و در کل،

کاش وجودم حرمت داشت... .

 


ندارد، اگر هیچ یک از بعد هایم مقدار ندارد، دلم آرزو دارد. زیاد دارد. حرف زدن که هنر نیست، شنیده شدن هنر است. شنیده شدن از سوی کسانی که قلبت برایشان می تپد هنر است. کسانی که اگر خار به پایشان رود، تیر در چشمت است.

 


چه کنم اگر نیستم. چه کنم اگر نمی توانم. داغ تر از آش بودن برای من نیست، برای کاسه است. بسنده می کنم، به همین لقمه های تلخ غ م و غصه و حسرت. کمی هم غبطه. حسرت می خورم که می گویم و گوش نمی دهند و اشتباه می کنند و آسیب می بینند و من پرپر می شوم و باز می گویم که من گفته بودم و باز نمی شنوند و نمی شنوند و نمی شنوند... تنها می گویند کی پرپر شدی؟ ما که ندیدیم!... و غبطه می خورم، به جایگاه آنان که می گویند و اشتباه می گویند و دیگران هم می شنوند و انجام می دهند و نابود می شوند و تازه برمی گردند تشکر غلیظ هم می کنند و ... باز شنیده نمی شوم.

 


اخیرا مشاهده شده که مشاهده هم نمی شوم. ظاهر شدن که هنر نیست، دیده شدن هنر است و تو بخوان شرح واقعه شنیده نشدن را... .

 


دور نیست... همین نزدیکی است، از رگ گردن نزدیکتر، اما سخت است اگر در گوش و چشم دیگران، حتی نه خیلی دیگران، همین دیگران حاضر در دلت؛ کمی پررنگ تر شوی. غ م و غصه و حسرت و غبطه بی رنگ اند، اوست که رنگ می بخشد... . سرت را درد نیاورم، دل شکسته فقط زوزو می کند، حتی به همین چند واژه ی آشفته ی ساده.

 

محمد علی پارسا
7 اسفند 1388

می شود دیده شد... وقتی ما را نبینند آنچه می خواهند را ببینند

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

(توجه: بهتر است برای مشاهده این وبلاگ از مرورگر فایرفاکس استفاده کنید)

چقدر سخت است وقتی حق به روشنی نمایان است و نمی توانم برایش قیام کنم. دست و پایم بسته است. عطش جهاد و تلاش برای حقیقت در درونم می جوشد اما حتی اجازه ی ابراز هم نمی دهند. کنجی خلوت می یابم تا اشک بریزم. مبادا کسی مرا ببیند، نمی خواهم اشکم را به حساب ترس بگذارند، از ناتوانی می گریم. چقدر ناتوانم وقتی می بینم در بند خودم گرفتارم. چه زندانی سخت تر و تنها تر از زندان درون. وقتی خودم را حبس کرده ام دیگر راه فراری نیست، حتی هم بندی هم نیست تا با او جرمم را قسمت کنم.


هر از چند گاهی که خداوند شرایطی را برایم فراهم می آورد تا با اشک هایم زمین آزادی خواهی قلبم را زنده نگه دارم، کمی از این بند رها می شوم. اما زیاد دور نمی توانم بروم. زندان بانی وجود ندارد، اما من اسیر خودم هستم. می ترسم روزی باور کنم که راهی برای خروج از این زندان نیست و حس راستی خواهی را درونم بکشم. نگرانم از زمانی که قلبم را خشک و سرد و بی روح بیابم، در حالی که دیگر تپیدن برایش روزمره و ماشینی شده است.


خودم را دلداری می دهم: آرام باش! چند روزی صبر کن، می روی و همه این ها را فراموش می کنی. آن طرف همه چیز خوب است، آرام باش، آرام باش... عجیب است که حتی نمی توانم خودم را فریب دهم. یقین دارم هر کجای این کره ی خاکی که باشم آسمان همین رنگ است. بهتر بگویم، هر جا که باشم حقایق زیر این سقف کبود فرقی نمی کند، باطل هایش هم در تمام دوران ها یکی بوده است. پس به کجا بگریزم؟ راه گریزی نیست، یا باید دست به شمشیر ببرم و دشمن را بشکم یا دست در سینه ام کنم و قلبم را در آورم جلوی سگ بیندازم.


فریاد از این ناتوانی من! خدایا! به همان بزرگی و عظمتت که این روزها لقلقه زبان جمعی حرام لقمه شده، سوگند که اگر هزاران جان به من دهی همه را در راه حق برای تو و انسان های آزاده ای که در همه ی جهان هستند فدا می کنم، به شرط آنکه در کنار یکی از جان ها حتی، نیم جسارت آریایی عطا کنی تا این بند های دست و پایم را ببرم یا لااقل زبانم را باز کنم. درد این بند ها دستانم را کبود کرده است. چگونه برادرم را تار و مار می کنند و من و عده ای دیگر که روحمان رنجور شده مواظب پوست خشک شده دستمان هستیم؟ تو به فریادمان برس پروردگار کوروش... .


در شبی که به نقل تاریخ (حتی تاریخ دستمالی شده ی عربده کشان مسلمان این روزها) حسین بن علی همه را فرا خواند و فردایشان را بازگو کرد، این نیم جسارت را چه کسانی داشتند؟ ‌چه شباهت عجیبی است بین آن روزهای غم انگیز اما عاشقانه تاریخ با تمام روز هایی که جبهه ی باطل علیه حق صف کشیده است! مگر نه این بود که همه آنها حق را می دانستند و درک می کردند اما تقریبا همه آنها جانشان را شبانه روی دوششان گذاشتند و فرار کردند؟ بهانه هایشان همه واهی بود، توجیه در برابر حق مضحک ترین جمله ی هر زبانی است. مگر آنان که فردا و پس فردایش پرپر شدند و خاک را از خونشان غرور بخشیدند، خانواده و پدر و مادر و فرزند و کار و مال و منال و مقام و منصب و آینده و گذشته و هزار چیز دیگر نداشتند؟ اگر تمام انسان های تاریخ هم در آن شب بودند گمان نمی کنم بیش از هزار نفر می ماندند، خوشبینی می کنم انگار... .


سخت است... براستی سخت است... دست و پایم بسته است... روح و روانم کف خیابان است... نه تنها خیابان ها وطنم، تمام خیایبان های تاریخ... سر تعظیم در برابر تمام مردان و زنانی که سرشان را به سر نیزه سپردند تا سربلند باشند... خواه آرش کانگیر باشد، خواه کاوه آهنگر، خواه حسین بن علی و یا آنان که تو می پنداری...



ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

محمد علی پارسا

پنجشنبه، ٢٢ بهمن ١٣٨٨

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸

راهم کو؟

 

کاش یک بار دگر

                        قلمم خشک شود

                                                در دلم آیینه ای از نور پدیدار شود

 

کاش یک بار دگر

                              بکشد دستی

                                               بر سر و صورت من، خوشبختی

 

کاش این خاطره ها را

                                نبرد باد هوس

                                                        بی جهت به بیابان تهی

 

کاش اندوه دلم

                        یک شبه از قفس تن خسته ی من

                                                                     پر بکشد ، از درونم برود

 

کاش می شد

                        که دگربار بخندد مهتاب

                                                ببرد از ذهن غل غله ام

                                                                        رنگ بی عفت خواب

 

کاش این اشک روان

                        کند این دل سیراب

                                                بگشاید شاید

                                                            دری از جنس توان

 

تا کجا خواهم ماند؟

                        تا کجا هست هنوزم نفسی؟

                                             بی دل و غ م زده و زجرکشان،

                                                                   قفسی می سازم در قفسی

 

بیراهه کجاست؟

                        راهم کو؟

                                    کو چراغی که به دستم گیرم،

                                                            من که کورم!

                                                                        پس دل شادم کو؟

 

محمد علی پارسا

19 آذر ١٣٨٨

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸

معصومیت وحشی

بیماری لاعلاج بیهودگی،درمانی بی گشایش را پس می زند.این ابرهای سیاه نازا پی در پی پیرامون حیات سگ گونه اش هل هله می کشند.برای باران کودک سرخپوست را قربانی چنگال غسل تطهیر پیرمردهای زواردررفته می کنند.

کسی نیست تا در این بیراهه ی زمان دالان سردرگم حقیقت را پر از فریاد های دردناک مردانه کند.بی صدا آنچه سهراب در باد می دید را در کنج دل نهان می سازد.سرخاب و سفیداب،اسلحه سرباز ترسوی گردان بی کفایتی شده است.و وطن،آنجا که شاید این تلمبه ی بدبختی کمی ملایم تر سر بر دیوار بکوبد، خرابه ی شام را شانزالیزه طرح می زند.


شاید این غریبه های تازه وارد برای دوشیزه ی پتیاره ی ده، گل خشک دیگری آورده باشند. عابد تبت هم اعتبارش را حین زندگی در جایی چال کرد.


صدای زنگ قورباغه ها برای ماهی ها جذابیتی ندارد. غلاف شمشیر، باتون برقی و همان که نامجو گفت، عشق پانزده سانتی.


در پس روشنایی حق در غاری تاریک که کوهی از کنایه به دوش می کشد، فرهاد تنهاییش را با تبر می برد.


از چین یقه می آورند،کو سری که درش فروبرند؟ مادرش زهر چشم دختران دم بخت محله را در تخم مرغی جا داد و لبه پنجره کوبید. دانای بزرگ فانوسش را به پاهای پنجره چسباند، زنگ در خراب است!

تو از کجا می دانی که صدا در این نزدیکی است؟ سم هایش را روی سرنوشتت گذاشته، نمی تواند به حماقت آویزان از قرنیه ات نخندد. همه فرش ها جلوی پای مسافران عزم جزم کرده مشکی است، لااقل قهوه ای است!


سوای آنچه که آسمان ادعا می کند، موش کور حضور شخص دیگری را احساس می کند که در آن ذوب شده است.برایش کیوی و موکت یک تحسین را برمی انگیزد.


صبوری... هنوز کوه ها خود را نمی بخشند. بالاخره، اقیانوس پذیرفت، بار سیلی زدن به صخره ها را یدک می کشد.


دلم خون است...برای جنگجو خون شرط کافی است.

 

محمد علی پارسا

دوم آذر ١٣٨٨

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

اشک مرد

تو مردی و می دانی که دیده شدن اشک هایت چطور بر دیوار غرورت ترک می اندازد. تو مردی و می دانی که چرا ظرف دل مرد لبریز می شود، فریادی می خواهد تا درون سینه اش بپیچد و همه ذرات بدنش را از دردش پر کند. احتمالا این را هم می دانی که دوش آب حمام تنها چشمی است که تمام کارش ریختن اشک است!

 

چه لذت بخش است زیر دوش آب اشک ریختن... گناه سرخی چشمانت را به گردن سوزش چشم می اندازی... غرورت نمی شکند، دورغی بزرگ می گویی که این ها قطرات آب است، اشک نیست...

 

تنها تکان خوردن شانه هایت بی دلیل می ماند... آنرا هم با چند قهقه ی الکی محکوم کن...

 

محمد علی پارسا

نوزده اردیبهشت 88

   + محمدعلی پارسا - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸