(18+) خونی برای تیغ، تیغی برای تو

وقتی قطار زندگی روی ریل است اما بی توجه به خروارهای زغالی که درون کوره آن میریزی کند کند می رود و انگار نه انگار دیرت شده... وقتی زمان روی صدم ثانیه آخر برای قرمان دوی صد متر جهان چنان کش می آید که در آن بینگ بنگ به قیامت تبدیل می شود... وقتی سررسیدت را نگاه می کنی و حس می کنی که تمام صفحاتش را برای تو از یک طرح عیناً کپی گرفته اند... وقتی صریح بگویم، زمان خفه خان گرفته... یعنی خیلی خسته شده ای.
نه این که از رفتن خسته باشی، از راه خسته ای. از راه ها خسته ای. دوروبرت را که نگاه می کنی جاده ها همه بی انتهایند. به سرعت دو خط موازی کنار جاده به هم می رسند. ای وای، باز هم که انتهایش پوچ است... نقطه است... . دوست داری همانجا بنشینی، تیغ سوسمار خوب آلمانی را از جیبت دربیاوری، و با نوک انگشت بگردی به دنبال ضربان قلبت رو رگهای گردنت. مچ حیف است، خیلی طول می کشد، مثل قطار، مثل دوی صدمتر، مثل سر رسید. اما گردن خیلی سریع است، کلا مسیر های سریع و خوب از راه شاه می گذرد، شاهرگ هم یکی از این هاست.
شاهرگت را که پیدا کردی کافی است سرمای تیغ را نشانش دهی. کمی روی پوستت که بکشی، چند تار مویی که بریده شود، خوب که آن قسمت هفت تیغه شد نوبت رگ است. چشمانت را می بندی تا همه ی جرأتت را جمع کنی و بکشی. فقط یک سانت، با عمق یک سانت. همین کافیست تا جاده ها عمودی شوند، رو به آسمان؛ نه نقاط. چقدر دیر می گذرد همین یک سانت. چشمانت هم که بستست پس چرا نمی رسی؟ تف بر این خاطره ها که همیشه ریگ این جاده ی یک سانتی اند! باز هم سر این مسیر کوتاه بلند گونی گونی از آنها ریخته اند. اینجا هم عوارض می خواهند. باید پرداخت کنی. دکه های عاطفه ی دیگران، رد شوی باید کلی جریمه بپردازی.
مادرت عوارض می خواهد، 9 ماه درون خودش تو را داشته، با واحد های بسیار درد تو را آورده، با بی خوابی و بوسه تو را بزرگ کرده، با هزار امید و آرزو تو را به انتظار نشسته. پرداخت کن. سایر اعضای خانواده ات هم به همین منوال. اشکهای خواهرت، سیگار های برادرت، گریه های پنهانی پدرت... پرداخت کن. تازه اگر اینها را پرداخت کنی با دل هایی که عاشق تو شدند چه می کنی؟ عادت است؟ کور خواندی. باید پرداخت کنی بهای آنچه را که این دلها هر روز به تو فکر کنند و جایی برای دیگران درونشان نگذاشته ای. شاید این دلها دیگر دل نشود! پرداخت کن.
اینجا، برای همه پرداخت کن الا خودت. بالغ و والد و کودک تو پشیزی دیه ندارد. تعاریف عوض شده، برای عبور از این جاده آخرین مرحله خودت هستی، نه اولین. همه را که پرداخت کردی طرحت تشویقی است، خودت را رایگان می دهند که راحت بگذری.
چقدر لذتبخش است وقتی هیچ برای خودت نیستی و در این جاده تنها این زمان لعنتی چاق کند بی مصرف تو را می کشد. نه برای خودت، بلکه چون دلِ دادن بهای این همه عوارض را نداری. خیالت راحت می شود که قبلاً مرده ای، و این فقط جسمی متحرک از توست که برای دیگران تکان می خورد.
حالا صبر کن ببین کدام نقطه انتهای توست...
محمد علی پارسا
12 اسفند 1390

باید بر پدران بتازیم
اگر دین دارید،
اگر اعتقادات مذهبی دارید،
اگر امام حسین دارید،
اگر میدان شهدا دارید،
اگر غیرت دارید،
اگر کار دارید،
اگر سواد دارید،
اگر فرهنگ دارید،
اگر حس می کنی شخصیت دارید،
اگر حجاب دارید،
اگر خانواده دارید،
اگر ادعا دارید،
اگر ولایت فقیه دارید،
اگر جمهوری اسلامی دارید،

چون زمان شاه متولد شدید، دوران او درس خواندید، با جاوید شاه بزرگ شدید، با آینده ی امنی که شاه ساخته بود سر کار رفتید، خوشی زیر دلتان زد، چون شاه بود انقلاب کردید و ما متولد شدیم... اما ما،
اگر دین نداریم،
اگر غیرت نداریم،
اگر حیا نداریم،
اگر کار نداریم،
اگر فقط میدان آزادی داریم،
اگر حجاب نداریم،
اگر فرهنگ نداریم،
اگر دل و دماغ جوانی نداریم،
اگر دهان الکلی داریم،
اگر مغز منگ داریم،
اگر بکارت نداریم،
اگر موی ژل زده داریم،
اگر ادب نداریم،
اگر هرچه که خوب است نداریم و هرچه بد است داریم،
چون در جنگ اجباری با عراق زاده شدیم، در دوران سازندگی پس از جنگ بزرگ شدیم، در زمان پر شدن جیب مستضعفین درس خواندیم، با بسیج و سهمیه به دانشگاه رفتیم و با جمهوری اسلامی محارب وارانه کشته می شویم. شما اگر خیلی خوبید از حکومت ظالمانه ی طاغوتید و ما اگر انقرر بد و مفسدیم از حکومت عدل اسلامی هستیم.
و تو خود قضاوت کن. کجا باید اعتراض یا به لفظ این روزها اغتشاش کنیم؟ در خانه هایمان علیه نسلی گنه کار که هیچ از گناه بزرگشان را بر گردن نمی گیرند یا در خیابان علیه آنان که همه هستیمان را سخره گرفته اند؟
خط اول آزادی، همین نزدیکی است. کناره گوشمان. بر او اغتشاش کنید. آنانند که باید بها دهند. بها دهند. نه! بها دهند!
محمد علی پارسا
11 اسفند 1388
پدران لااوبالی، مادران بی قید و بند

سلام عزیزترینم
دلم برایت تنگ شده شده است، برای تو که در آینده ها هستی. از حال و هوای امروز خودم و گذشته ی همسر دوست داشتنی تو می نویسم.
عشق من، بار ها و بار ها دوست داشتن را تجربه کردم تا وقتی که قرار است با تو زندگی کنم یک معشوقه ی حرفه ای برایت باشم. به خدا دروغ نمی گویم. خیلی دوستشان داشتم. کلی تمرین کرده ام! از هر کدام چیزی یاد گرفتم تا منظور تو را بهتر درک کنم. چقدر عاشقانه با هم بودیم. کلی جای تو را برایم پر کرده بود...
نازنینم، اینجا بسیار به ما خوش می گذرد. آبرو را خورده ایم و حیا را قی کرده ایم. هر جا بخواهیم می رویم. هر کار بخواهیم می کنیم. آزادی به حد نهایت است. شب های بسیار خوبی داریم. شاید باور نکنی، اما به خاطر تو شب های دیگر بسیاری را تمرین کرده ام. نگران نباش، ضرر نکردم. کلی هم به خودم خوش گذراندم.
گل بهارم، اینجا برای دروغ کسی تنبیه ات نمی کند. تا هر جا که دلم بخواهد دروغ می گویم، لذت می برم و عشق می خرم. همش برای توست، چیزی برای خودم نگه نمی دارم. کلا اینجا کسی اهل رعایت اصول نیست. اینجا همه فقط به خودشان فکر می کنند. منم بیشتر به خودم فکر می کنم، اما باور کن گهگاه که خیلی تنها می شوم به تو هم فکر می کنم و اینکه باید خودم را برای داشتنت آماده کنم.
عشق من، بی وفایی فقط تنها گذاشتن نیست، حتی اگر درون قلبم هم یادت را نکنم بی وفایی کرده ام. اما من روابط اجتماعی ام خیلی خیلی خوب است، برای همین هم در دلم را باز گذاشتم که کسی حس غریبی نکند. تو جایت را در قلبم داری، اما حالا که نیستی جایت را به این و آن می دهم که حوصله ام سر نرود.
زیباترینم، به بچه هایمان که فکر می کنم قند در دلم آب می شود. تصور کن کوچولوهایمان دور و برمان بازی می کنند و من و تو به فکر آینده شان هستیم. اما ته دلم نگرانم. قولی به من بده، که اگر بچه یمان معلول شد به او نگوییم چرا. نگو که مستی های شبانه ی من با شراب های بی قیمت و آب شنگولی های مریض به خاطر یه وجب خوشی و چند ساعت بی خیالی دست و پایشان را گرفته است. نگو که کراک ها و شیشه ها که برای رفتن به فضا زده ام آنها را از رفتن به مدارس عادی بازنگه داشته است. به آنها نگو با هر کسی خوابیدن پلیدی و پلشتی روحی، کور شدن و عقب ماندگی را به آنها هدیه داده است. من از شانزده سالگی با اینها بزرگ شده ام...
شیرینم، کاش کسی اینجا برای خوبی های پنهان کرده ام ارزش قائل بود. چشمانم خشک شد به دهان انسان هایی که دوستشان دارم تا از آنها یک آفرین به خاطر احترام و ادب بشنوم. اینجا خودم را عادت دادم تا مثل بقیه باشم. هر چه کمتر رعایت کنی بیشتر بزرگ شده ای. جذابتر می شوی و بیشتر اشک باید بریزی...
من و تو، نسلی خودسوخته هستیم... من و تو، پدران لااوبالی و مادران بی قید و بند فردا هستیم.
دوستت دارم
محمد علی پارسا
سوم آبان 1388
فصل صبر، فصل سرما، فصل عشق

چه شکست هایی که در آزمون ها نسیب نمی شود! و چه درس هایی که از کف می رود و باز شکست نسیب می شود! چقدر دورم از تو! شاید چون در 20 آزمون من، 19 آزمون را شکست خورده ای. دست خودم نیست، دلم از اعتبارت می کاهد. چاره ای هم نیست، کسی را نمی خواهد
گاه یاد آور می شوی که باید دلم را تنبیه کنم. ازت ممنونم که به خاطرم می آوری. باید بر سرش بکوبم تا فراموش کار نباشد. فراموش می کند برای چه با همیم و برای چه با هم نیستیم. فراموش می کند صاحب دلش کیست و به چه بهایی فروخته شده است. تو ببخش، دل است دیگر، دست خودش نیست. نمی فهمد. اگر می فهمید گواه می دهم که چشمان هر دویمان را کور می کرد
ذهنی که تو را در خود ساخته، با تو بی خبر حرف می زند، می نشیند، پرواز می کند، اسپاگتی می خورد، و برایت چایی دم می کند. کلا این ذهن بی گناه با نامحرم زیاد می پلکد! انقدر مشکلات هست که دیگر فرصت تنبیه این یکی را ندارم. حقیقت ندارد؟ درست می گویی! بیا تا آرام در گوش تو، و فقط تو راستش را بگویم؛ خودم به او اجازه دادم این طور باشد. خستگی ها امانم را بریده، با ذهنم خلوت نکنم، با که خلوت کنم؟ بگذار ما با هم خوش باشیم. ذهن من رنگ ها را برایم می کشد و من به او احسنت می گویم. تازه! خیلی وقت ها برایش نوشابه هم باز می کنم
یار من! یاریار گفتنم دست یاری است! دستانی که برای تو گذاشته ام تا هر آنطور که دوست داری از آن استفاده کنی برای پیشرفتت. خواه اشکانت را پاک کن، خواه شلوار خاکی شده ات را، خواه رژ لبت را، و حتی، خواه از روی قلبت مرا.
از اینجا را کلی می گویم؛ دنیای متفاوت، سرنوشت متفاوت را می طلبد. ننگ نیست اگر بگویم که دنیایم را با ماشین اسباب بازی پر کرده ام تا پایپ ها و سیگاری ها اسبابِ بازی دنیایم نشوند. آزرده نیستم، اگر دستانم را به قلم بچسبانم تا آنکه بر تنِ بی تن و بی سرِ تن فروشی بلغزانم. تنهایم. ما تنهاییم. در قبال میلیون ها اعتقاد فروخته شده و هزاران چهارچوب ریخته شده، من و تو تنهاییم. دستانم را بگیر، تا از نو بسازیم آنچه که من و تو را ساخته است...
محمد علی پارسا
1387/9/2
الیزابت
الیزابت، از شهر من، تا شهر تو، راه فراوانی است. کاش می بودی و می دیدی که وقتی مرا از پادشاهی شهرم به سبب رسوایی عشق تو بیرون می انداختند چطور مستانه می خندیدم. من را از بالای غرور به خاک عاشقی نشاندی، تصویری از شهرت برایم ساختی. گفتی تو را سالار شهرم می کنم، مرا کشاندی، اما نمی دانستم رسم است که سالار شهرت بی اعتبار ترین است.
الیزابت، خسته از جنگ ناجوانمردانه به سویت شتابان دویدم. تو را در آغوش کشیدم و گرمای وجودم را به تو پیش کش کردم. گرمای عشقم را تب پنداشتی و چشمان عاشقم را حیله. سکوت کردم و به رویت نیاوردم. صبوری کردم. روز به روز داغتر بودم و تو بهت زده از اینکه این تب چرا فروکش نمی کند. آخر به دام افتادی، اما افسوس که نه رسم عاشقی بلد بودی نه شیوه معشوقی. کاش می دانستی که نباید این تب را با دستمال خیس درمان کنی، تب عشق تا وقتی تب است زیباست...
الیزابت، خسته و درمانده در شهر تو، بی خانمان، در امید یک جای گرم، که تنها من باشم و تو، زنده بودنم را به رخ در و دیوار می کشیدم. به بهانه ی گرفتاری هایت، که سرنوشت تو را رقم می زد، مرا از دیدن ماه رخت محروم ساختی. من، مرغ سرکنده ای که برای دیدنت پرپر می زد، در شهر، همچون دیوانگان، پرسه می زدم. به یاد داری که چقدر بر دیوار قلعه ات تکیه زدم و به پنجره ی اتاقت چشم دوختم تا تو را ببینم؟ با اشاره مرا راندی تا آبرویت حفظ شود. هرگز نفهمیدم چرا وقتی گرفتاریهایت تمام شد، باز من باید با دلتنگی می سوختم و می ساختم، در حالی که تو هر که را که می خواستی، به جای دیدن من، می دیدی. گمان نمی کنم تحمل چشم عاشق من، از جای زخم چشمان هوس آنها بر تنت سخت تر باشد.
الیزابت، به همه، در جلوی دیدگان من، اجازه دادی تا در حیاط خلوت قصرت، یادگاری عاشقانه بنویسند و بر زیباییت آواز سر دهند. اشک های مرا پشت در قلعه ندیدی. می گفتی فقط برای شادی است؛ دهانم را دوختی. اگر تو را شاد می کرد، به قیمت نفس من هم که بود، نمی توانستم نه بگویم. فراموش کردی که ظرف چشمانم برای اشک ریختن محدود است...
الیزابت، چه بگویم. کوله بار خالی ام را بر دوشم آماده کرده بودم تا هر لحظه که مطمئن شدم در شهرت جایی ندارم بی سر و صدا بروم. به هیچ کس نمی گفتی در شهرت، من حضور دارم. می خواستی مخفیانه زنده باشم مبادا شادی هایت، با هوس بازان زودگذر، پایان یابد. می دانستی که چون عاشقم نمی روم، هر کار کنی نمی روم، مطمئن بودی. اما وقتی دیدی آرام آرام، در غروب یک روز پاییزی، با آن همه سنگ شک و تهمت دروغ که زدی، زخمی و خسته، در جاده ای نا معلوم از شهرت می روم، اشک در چشمانت حلقه زد. ولی حاضر نشدی صدایم کنی. می دانستی که رفته ام، می خواستی باز هم در شهر کسی نفهمد که من بودم.
آری الیزابت، الیزابتی وجود ندارد. این را در راه فهمیدم. فهمیدم که چطور قصرم را از دست داده ام. عیبی ندارد، تو سرگرم باش. می روم قصری بنا کنم و بر بالای دروازه اش بنویسم: دیگر دل نمی فروشیم...
م.ع.پارسا
جمعه، 12 مهر، 1387
قربانی هوس

چقدر وول می خوری توی شکمم بچه. عین ماهی این ور اونور میره. خسته شدم بس که لباس گشاد پوشیدم مادرم بچه رو نبینه. چند وقته بهم مشکوک شده. هم خودش، هم اون شوهر هیزش. امروز تو حموم بازم اومد از تو ایوون پشت پنجره تا دید بزنه. هر چی ام به مادرم می گم که این مرده مخصوصا اون پنجره رو درست نمی کنه که منو ببینه مادرم می گه نگو دختر، عباس آقا مرد خوبیه، جای پدرته، این حرفا زشته! دیگه به زهر نگاهش روی تنم عادت کردم. رومو می کنم به دیوار و زود حموم می کنم. مرتیکه هرچی ام بهش فحش و بد و بیراه می گم وایمیسه همون جا با اون لبای زشت سیاهش بهم پوزخند میزنه. از بچگیم چشش دنبال من بود. هر جا می شست به یه بهانه ای منو صدا می کرد و به زور من رو می شوند رو پاش. اون موقع ها که نمی فهمیدم واسه چی این کارو می کنه، بچه بودم...
مادر بمیره برات! فکر می کنی الآن بیای بیرون اینجا چه خبره؟ آخه بچه، مادرتم تو این خونه زیادیه! تو دیگه داری واسه چی میای! گفتم مادر! وای باورم نمی شه. دارم تو 16 سالگی مادر می شم! اگه مادرم بفهمه چی؟ بالاخره تا کی می تونم تو رو قایمت کنم؟ شکم نه ماهه رو زیر کدوم لباس می شه پنهان کرد؟ چی میشه همون تو بمونی و بیرون نیای...
من چی کار باید کنم؟ یه هفته است مدرسه نرفتم. دیگه نمی دونم به مدیر چی بگم، هر روز به یه بهانه از مدرسه جیم می شم میرم تو پارک اونور چهارراه می شینم به این بچه فکر می کنم. کجا می خواد بیاد؟ واسه چی می خواد بیاد؟ بگم باباش کیه؟ دوست پسرم؟... و هزار تا سؤال دیگه... فکر کنم دیگه تو این چند روزه مدیرمون به مامانم زنگ بزنه و همه دروغ هام لو بره.
راستی بچه جون، تو دختری یا پسر؟ خدا کنه پسر باشی، نمی خوام یه دختری مثه من بدبخت بشی. یه دختری که تنها گناهش این بوده که خدا بهش زیبایی داده. همه می خوان مثه گرگ تیکه پارش کنن. فقط می خوان جای زخم بذارن رو تنش و خودشون راضی از این که این بار هم به زیر شکمشون نهایت احترام رو گذاشتن. بی توجه به هیچ چیز دیگه. بدون اینکه بدونن با روح و جسم من چه کردند... اگه پسر شدی مثه بابات نشیا.
بابات، بابات، بابات! هر چقدر به سعید می گم این بچه ی توِ! تو چشام نگاه می کنه، در کمال پررویی می گه من از کجا بدونم تو به جز من با کس دیگه نخوابیدی؟ اینو که می گه انگار همه ی دنیا جلو نظرم سیاه می شه. وای سعید، تو که همش می گفتی لیلا من عاشقتم، من دیوونتم، من تا ابد تنهات نمی ذارم... این بود حرفات؟ به من گفتی اینا نوازشه، اینا عشقه، اینا محبته... حالا بیا ببین محبتت چطور داره تو شکمم لگد می زنه. گوش کن اینارو بچه، ببین بابات چه نامردیه. سعید، همش دروغ بود حرفات. حالا که پات گیر افتاده داری به من بهتون می زنی؟ یه زمانی من فرشته ی رویاهات بودم، یادت رفته؟ باور نمی کنم...
نمی دونم... خدایا!خودمو به تو می سپرم. خودت منو از دست این بچه خلاص کن... یا شایدم این بچه رو از دست ما گرگا خلاص کن...
م.ع.پارسا
جمعه، 21 تیر، 1387
نامه ی شیشه ای

با اینکه خیلی به تولدت مونده (نزدیک به پنج ماه) اما نمی دونی چقدر خوشحالم.آخه این اولین تولدی که من در کنارت هستم. می خوام برات سنگ تموم بذارم، می خوام بهترین تولدت باشه. با خیلی ها حرف زدم و مشورت کردم. ببین برات چه بکنم شب تولدت عزیزم... می خوام همه دوستاتو دعوت کنم. به همشونم می خوام بگم که تو نباید بفهمی.آخه می خوام سورپریزت کنم. می خوام ذوق زده شی.می خوام وقتی با هم میایم تو رستوران و دوستاتو می بینی برگردی با اون نگاه عاشقانت به من نگاه کنی. من عاشق اون نگاهتم. همه این کارارو فقط به خاطر اون نگاهت انجام می دم. تو همه زندگیمی.
اِاِاِاِاِ... اونجوری نگام نکن دیگه. می دونم قبلا گفته بودی که خوشت نمیاد از این که اینجوری سورپریز شی (البته واقعا نمی دونم از کجا فهمیدی که من می خوام این کارو کنم) اما اینم می دونم که تو به خاطر پولش و وقتی که می خوای واسه این کار بذاری می گی. همه پولش با من عزیزم، پول تا دلت بخواد هست! چرا هی به من می گی پولاتو جمع کن واسه آینده؟خوب من می خوام خرج کنم دیگه،پول خودمه. وقتشم اصلا غصه نخور! قول می دم بهت که همه کاراشو خودم انجام بدم بدون اینکه تو بفهمی، حتی!!!
دیگه می ترسم دیر شه! آخه الآن تقریبا یک ماه به تولدت مونده. نمی دونم چطور با دوستات هماهنگ کنم.البته یه راهی تو ذهنم هست، اما یه کم می ترسم. می دونی عزیزم، یه کم می ترسم تو فکر کنی مثه دو دفه پیش شده و ... . اما این دفه نمی ذارم مثه اون دفه ها شه. چی؟ من هر دفه این و گفتم و باز اشتباه کردم؟ قبول، اما این بار همش واسه تولد توِ.
بهش زنگ زدم. اول با اس ام اس با دوستت هماهنگ کردم. کدوم دوستت؟وا! خوب معلومه دیگه! مگه من شماره ی چند تا از دوستاتو دارم!؟ وای نمی دونی بی مهرِ من(شوخی می کنم گلم، تو با مهرترین عزیز دنیایی)، اونم خیلی خوشحال شد از این که بتونه تو رو شاد کنه. آخه می گفت که تو بهش خیلی محبت کردی. گفت که به دوستات می گه! خیلی منتظرم ببینم چه کادویی می خواد واست بیاره!
می دونی ما کی در تماس بودیم؟... اممممم... بذار ببینیم...دقیق که یادم نیست، اما همون موقع که اس ام اس اشتباه واست اومد اوجش بود! خیلی ترسیده بودم.می ترسیدم همه چی لو بره! آخه ما قرار بود تو رو سورپریز کنیم! تو هم که باهوش بودی، می ترسیدم همه چیو فهمیده باشی. اما نفهمیدی! حداقلش اینکه من نمی دونستم فهمیدی!
دارم با دوستت حرف می زنم! چه پسر خوبیه! همونطور که تو و دوستام بهم می گفتین. یادته گفتم دیدِ اول ازش خوشم نیومد؟ حالا باید بگم که اشتباه می کردم. خیلی پسر خوبیه. داریم با هم راجع به این که کجا واست تولد بگیریم حرف می زنیم. به نظر من که باید چند تا رستوران و بریم و ببینیم.اما من کم رستوران بلدم، بذار به دوستت بگم که با هم بریم تا یه جای خوب واست بگیرم!
تو ماشین دوستتم! چی می شد توهم از این ماشینا داشتی؟ اونوقت چقدر خوب می شدا! مجبور نبودیم تو پارک بشینیم! چه خوشتیپ می شه دوستت وقتی پشت ماشینه! بهش میادا! چندتا رستوران رو دیدیم، داریم می ریم چند جا دیگرو هم ببینیم. من جلو نشستم! آخه زشت بود می رفتم عقب! بنده خدا خیلی تو رو دوست داره که داره واست این جور زحمت می کشه. آخ آخ... گشنمونه.خوب اشکال نداره، الآن با دوستت می ریم رستوران ناهار می خوریم. تو که خبر نداری ما کجاییم، چون قراره سورپریز شی! حالا که من و دوستت تنهاییم و دوستتم قضیه ما رو می دونه، بذار یه کم باهاش درد و دل کنم. درسته که تو خیلی خوبی، خیلی ماهی، خیلی مهربونی، خیلی مراقبمی، خیلی عاشقمی، اما یه بدیهایی هم داری دیگه. ناراحت نشو، مثلا این گیر دادنات! آخه من واقعا نمی دونم مگه آستین من تا آرنجم باشه چه اشکالی داره؟هان؟چه اشکال داره ملت زل بزنن به پاهای من که تا ساق لخته!؟ یا این که روابط عمومیت خوبه! آخه عزیزم، من نمی تونم بشنوم بقیه از خوبیهای تو می گن. می ترسم یه روز زبونم لال منو ول کنی و بری با یکی از اونا... . بهت اعتماد دارما! از همه چیتم با خبرم! حتی همه اس ام اس هاتم می دونم و خوندم، اما کاره دیگه... من مثه تو بخشنده نیستم!
دوستت که غریبه نیست! دارم بهش می گم که چقدر بعضی کارات ناراحتم می کنه. وای عزیزم، باورت نمی شه که چقدر قشنگ به حرفام گوش می ده و چقدر قشنگ آرومم می کنه، از تو خیلی بهتر! هی بهم آرامش می ده، می گه تو نگران نباش، من کنترلش می کنم و از این حرفا. وقتی با دوستت حرف می زنم آروم می شم.
تو خوابی الآن، اما من بیدارم. دارم با دوستت حرف می زنم. از اون به بعد دیگه تقریبا هر شب با هم حرف می زنیم! واقعا مهربونه و آرومم می کنه. چقدر خوبه که چون از نصف شب گذشته پول تلفن هم نمی دیم! واقعاً ممنونتم عزیزم، آخه این چیزا رو از تو یاد گرفتم. یه کاری کردم برای دوستت که اس ام اس هامونم مجانی باشه. چقدر این دوستت تو رو دوست داره! همش می خواد به تو محبت کنه! خیلیم مراقبه که تو نفهمی. چون قراره سورپریز شی.
اصلا حواسم نبود که تولدت هم گذشت. نشد دیگه عزیزم، حیف شد! نشد هماهنگ شه.اگر می شد چقدر خوب می شدا! اما این دوستت چه پسر خوبیه.همش با هم در تماسیم. خیلی کمکم کرده تو این مدت. دیگه وقتت رو نگیرم عزیزم. دوستت دم در منتظرمه.می خوایم با هم بریم بگریدم. ماشینشو خیلی دوست دارم. گفته قول می دم اگه درستو زود تموم کنی بعد از ازدواجمون بدمش به تو. باورت می شه عزیزم؟ می خواد ماشینشو بده به من! لحظه شماری می کنم واسه سوار شدنش!
حالا تو چرا انقدر بد اخلاقی؟ مگه چیزی می دونی؟ تو که چیزی نمی دونی عزیزم. آخه قراره سورپریز بشی!
م.ع.پارسا
۱۳۸۷/۲/۸
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم

هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
«بساز و ادامه بده...» بارها این جمله را به خودت گفتی و ادامه دادی. گمان بردی که می توانی دو راهی را یک جا بپیمایی، بدون آنکه کسی بداند که تو چقدر باهوش هستی!!! پل ساختی، چه پلی ساختی! راستی، پلت را بر کجا ساختی؟ بر اقیانوس؟ می دانی که بهترین پلهای عالم هم نمی توانند روی اقیانوس ها بنا شوند؟ می دانی که وقتی اقیانوس طغیان کند، تا آسمان بالای سرش، همه چیز را در خود نابود می کند؟ عمود های پلت را بر کدام خاک نهادی؟ بر جزیره هایی که من ساخته بودم؟ بر جزیره هایی که روی من شناور بود؟ و شناور بود! گمان کردی می توانی مثل جوی آب، از روی اقیانوس بپری. بار اول پریدی، کمی خیس شدی، اما موجهای اقیانوس تو را به ساحل رساندند. بار دوم بلندتر پریدی، اینبار بیشتر خیس شدی! اما باز هم اقیانوس و موج هایش به تو خشکی هدیه دادند.
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
یقین کردی که مسجد فقط برای عبادت است! بزرگتر شدی، مکارتر شدی، فکرت به پل رسید. پل ساختی و اقیانوس تو را... بماند... .
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
چند قدم پایینتر از تصویر چشمهایت، تو را به سخره می گیرند نرهایی که تو را به بازی می بینند. قلاب همه را به دهان می گیری ماهی کوچک. در رودخانه ی لجنی، جایی برای برق زدن نیست!
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
گمان می کنی که آن گونه که هستی می نمایی، غافل از آنکه آن گونه که پستی، می نمایی. در طول زمان، بزرگترین ها هم نتوانسته اند قلبی را حتی با پول بخرند، چه برسد با بازی رنگ ها! این ها رنگ است، اصل چیز دیگری است. رنگ را بر اصل می زنند، تا جرزهایش را بپوشاند. رنگ برای فروخته شدن است. رنگ برای زنده جلوه دادن است. رنگ از باطن نمی ریزد. رنگ عمری ندارد. رنگ چشم را می زند. رنگ کهنه می شود. رنگ، رنگ و رنگ...
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
اما نور چه؟ این نور شگفت انگیز است! نور از درون می تراود و وجود را گرم می کند. دل را روشن می کند و قلب ها را تسخیر می کند. نور بر اصل ارزش می دهد و آنرا حقیقی می کند. نور برای خریدن است. نور خود زندگی است. نور ابدیت دارد. نور نیازی به تجدید و تجدد ندارد. نور چشم را نوازش می دهد. نور مطیع می کند. نور، نور، عشق، نور و عشق...
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
غم را بخوان! غم را از رو بخوان! غم را از آن چشم های دونده بخوان! غم را از آن چشمان بی نور و پررنگ بخوان! خود را در خودنمایی بنگر! این همان آیینه ی رعیت ناحق پرست است. خودنما، همان است که گم کرده اند! اما تو بیاب و بنگر. باز هم بنگر، یک عمر باید بنگری تا بفهمی چیزی در پس سیاهی دیدگانت نیست جز حیله و مکر! جز صید صیاد!
هنوز هم دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
آرام آرام به صیاد می آموزی که چگونه تو را صید کند! دام را کجا بگستراند، چگونه دام را بسازد، چطور تو را به آنجا بکشاند و... اما این که چه کند تا تو در دام بیفتی لازم نیست، از این جا به بعد را خودت بهتر می دانی! در قلب او طنین بینداز:
«به جلو بیا... بیا و از نزدیک به رنگ ها نگاه کن... مگر برق آنها تو را جذب نمی کند؟.. بیا و بهای آمدنت را بپرداز... بیا از دریچه ی من به دنیا نگاه کن... من شهر فرنگم!... اگر می آیی با زر بیا، با شهرت بیا، می خواهم فخر بفروشم، پس بهترین باش و بیا... با حقِ جدایی بیا... با حقِ سکنی بیا... بیا، اما نپرس که شهر فرنگ چرا برای دیدن سه نفر همزمان است... مگر عقب افتاده ای؟ به تو که ربطی ندارد که چند نفر یا چطور... تو فقط بیا...»
ادامه دارد...
م.ع.پارسا
15/01/1387
چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم

چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
از کجا به کجا افتاده ای! دیگر صدای پای اسب همسایه هم برایت طنین انداز بوی دشت سرخ شده.
چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
از اصل و اسب هر دو افتادی، از عرش به فرش و از فرش به سفلی آمدی، از شادی به غم، و از غم به ماتم رسیدی.
چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
چشم های نگرانت سوی دام های نر، بی صبرانه می دود، بی آنکه بدانی خودت دام می آفرینی.
چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
کاخ مجللت را فروخته ای و کوخ نشین شدهای. درسر هر کوچه که می رسی کوخی می سازی و با رنگ قرمز آرایشش می کنی تا مبادا کسی سیاهی ببیند و میهمانت نشود.
چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
راستی، گفتم کاخ. می دانستی که یک همچون کاخی بی خانمان نمی ماند؟ و می دانستی کاخ در چشم حریصان و تنگ نظران نمایان نمی گشت تا مبادا گزندی از کوچکیِ دل سیاهشان به تو برسد؟ ارزش خانه را صاحب خانه می داند! احتمالاً در کوخ بیشتر پرده بر عیب هایت می کشند و بیشتر اندک حسنت را بر اسطرلاب می کنند!
چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
خدا را می بینم که بر تخت عدل ناب تکیه زده. آری، این سزای جنس بدلی است. نمی توان قورباغه ی رنگ شده را در ویترین جواهر فروشی معروف یافت!
چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
که این گونه تلاش می کنی تا شاید از این دور روزنه ای بر شب سیاهت همچون شهاب گردد، اما هیچ نمی یابی و با کرم های شب تاب آسمانت را به خیالت ستاره باران می کنی. غافل از این که کرم شب تاب روزها تاریک است و عمری کوتاه دارد!
چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
دست به دامانِ سروَت شدی! افتخاری نیست که سرو زمستان ها نیز سبزگون است. افتخار آن است که وقنی درخت سیب سبز است، عاشقی میوه اش را می چیند و قلبش را بر حاصل صبر درخت می نگرد. مگر نه این است که تنه از آنِ همه هست و میوه و بار از آنِ بارورها؟ عاقبت خود نمایی سرو، کاغذ روزنامه ی باطله ی حوادث شدن است. حوادثی که از تجاوز نَسَبی به عروسک بازی گرفته تا تظاهر به امروزی بودن!
چقدر دلم برایت می سوزد وقتی به چشمهایت می نگرم،
ادامه دارد...
م.ع.پارسا
8/12/1386
آن شب گذشت...
-خوابت می آد؟
- اِممممم.... یه کم.
-خوب پاشو برو بخواب عزیز دلم!
- آخه...
-آخه چی؟
- یه کم می ترسم؟
- (با لبخند) از من یا از لولو؟
خیلی جدی گفت:
- از تویی که تبدیل به لولو بشی!
یه کم مکث کردم. باورم نمی شد با منه. گفتم شاید خسته است داره هزیون می گه. به روی خودم نیاوردم. اما نمی تونستم راحت از این حرفش بگذرم. باید سر در می آوردم، گفتم شاید داره خودشو لوس می کنه که نازشو بکشم، به شوخی گفتم:
- یوهاهاهاهاهاها! برو کنار که اومدم بخورمت!!! من لولو ام!!!! یوهاهاهاها!
- من جدی گفتم!
- خوب منم جدی گفتم!!! می خوام بخخخخخخورمت جیگر!!!
- اذیت نکن، من دارم جدی می گم!
انگار دیگه راه توجیهی نداشتم! داشت جدی می گفت!
- یعنی فکر می کنی من هیولا می شم؟
- آره.
- منی که این همه بهت محبت کردم و عاشقتم؟
- خوب آره!
تو چشاش نگاه کردم. چی می تونستم بگم؟ تو نگاهش حسی بدی موج می زد. یه کم ترسیدم. انگار همه محبتایی که بهش کردم هدر رفته بود. فقط نگاش می کردم.
گفت: می ترسم از روزی که این همه عشق تبدیل به نفرت بشه!
یه نفس راحت کشیدم، خندیدم و گفتم: مگه می شه؟
- آره، من می تونم! کاری هست که می شه با اون این کوه رو به دره بدل کرد!
- اه، بسه دیگه، انقدر چرت و پرت نگو نصفه شبی!
- یه قولی می دی؟
- چه قولی؟
- اگه ازم متنفر شدی بازم دوسم داشته باشی!
- نمی تونم! اما این قول و بهت می دم که اگه انقدر کثیف شدی که دیگه نتونستم دوسِت داشته باشم، چنان از قلبم بیرونت می کنم که انگار نبودی! حتی نمی ذارم تنفرت بیاد تو دلم تا جای کس دیگه رو تنگ کنه!
.... اون شب گذشت. و من به قولی که دادم عمل کردم.
محمد علی پارسا
۱۳۸۶/۱۱/۲۳



