گل من، باغچه زیبای من

مدت هاست که دلم می خواهد به درونم فرو روم تا دسته ای از واژگان را بیرون کشم و از بوئیدن آنها لذت ببرم.
می خواهم برایت از خودت بنویسم، از عطرت، نگاهت، رنگت، مقامت و البته باغ و باغچه و محیطتت.
گل من،
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا به عنوان باغبان ابدیت راضی به استخدام شوم. گل هایی پیشین باغچه من همه بی باغبان بهتر رشد می کردند و جلوه زیباتری داشتند. یکی باغبان دوست بود و عاشق تنوع در باغبان ها، یکی نیازی به باغبان نداشت و وحشی بود و خودش می روئید، یکی باغبانی خواست که مترسک باشد ... .
اما گل من،
می خواهم بهترین باشم. ببخش اگر باغبانت از خار گل می ترسد، روزهای سختی را دیده. دستانش را به برندگی خارها عادت نداد، چون که می خواست گلبرگ هایت را نوازش کند. دستی زمخت و بی رحم گلبرگ هایت را خراب می کند.
گل زیبای من،
باغبانت می رود تا باغچه ای کوچک بیابد و تو را با خاک اطرافت طوری که ریشه هایت هیچ آسیبی نبینند بکند و بکارد در باغچه ی امن و زیبای خویش. البته شکی نیست که زیبایی اش را از حضور تک گلی مثل تو به ارث می برد. می خواهم خاکش برایت خاک باشد؛ نرم، پاک و دست اول. می خواهم زمستان ها خودم بالای سرت بنشینم، دستانم را دورت بپیچم و گلبرگ هایت را با نفس خودم گرم کنم. می خواهم آنقدر نگاهت کنم تا سیراب شوی از حس بودن و صد البته بهترین بودن.
ولی گل من،
من نگرانم. باغی که در آن هستی را نمی دانم. نمی خواهمم بدانم. اطرافت مملو از گل است از این دور که نگاه می کنم اما تا دستانم را خودم به خاک اطرافت نکشم تا مطمئن شوم آزاری نیست باور نمی کنم. نگرانی ام از بد بودن گل های اطرافت نیست، نمی خواهم گلبرگ هایت را با دستانی آلوده بیاسایند. نمی خواهم کسی هوس چیدنت را بکند و یا حتی لحظه ای تو را در گلدان خانه اش تصور کند. من نگرانم کسی در این باغ قدمی بزند پایش را روی تو بگذارد و رد شود. من نگرانم از لباسی که گرگ ها بر تن می کنند، عطر های آشنایی که به خود می زنند آن چنان که تو گمان می کنی آنها هم گلی مثل تو اند.
گل ناز من،
دورم. چاره ای نیست. اگر خاک را نگاه می کنم تو مپندار که نمی بینم. درون خاک سیاه شده ی این سرزمین، من تصویری از خاک زیبای لایق تو در آینده را می بینم. برای من آیینه است. من از ترس گل ها و خار ها و باغبان ها می خواهم بروم. اگر روزی تو را در باغچه ی خویش داشته باشم، حتی دیدنت را بی حضور حقیرم، حرام اعلام می کنم.
گل من،
دوستت دارم. صبوریم از توانی است که آینده می خواهد به من اهدا کند... .
م ع پارسا
26 اردیبهشت 1391
اختلالات، هوا، خیال

هوا آلوده است. زندگی سخت شده، عذاب می کشی تا در این مرحله بمانی، چه برسد که ارتقا یابی. هوس ها هم آلوده شده به اختلالات. اختلالات شبکه، اختلالات جوی، اختلالات گوارشی، اختلالات ذهنی، اختلالات سیستم یا حتی اختلالات نعوظ! چه فرقی می کند؟ اختلالات، اختلالات است. کارش عذاب دادن من و توست. اختلالات که باشد دیگر نمی توان تصمیم گرفت و پیشرفت کرد. باید آنچه را که نمی خواهی دوست بداری و از آنچه که می خواهی متنفر باشی.
علت پیچیده ای ندارد. اختلالات یا ناشی از اضطراب و استرس است یا ناشی از احساس گناه. احساس گناه یعنی به آتش دست نزنی، اما بسوزی. به دره نزدیک نشوی، اما سقوط کنی. به عشق فکر نکنی، اما گرفتار شوی. یا شایدم به گل دست نزنی، اما خار نصیبت شود. احساس گناه این چنین است. نمی دانم درست ترسیم کردم یا نه، اما تو گمان کن که در قفس باز است، بال و پر پروازت مهیاست، و شاید کسی نیست که پیگیر فرارت شود، اما تو نمی پری. به روی خودت نمی آوری که در باز قفس را دیده ای، کنجی می نشینی، آب و دانه ات را می خوری و گهگاه آوازی می خوانی تا کسی به حست شک نکند، و خودت هم بخوابی. حس کردی احساس گناه را؟
نمی دانم چرا او که انقدر قادر و تواناست، درون را پر هیاهوتر و شلوغ تر از بیرون آفرید. کمی باید استفاده کنی از جسمت. دستی به موهایش بکشی، لبی تر کنی، چشمی بچرانی، زلفی بچرخانی، پایی دراز کنی، تنی بر تن بزنی... دیدی چقدر گفتنش راحت است؟ در قفس باز است، عادت کرده ای. تشویقت هم کنند باز نمی پری. بغضی در گلو داری که صدایت را خفه می کند. و آرزویی در دل، که ای کاش جسمم را زیر این قفس چال می کردم و روحم را که نه از در، بلکه از لابه لای میله های قفس میرهانیدم... در ذهن خویش میمانی و ترجیح میدهی میهمانی خودت را داشته باشی. شرابی بنوش، مست شو، نگاه خطایی بران، دستی بزن، و آنچنان خیالش کن که دوست داری او باشد.
ولی هیچ به هیچ نگو. اینجا ذهن توست، احساس گناه ندارد، استرس زیر پتوست، چراغ ها هم خاموش است. خیال کن، اما لام تا کام حرفی نزن. هوا و هوس آلوده است.
محمد علی پارسا
23 تیر 90

شکر بی همتا، لذت بی انتها
امروز، روز شکرگذاری است. باید شکر خدایی را به جای بیاورم که اینقدر به من نعمت داده است. از هرجایی به هرجایی می روم، بی آنکه سرمای کنار خیابان ایستادن برای تاکسی و زیر فشار جمعیت له شدن در اتوبوس را تحمل کنم، راحت لم می دهم و هرجا که بخواهم می روم. این تنها شمه ای از سیل عظیم نعمت های خدای من است. بی انصافی نیست اگر بی سپاسی کنم؟
پروردگار من کسی است که تا وقتی وفا و اخلاق و عشق و ایمان نیستند، هرگز افول نمی کند. او یکه تاز خدایی شهر من است. پرستش او موجب افزون شدنش است، چرا که هر روز حسرت داشتنش در دل بدبختان بیشتری کاشته می شود، آه می کشند و تلاش می کنند خدای من را بدست بیاورند تا با او فرمانروای خیابان ها باشند. خدای من بهترین خداهاست، اوست که همواره برای من پول و سواری مجانی و برای دیگران بی عفتی و بی اخلاقی می آورد.
امروز را شکر می گویم. هر لحظه ی خاطراتم تنوع خاصی دارد. یکی کامبیزی حکومتی و قدرت دار نهفته دارد، دیگری آرشی خوش صدا در اوج، آن یکی ایرجی پولدار در ذهنم. مابقی را نیز با نام به یاد ندارم، اما رنگشان به یادم هست، سرمه ای بود، نوک مدادی، مشکی متالیک، یکی هم بود زرد قناری که اوج کارنامه ی درخشان پرستش من است.
با خودم می گویم چقدر ابله اند، هنوز جا خشک نکرده مرهم دلشان می شوم و آهنگ دل خواهم سوگلی سلیقه یشان می شود. معامله ی خوبی است، دست در ازای دست، لذت در ازای لذت، ذلت در ازای حقارت ... . دستشان راحت به جیبشان می رسد اگر اجازه دهم دستشان بر تنم ذره ای بلغزد. آنقدر خوب است، حسی شبیه قلقلک که تا رسیدن به مقصد با کلی خنده و شوخی و عشق (!) همراه است.
رسیدیم، این هم تضمین دوباره رسیدنم. یادداشت کن که فراموشم نکنی. اعتباری است، اما چقدر بی اعتبار است. هر چه برایم اعتبار می ریزند کسی تره هم خرد نمی کند. مهم این است که باز به مقصدم برسم، چه فرقی می کند اعتباری پشتش باشد یا دوامی؟ تو هم تک بنداز، اصلا جفتک بنداز، برو هر کاری دلت می خواهد بکن، به من چه ربطی دارد؟ فعلا مهم نیستی. مهم که شوی خودم بی خبرت نمی گذارم.
امروز روز شکر گذاری است. سپاس می گویم پروردگارم را. اوست که خوشی می زاید و لذت می آفریند. با تمام وجود می پرستمت، حتی اگر دوستانم حسودی کنند و بد تو را بگویند! بگویند تو زندگیشان را خراب کردی و خودشان را خراب تر. حسودند، چشم ندارند زیبایی خدای من را ببینند.
آری، من و همه ی هم جنسان هم نسلم آهن پرست شده ایم... ایمان داشته باش.
محمد علی پارسا
سوم بهمن هشتاد و نه
پدران لااوبالی، مادران بی قید و بند

سلام عزیزترینم
دلم برایت تنگ شده شده است، برای تو که در آینده ها هستی. از حال و هوای امروز خودم و گذشته ی همسر دوست داشتنی تو می نویسم.
عشق من، بار ها و بار ها دوست داشتن را تجربه کردم تا وقتی که قرار است با تو زندگی کنم یک معشوقه ی حرفه ای برایت باشم. به خدا دروغ نمی گویم. خیلی دوستشان داشتم. کلی تمرین کرده ام! از هر کدام چیزی یاد گرفتم تا منظور تو را بهتر درک کنم. چقدر عاشقانه با هم بودیم. کلی جای تو را برایم پر کرده بود...
نازنینم، اینجا بسیار به ما خوش می گذرد. آبرو را خورده ایم و حیا را قی کرده ایم. هر جا بخواهیم می رویم. هر کار بخواهیم می کنیم. آزادی به حد نهایت است. شب های بسیار خوبی داریم. شاید باور نکنی، اما به خاطر تو شب های دیگر بسیاری را تمرین کرده ام. نگران نباش، ضرر نکردم. کلی هم به خودم خوش گذراندم.
گل بهارم، اینجا برای دروغ کسی تنبیه ات نمی کند. تا هر جا که دلم بخواهد دروغ می گویم، لذت می برم و عشق می خرم. همش برای توست، چیزی برای خودم نگه نمی دارم. کلا اینجا کسی اهل رعایت اصول نیست. اینجا همه فقط به خودشان فکر می کنند. منم بیشتر به خودم فکر می کنم، اما باور کن گهگاه که خیلی تنها می شوم به تو هم فکر می کنم و اینکه باید خودم را برای داشتنت آماده کنم.
عشق من، بی وفایی فقط تنها گذاشتن نیست، حتی اگر درون قلبم هم یادت را نکنم بی وفایی کرده ام. اما من روابط اجتماعی ام خیلی خیلی خوب است، برای همین هم در دلم را باز گذاشتم که کسی حس غریبی نکند. تو جایت را در قلبم داری، اما حالا که نیستی جایت را به این و آن می دهم که حوصله ام سر نرود.
زیباترینم، به بچه هایمان که فکر می کنم قند در دلم آب می شود. تصور کن کوچولوهایمان دور و برمان بازی می کنند و من و تو به فکر آینده شان هستیم. اما ته دلم نگرانم. قولی به من بده، که اگر بچه یمان معلول شد به او نگوییم چرا. نگو که مستی های شبانه ی من با شراب های بی قیمت و آب شنگولی های مریض به خاطر یه وجب خوشی و چند ساعت بی خیالی دست و پایشان را گرفته است. نگو که کراک ها و شیشه ها که برای رفتن به فضا زده ام آنها را از رفتن به مدارس عادی بازنگه داشته است. به آنها نگو با هر کسی خوابیدن پلیدی و پلشتی روحی، کور شدن و عقب ماندگی را به آنها هدیه داده است. من از شانزده سالگی با اینها بزرگ شده ام...
شیرینم، کاش کسی اینجا برای خوبی های پنهان کرده ام ارزش قائل بود. چشمانم خشک شد به دهان انسان هایی که دوستشان دارم تا از آنها یک آفرین به خاطر احترام و ادب بشنوم. اینجا خودم را عادت دادم تا مثل بقیه باشم. هر چه کمتر رعایت کنی بیشتر بزرگ شده ای. جذابتر می شوی و بیشتر اشک باید بریزی...
من و تو، نسلی خودسوخته هستیم... من و تو، پدران لااوبالی و مادران بی قید و بند فردا هستیم.
دوستت دارم
محمد علی پارسا
سوم آبان 1388
قربانی هوس

چقدر وول می خوری توی شکمم بچه. عین ماهی این ور اونور میره. خسته شدم بس که لباس گشاد پوشیدم مادرم بچه رو نبینه. چند وقته بهم مشکوک شده. هم خودش، هم اون شوهر هیزش. امروز تو حموم بازم اومد از تو ایوون پشت پنجره تا دید بزنه. هر چی ام به مادرم می گم که این مرده مخصوصا اون پنجره رو درست نمی کنه که منو ببینه مادرم می گه نگو دختر، عباس آقا مرد خوبیه، جای پدرته، این حرفا زشته! دیگه به زهر نگاهش روی تنم عادت کردم. رومو می کنم به دیوار و زود حموم می کنم. مرتیکه هرچی ام بهش فحش و بد و بیراه می گم وایمیسه همون جا با اون لبای زشت سیاهش بهم پوزخند میزنه. از بچگیم چشش دنبال من بود. هر جا می شست به یه بهانه ای منو صدا می کرد و به زور من رو می شوند رو پاش. اون موقع ها که نمی فهمیدم واسه چی این کارو می کنه، بچه بودم...
مادر بمیره برات! فکر می کنی الآن بیای بیرون اینجا چه خبره؟ آخه بچه، مادرتم تو این خونه زیادیه! تو دیگه داری واسه چی میای! گفتم مادر! وای باورم نمی شه. دارم تو 16 سالگی مادر می شم! اگه مادرم بفهمه چی؟ بالاخره تا کی می تونم تو رو قایمت کنم؟ شکم نه ماهه رو زیر کدوم لباس می شه پنهان کرد؟ چی میشه همون تو بمونی و بیرون نیای...
من چی کار باید کنم؟ یه هفته است مدرسه نرفتم. دیگه نمی دونم به مدیر چی بگم، هر روز به یه بهانه از مدرسه جیم می شم میرم تو پارک اونور چهارراه می شینم به این بچه فکر می کنم. کجا می خواد بیاد؟ واسه چی می خواد بیاد؟ بگم باباش کیه؟ دوست پسرم؟... و هزار تا سؤال دیگه... فکر کنم دیگه تو این چند روزه مدیرمون به مامانم زنگ بزنه و همه دروغ هام لو بره.
راستی بچه جون، تو دختری یا پسر؟ خدا کنه پسر باشی، نمی خوام یه دختری مثه من بدبخت بشی. یه دختری که تنها گناهش این بوده که خدا بهش زیبایی داده. همه می خوان مثه گرگ تیکه پارش کنن. فقط می خوان جای زخم بذارن رو تنش و خودشون راضی از این که این بار هم به زیر شکمشون نهایت احترام رو گذاشتن. بی توجه به هیچ چیز دیگه. بدون اینکه بدونن با روح و جسم من چه کردند... اگه پسر شدی مثه بابات نشیا.
بابات، بابات، بابات! هر چقدر به سعید می گم این بچه ی توِ! تو چشام نگاه می کنه، در کمال پررویی می گه من از کجا بدونم تو به جز من با کس دیگه نخوابیدی؟ اینو که می گه انگار همه ی دنیا جلو نظرم سیاه می شه. وای سعید، تو که همش می گفتی لیلا من عاشقتم، من دیوونتم، من تا ابد تنهات نمی ذارم... این بود حرفات؟ به من گفتی اینا نوازشه، اینا عشقه، اینا محبته... حالا بیا ببین محبتت چطور داره تو شکمم لگد می زنه. گوش کن اینارو بچه، ببین بابات چه نامردیه. سعید، همش دروغ بود حرفات. حالا که پات گیر افتاده داری به من بهتون می زنی؟ یه زمانی من فرشته ی رویاهات بودم، یادت رفته؟ باور نمی کنم...
نمی دونم... خدایا!خودمو به تو می سپرم. خودت منو از دست این بچه خلاص کن... یا شایدم این بچه رو از دست ما گرگا خلاص کن...
م.ع.پارسا
جمعه، 21 تیر، 1387



