قلاب

زیر آب با کوسه ها، اینا شدن فرصت ما

فرصت ها ماهی اند و من و تو ماهیگیریم. رودخانه ساعت شنی است، اسکله، عزیزان و مزرعه، جهان.

 


طعمه ای درکار نیست. استعدادم را سر قلاب کرده ام و درون آب سرد رودخانه انداخته ام و بی حرکت به جریان زل زده ام. سال پیش، نخ قلابم را کوتاه فروختند تا حتی سرقلاب به رود نرسد، اما اکنون کشش جریان آب را با دستانم حس می کنم.

 


ماه هاست که به رود خیره شده ام. گفته اند طعمه که خوب باشد ماهی ای پیدا می شود که آنرا بر دهان کشد. طعمه را یا خوردند و رفتند، یا دیدند و باز، رفتند.
خبری نیست، نه ماهی نه مارماهی و نه حتی قلابی که به آن دل خوش کنم. دارد می پوسد، چوبش در دستانم فرو می رود، گاهی صدای خم شدنش را هم می شنوم. چیزی به ترک خوردنش نمانده، همین روز هاست که بشکند.

 


ماهیگیر اینجا زیاد دارد، سر همین رود خیلی ها بی طعمه و کم طعمه ماهی ها گرفتند. به من نرسید. شایدم رسید و نخواست روزی من شود. پایین رود هم حتی شنیدم با دست هم ماهی می گیرند! چه ماهی هایی! نگاهم به نشان شناور قلاب روی رود می کشم، عیبی ندارد، دارد می گذرد.

 


این آخرین باری است که در این اسکله هستم. به مزرعه بر نمی گردم، یا با ماهی می روم یا خوراک ماهیان می شوم و چند لحظه ای آب گلال آلود رودخانه را سرخ می کنم تا درس عبرتی شوم برای ماهیان، ماهیگیران و اگر خبرم رسید به مزرعه...

 


بیچاره اسکله، به من عادت کرده بود.


م ع پارسا
30 فروردین 1390

 

/ 0 نظر / 77 بازدید