اعتصاب هوا

زبان که بند بیاید، قلم هم جوهری برای نوشتن ندارد. مدام موج ها به سنگلاخ های ساحل می خورند و بی آنکه فرصتی داشته باشی تا دستی بر سرشان بکشی، زود خودشان را عقب می کشند و آرام همانطور که نگاهت به رفتنشان دوخته می شود محو می شوند. 

 

دریا عجب جای عجیبی است. بزرگ و آرام است. تا چشم کار می کند آرام است. اما وقتی دلت را مبصر کنی دیگر آرامشی نمی بینی، فقط بزرگیش کوچکی دلت را به رخ موج ها می کشد. دلیلی ندارد موجی بر ساحل قلب کوچکت بخزد وقتی بزرگترین حرفی که درونش جا می شود هوا باشد.

 

به دریا نگاه کن، قرن هاست مردم حرف هایشان را در بطری گذاشته اند و به دریا سپرده اند. چه اشکهای عشاق دل شکسته و نشکسته ای که با قطرات دریا آمیخته نشده اند. چه موج هایی که طعم بوسه ی عشق بر پای مجنون ها و لیلی های گره خورده در هم را به گوش دریا نرسانده اند. دریا بزرگی اش را مرهون همین اشک ها و حرف های من و توست. 

 

سالهاست اعتصاب هوا کرده ام، دیگر نفس نمی کشم. برای فریاد هوا لازم است. می ترسم نفس بکشم و گوش دریا را کر کنم. غ م دلم موج ها را یکی یکی گیر اندازد و دریا، بی کس بماند. 

 

می دانم، 
پایان هر صدایی سکوت است. ولی،
تنها صدایی که پایان ندارد،

سکوت است.

اعتصاب بی هوای سکوتم
پایانی ندارد.

من، من را در آنسو خواهم جست. در آنسوی دریا. آنجا که ساحلی تشنه ی بوسه بر جای پای من و دلبر دلداده ی دلگیر من است. 
م ع پارسا
28 آبان 1391
 
/ 0 نظر / 33 بازدید