خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد

 

خدا کشتی آنجا که خواهد بَرَد

اگر ناخدا جامه بر تن دَرَد*

 

 

 پروردگار من،

 تخته چوب شکسته ای که بر آن ایستاده ام را کشتی می خوانم تا نعمت های بی شمارت را شکرگزار باشم. کشتی فرسوده ای که تاب موج های کوچک ساحل را که بچه ها در آن شن بازی می کنند، نیز ندارد. کشتی من از هر نوع آسمان و هوایی هراسان است. چه آفتابی باشد، چه باد، چه طوفان چه شب چه روز... . تنها دست به سکان کشتی ایستاده ام به خیال باطل که من میرانم. سکان را چنان محکم گرفته ام گویی اسب چموشی را با غرور رام کرده ام. پشت سرم را نگاه نمی کنم، کشتی من هیچ خدم و حشمی ندارد. می ترسم، مباد عرشه فرو ریخته باشد.

 

 

همین تکه های باقی مانده را با جان و دل کنار هم چیده ام تا به جزیره ی موعودت برسم. می ترسم همین ها را هم از دست بدهم. جان داده ام، از همه چیز گذشته ام تا به سختی این قایق را به کشتی مبدل سازم. سکان را رها نمی کنم مبادا گمان کنی کوتاهی کرده ام. بادبان ها آماده ی دمیدن تواَند، همه چیز مهیاست تا رها شوم. اما نمی دانم کجای این اقیانوس بزرگم. گاهی به شمال می وزی، گاه به جنوب و من سخت سکان را به سمت شرق نشانه رفته ام.

 

 

چاره ای نیست، انگار سودی ندارد. برایم تفاوتی نمی کند به صخره ای استوار بکوبی ام یا با شن های زرین ساحل آشنایم کنی، دست از سکان بر نمی دارم. می دانم تو آنجا که خواهی بَری، اما برای درمانده ای چون من راهی جز در آغوش کشیدن این سکان باقی نمانده. غ م ی بزرگتر از اینکه بدانم سکان را هم تو در اختیار داری نیست؛ کشتی از آنِ تو، اما سکان را به من بسپار. دلم از تمام این کشتی به همین سکان نیمه جان خوش است. تو از من نگیر... یا برسان مرا، یا برهان.

 

 

برد کشتی آنجا که خواهد خدای

وگر جامه بر تن درد ناخدای**

 

*سعدی

**فردوسی

  محمد علی پارسا

30 مهرماه 1390

/ 0 نظر / 888 بازدید