خدای حسود

 

آن روز که کوه ها و دریا ها زیر بار این بار عظیم نرفتند، پروردگار چاره ی دیگری نیافت. از ابد خودش بود و خودش و هزاران هزار فرشته که نه همدم بودن و نه همگام. خسته از این همه ستایش و پرستش، تک و تنها بر عرش و فرش و جهان و کیهان بزرگی می کرد. در پی کسی بود چون خودش و چون خودش توان هر کاری را داشت و اصلاً خودش خود توان بود و توان هم از او بود، انسان را تک و تنها آفرید، در خلوت خویش، در گوشه ای کنج. ذره ذره از وجودش را هنرمندانه در این موجود، مثل تکه های پازل، چید و تصویری شکوهمند از هنر خویش آفرید.

 

وقتی کارش تمام شد، رفت از دور ایستاد و نگاه کرد. همه چیز کامل بود، قدرت، عدالت، محبت، بخشش. او یادش نرفته بود برای چه انسان را آفریده، پس تکه ای خلاقیت در او کاشت تا اگر مبادا زیر بار این بار بزرگ تاب نیاورد، ابزار تاب آوری را خودش بیافریند. باز هم نگاهش کرد... نه. آن چیزی که می خواست نبود. هنوز شبیه شبیه خودش نشده بود. چیزی کم داشت.

 

روز ها گذشت، خاک انسان با آن عناصر استثنایی هنوز دست نخورده باقی مانده بود. جانی درونش دمیده نشده بود. پریان همه می آمدند و لب از لب نمی بستند و با آفرین و مرحبا از وجود نازنین وجودآورشان تمجید می کردند. گروه دیگری از فرشتگان با شادی و پایکوبی لحظه شماری می کردند تا این موجود جدید که قرار بود ببش از هر چیز دیگری به پروردگارشان شبیه تر باشد، به نَفَس آید و نَفس نویی پدیدار شود.

 

این همان چیزی بود که پروردگار روز ها به دنبالش می گشت. دردی که هزاران قرن درونش را می سوزاند را شناخت. باربری وظیفه ای این خاک سوخته بود. این بار بزرگ اصلاً چه بود که او کوه به کوه، دشت به دشت، دریا به دریا به دنبال بارکشش گشت و نیافت.

 

با لبخندی تلخ، حاصل آمیختن حسادت و غ م، نزدیک خاک آدم شد. بوسه ای بر آن زد. آخرین چیزی که از وجود خودش در او نهاد... تنهایی. خاک زنده شد. زنده شد به تنهایی. زنده شد برای تنهایی. ذاتش به آن بوسه ی تنهایی آمیخته شده بود. حتی وقتی حوا را هم آفرید، فایده نکرد. خدا خوشحال از اینکه خداییش را تقسیم کرده، تنهاییش را شریک شده، عقب رفت و نظاره کرد.

 

انسان ابله، سالها به دنبال باری که روی دوشش بود می گشت و می گردد. گمان بُرد که عشق است، عاشق شد، کوه ها کند، دره ها رفت، جنگ ها کرد، اشک ها ریخت، غصه ها خورد، زجر ها کشید، اما هنوز دردش درمان نداشت. هنوز بار را نشناخته بود. گفت علم است. پس رفت و ساخت و نوشت و نشاند و راند و خواند. ولی هنوز در اشتباه بود.

 

باری که پروردگار با آن سیگار آخر بر سرنوشت و ذات این موجود نهاد، مرهم کوچکی شد بر دل سوخته ی خودش.

 

دیگر خدا تنها نبود. فقط او نبود که تنها بود. خدا و مخلوق جدیدش هر دو تنها بودند. تنها صفتی که پروردگار به تنهایی به دوش می کشید، تنهایی بود. دیگر نبود و نیست.

 

 

ما ز تنهایی به بالا می رویم

 از پریشانی است کانجا می رویم

 

خود ز تنهاییش فارغ شد، ولی

 ما که مخلوقیم، تنها می رویم (غ م)

 

محمد علی پارسا

10 شهریور 1392

/ 0 نظر / 53 بازدید