مرگی به نام روزمرگی

 

درد روزمرگی، اسیر تکرار شدن.

  

صبح به صبح این تن بی جان را از گور موقت شبانه بیرون کشیدن و

  

کشان کشان از غار امن تاریک بیرون راندن.

  

عبثی به نام کار، برای نان، وجدانی مرده و فکر دیوار بلند فرار.

  

خسته شدن های خسته کننده ی تکراری و قهوه های تلخ اجباری،

  

سیگار هایی مسکن جان کندن، خنده های زورکی پای تلفن، ژست های شادی مفرط، خوش گذرانی های یونیک بیش از حد.

  

غذای بی نمک سالم ارزان خوردن، نوشابه های خاص عادت وار نوشیدن، سریال های نوستالژیک گونه دیدن.

  

به تصویر بی جان این شهر فرنگ مدرن خیره شدن، دیوار انتظار را کوتاه دیدن، آفتاب را سرخ سرخ حس کردن، به سوی غار و قبر جهیدن.

  

نشستن، به گذر پلنگ وار عمر نگاه کردن، آرزو کردن و نرسیدن، کهنه شدن، پیر شدن و باز مردن و ولع قبر زدن...

  

ما اسیر روزمرگی شده ایم. هر شب در قبری می خوابیم و از قبر هراسانیم. غ م مرگی را داریم و هر روز، مرگی جدید را تجربه می کنیم.

  

قمار برده را عجیب باخته ایم.

  


م ع پارسا

 5 امرداد 1392

 

/ 0 نظر / 79 بازدید